تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ١٤٢ - شرح آيات
مىآيند تا شايد تاريكى شب بر گريه دروغين آنان پرده بركشد.
/ ١٧٢ وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ- شب هنگام، گريان نزد پدرشان آمدند.» [١٧] امّا پيش از آن كه يعقوب از يوسف كه وى را در ميان آنان نمىبيند بپرسد مىگويند.
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ- گفتند: اى پدر! ما به اسب تافتن رفته بوديم و يوسف را نزد كالاى خود گذاشته بوديم، پس گرگ او را خورد.» ليكن چون دروغ مىگفتند و به گفته خود ايمان نداشتند، سخنى از دهانشان پريد كه نهفته را آشكار كرد.
وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ- و هر چند هم راست بگوييم تو سخن ما را باور ندارى.» يعنى اگر هم راست بگوييم باور نخواهى كرد. هر گاه سخن برادران واقعا راست مىبود، شواهد موجود صدق سخن ايشان را اثبات مىكرد و نيازى به اين كلام نداشتند.
[١٨] برادران حيوانى را سر بريدند و پيراهن يوسف را به خون آن آلودند، غافل از اين كه خون آدمى را خون حيوان حتّى پس از بسته شدن فرق دارد و به آسانى تشخيص داده مىشود و نيز فراموش كردند كه پيراهن را پاره كنند، زيرا گرگ پيراهن قربانى خود را از تنش در نمىآورد تا او را بخورد.
وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً- جامهاش را كه به خون دروغين آغشته بود آوردند، گفت: نفس شما كارى را در نظرتان بياراسته است.» و در حديث آمده است: آن گاه كه يعقوب پيراهن را ديد، گفت: «اى يوسف، گرگى مهربان تو را خورده است. گوشت را خورده و پيراهنت را پاره نكرده