شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٨ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
مىگسترد مردمان را مشغول مىدارد و آنان كه پشت پا بدين نعمتها مىكنند و رو به خدا مىآرند هم در معرض وسوسه اويند. هر آدمى را شيطانى است چرا كه آدمى از شر هواى نفس رها نيست و براى رهايى از گزند هوا، چارهاى نيست جز پناه بردن به خدا.
|
گفت قاضى مفلسى را وا نما |
گفت اينك اهل زندانت گوا |
|
[١]
|
گفت ايشان متّهم باشند چون |
مىگريزند از تو مىگريند خون |
|
|
وز تو مىخواهند هم تا وا رهند |
زين غرض باطل گواهى مىدهند |
|
|
جمله اهل محكمه گفتند ما |
هم بر ادبار و بر افلاسش گوا |
|
|
هر كه را پرسيد قاضى حال او |
گفت مولا! دست از اين مفلس بشو! |
|
ب ٦٤٤- ٦٤٠ ايشان متَّهم باشند: از شرايط گواه عادل بودن اوست. پس كسى كه نزد قاضى به جرمى محكوم شده و در زندان به سر مىبرد، از عدالت افتاده است و گواهى او شنيده نمىشود.
علاوه بر اين، در اين مورد خاص زندانيان همگى از زندانى شكايت دارند و از ستم و پر خوارى او اشك خون مىبارند. و خواهند تا از زندان برود و از شر او آسوده شوند.
باطل گواهى: (اضافه مقلوب) گواهى باطل، گواهى دروغ.
ادبار: بد بختى.
|
گفت قاضى كش بگردانيد فاش |
گِرد شهر اين مفلس است و بس قَلاش |
|
|
كو به كو او را مُنادىها زنيد |
طبل افلاسش عيان هر جا زنيد |
|
|
هيچ كس نسيه بنفروشد بدو |
قرض ندهد هيچ كس او را تَسو |
|
|
هر كه دعوى آردش اينجا به فن |
بيش زندانيش نخواهم كرد من |
|
|
پيش من افلاس او ثابت شده است |
نقد و كالا نيستش چيزى به دست |
|
ب ٦٤٩- ٦٤٥ كِش: كه او را.
فاش: آشكارا، پيش همه مردم.
قلاش: قَلّاش (تركى)، حيله باز، مفلس.
منادى زدن: (از منادى به فتح دال مصدر ميمى ندا+ زدن) فرياد كردن، جار زدن.
[١] در حاشيه نسخه اساس، اين عنوان آمده است: تتمّه قصّه مفلس