شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨ - مقدمه مولانا
|
هم نگردد ساكن از چندين غذا |
تا ز حقّ آيد مر او را اين ندا |
|
|
سير گشتى سير؟ گويد نه هنوز |
اينت آتش اينت تابش اينت سوز |
|
١٣٧٩- ١٣٧٥/ ١ و نظير همين معنى است سروده سعدى:
|
اندرون از طعام خالى دار |
تا در او نور معرفت بينى |
|
|
تهى از حكمتى به علّت آن |
كه پُرى از طعام تا بينى |
|
(گلستان، ص ٩٥) (و نگاه كنيد به: شرح بيتهاى ١٣٧٩- ١٣٧٥/ ١)
|
نورِ باقى پهلوىِ دنياى دون |
شيرِ صافى پهلوى جوهاى خون |
|
|
چون در او گامى زنى بىاحتياط |
شير تو خون مىشود از اختلاط |
|
|
يك قدم زد آدم اندر ذوق نفس |
شد فراق صَدرِ جنَّت طوقِ نفس |
|
|
همچو ديو از وى فرشته مىگريخت |
بهرِ نانى چند آب چشم ريخت |
|
|
گر چه يك مو بُد گنه كو جُسته بود |
ليك آن مو در دو ديده رُسته بود |
|
|
بود آدم ديده نور قديم |
موى در ديده بود كوه عظيم |
|
ب ١٨- ١٣ نور باقى: استعارت از نعمتهاى اخروى.
جوهاى خون: استعارت از نعمتهاى دنيا.
شير خون شدن: استعارت از نعمت به عذاب مبدّل گشتن. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٢/ ٢) اختلاط: آميختن، روشن نبودن. و اين معنى مأخوذ است از روايتى كه امام صادق (ع) از رسول ٦ نقل كند كه «كارها سه گونه است: كارى كه رستگارى آن آشكار است آن را بيار و كارى كه گمراهى آن پديدار است خود را از آن به كنار دار، و كارى كه در آميخته است از آن بپرداز و كار آن را به خدا رها ساز!» (سفينة البحار، ج ١، ص ٦٨٤) صدر: مرتبه اعلى. بالا.
آب چشم: اشك. مجلسى را از علل الشرايع از ابن مسعود از رسول ٦ روايت است كه «چون آدم پروردگارش را نافرمانى كرد منادى از عرش او را ندا داد: آدم، از جوار من بيرون رو! كه آن كس كه مرا نافرمانى كند در جوار من نماند. آدم بگريست و فرشتگان