شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٢ - امتحان كردن خواجه لقمان زيركى لقمان را
خواجهوش: خواجه مانند، همچون خواجه.
باژگونه: وارونه، بر عكس.
در جهان باژگونه: كنايت از جهانى كه در آن كارها بر مقياس ظاهر گرفته مىشود نه واقع.
|
ديده اين شاهان ز عامه خوف جان |
كين گره كورند و شاهان بىنشان |
|
|
چون كه حكم اندر كف رندان بود |
لاجرم ذا النّون در زندان بود |
|
١٣٩٣- ١٣٩٢/ ٢ خَس: خاشاك. استعارت از چيزى بىارزش يا كم ارزش.
مَفازَه: (اسم مكان از فوز) جاى رستگارى. اين نام را بر بيابان بىآب و علف نهادهاند. به علاقه تضاد، سپس در آن شهرت گرفته است، در اين بيت مقصود نامگذارى واژگونه است.
نام و رنگ دام عقل شدن: كنايت از فريب ظاهر خوردن.
مُعَرِّف: شناساننده.
جامه معرّف بودن: از لباس دانستن كه از كدام صنف است. (در زمانهاى پيش برخى صنفها را لباس خاصى بوده است كه از روى آن شناخته مىشدند.) قَبا: به نظر مىرسد در زمان مولانا مانند قرنهاى بعد قبا لباس همگانى بوده است. در صورتى كه در زمانهاى پيش از او، اميران و بزرگان و حتى سلطان نيز قبا مىپوشيدند.
(فرهنگ البسه مسلمانان، ص ٣٣٣) غَول: در لغت عرب به معنيهاى چند به كار رفته است. در اين بيت هر چيز كه موجب گمراهى شود.
فِعل و قَول: كردار و گفتار.
نقد: آن چه در او حاضر است. آن چه از او ديده مىشود (از روشنى دل و معرفت الهى).
نقل: گفته ديگران.
چنان كه در مطاوى گفتار مولانا و از جمله در بيتهاى ١٣٨٤- ١٣٨٦ آمده است، عامَّه چون ديده حقيقت بين ندارند، در باره مردان خدا به ظاهر حكم مىكنند، لقمان را بنده و خواجه او را كه در حقيقت بنده اوست خواجه مىديدند. بسا مردى كه پوششى ساده بر تن دارد و كسى او را به چيزى نشمارد، حالى كه از درون او آراسته به دانش است و