شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩١ - امتحان كردن خواجه لقمان زيركى لقمان را
|
من دو بنده دارم و ايشان حقير |
و آن دو بر تو حاكماناند و امير |
|
|
گفت شه آن دو چهاند اين زَلَّت است |
گفت آن يك خشم و ديگر شهوت است |
|
|
شاه آن دان كو ز شاهى فارغ است |
بىمه و خورشيد نورش بازغ است |
|
|
مخزن آن دارد كه مخزن ذات اوست |
هستى او دارد كه با هستى عدوست |
|
ب ١٤٦٢- ١٤٥٧ گفت شاهى شيخ را: مأخذ داستان در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٥٣) از الملل و النحل، اخبار الحكما، و كشف المحجوب آمده است و عبارت كتاب اخير چنين است:
درويشى را با ملكى ملاقات افتاد، ملك گفت حاجتى بخواه! گفت من از بنده بندگان خود حاجت نخواهم. گفت اين چگونه باشد. گفت مرا دو بندهاند كه هر دو خداوندان تواند يكى حرص و ديگرى طول امل.
برتر آ: بالاتر رو. (مقام مرا برتر از اين دان كه پندارى.) حَقير: خرد.
زَلَّت: لغزش، خطا. (تو در اين سخن به خطايى.) بىمه و خورشيد: تلميحى است بدان چه در قرآن كريم (انعام، ٧٦- ٧٩) در باره ابراهيم (ع) آمده است، كه چون طلوع ماه و خورشيد را از پس يكديگر ديد هر يك را گفت خداى مناند و چون فرو رفتند گفت غروب كنندگان را دوست نمىدارم.
بازِغ: درخشان.
مخزن ذات اوست: بىنياز است و چشم به ديگرى ندارد.
با هستى عدوست: خود را هيچ مىشمارد. خود را در پيشگاه حق نيست مىانگارد.
|
خواجه لقمان به ظاهر خواجهوَش |
در حقيقت بنده، لقمان خواجهاش |
|
|
در جهانِ باژگونه زين بسى است |
در نظرشان گوهرى كم از خسى است |
|
|
مر بيابان را مَفازه نام شد |
نام و رنگى عقلشان را دام شد |
|
|
يك گُرُه را خود مُعرِّف جامه است |
در قبا گويند كو از عامه است |
|
|
يك گره را ظاهر سالوس زهد |
نور بايد تا بود جاسوسِ زهد |
|
|
نور بايد پاك از تقليد و غَول |
تا شناسد مرد را بىفعل و قول |
|
|
در رود در قلبِ او از راه عقل |
نقد او بيند نباشد بندِ نقل |
|
ب ١٤٦٩- ١٤٦٣