شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٨ - فرمودن والى آن مرد را كه اين خار بن را كه نشاندهاى بر سر راه بر كن
|
خار بُن دان هر يكى خوى بدت |
بارها در پاى، خار آخر زدت |
|
|
بارها از خوى خود خَسته شدى |
حس ندارى سخت بىحس آمدى |
|
ب ١٢٣٧- ١٢٣١ فردا: اشارت است به واپس افكندن توبت از كارهاى زشت، چنان كه در فرمودهى على (ع) است: «گناه را مقدم سازد و توبه را واپس اندازد.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ١٥٠) برخاستن: بالا رفتن، رشد كردن.
روزگار بردن: درنگ كردن.
|
مده امانشان زين بيش و روزگار مبر |
كه اژدها شود ار روزگار يا بد مار |
|
(مسعودى رازى، تاريخ بيهقى، ص ٥٩٤) حس نداشتن: آگاه نبودن. بعض صوفيان حقيقت تصوف را در نيك خويى مىدانند. «و كتانى (ره) گويد صوفيى خوىِ نيكوست هر كه از تو به خوى نيكوتر از تو صوفىتر. و يحيى بن معاذ گفت: خوى بد معصيتى است كه با وى هيچ طاعت سود ندارد و خوى نيكو طاعتى است كه با وى هيچ معصيت زيان ندارد.» (كيمياى سعادت، ج ٢، ص ٥) اگر خوى بد در كسى پيدا شود با تعليم و رياضت آن را از ميان توان برد ليكن اگر روزگاران بگذرد و آن خوى در دل راسخ شود و ريشه دواند علاج پذير نباشد. فردا گفتن و كار امروز را واپس افكندن شرط تصوف نيست چه، صوفى ابن الوقت است.
|
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق |
نيست فردا گفتن از شرطِ طريق |
|
١٣٣/ ١
|
مگو نام فردا اگر صوفيى |
همين دم يكى شو اگر هم دمى |
|
(ديوان كبير، ب ٣٣٤٧٤)
|
گر ز خسته گشتنِ ديگر كسان |
كه ز خُلقِ زشت تو هست آن رسان |
|
|
غافلى، بارى ز زخم خود نهاى |
تو عذاب خويش و هر بيگانهاى |
|
|
يا تبر برگير و مردانه بزن |
تو علىوار اين در خيبر بكن |
|
|
يا به گُلبن وصل كُن اين خار را |
وصل كن با نار، نور يار را |
|
|
تا كه نور او كُشَد نارِ تو را |
وصل او گلشن كند خار تو را |
|
|
تو مثال دوزخى او مؤمن است |
كُشتن آتش به مؤمن ممكن است |
|