شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٦ - به راه كردن شاه يكى را از آن دو غلام و از اين ديگر پرسيدن
در راه دوست فدا مىكند اگر كسى از دادن جان در راه خدا كه چنان عوضها براى آن آماده ساخته دريغ كند نهايت بخل است.
|
جود جمله از عوضها ديدن است |
پس عوض ديدن ضد ترسيدن است |
|
|
بُخل ناديدن بود اعواض را |
شاد دارد ديدِ دُر خوّاض را |
|
|
پس به عالم هيچ كس نبود بخيل |
ز آن كه كس چيزى نبازد بىبديل |
|
|
پس سخا از چشم آمد نه ز دست |
ديد دارد كار جز بينا نرست |
|
ب ٨٩٦- ٨٩٣ اعواض: جمع عوض: پاداش.
خَوّاض: (مبالغه از خوض) در آب فرو رونده، غواص. در نسخه اساس به ضم خاء ضبط شده است.
بَديل: نظير، همانند.
كار داشتن: مؤثر بودن، تأثير بخشيدن.
|
كار آن دارد كه پيش از تن بدست |
بگذار از اينها كه نو حادث شده است |
|
١٠٥١/ ٢ فرودين درجت بخشش آن است كه كسى چيزى را به اميد عوض ببخشد. و اين در حقيقت بخشش نيست بازرگانى است و آن كه از دادن چيزى مضايقت مىكند بيم آن دارد كه مالش بىعوض از دستش مىرود. بدين سبب بخل مىورزد. اما اكنون كه خدا به او وعده داده است هر يك بخشش را ده عوض مىدهد كسى نبايد بترسد و بخلى ورزد. سپس توضيح مىدهد كه دست وسيلتى است براى دادن، و آن چه علت اصلى بخشش است همان ديدار پاداش است كه آن ديدار هم با ديده درونى است نه با ديده ظاهرى و آن كه با چنان ديده پاداشها را ديد، بخشيد و رستگار گرديد.
|
عيب ديگر اين كه خود بين نيست او |
هست او در هستى خود عيب جو |
|
|
عيب گوى و عيب جوى خود بُدست |
با همه نيكو و با خود بَد بُدست |
|
|
گفت شه جَلدى مكن در مدح يار |
مدح خود در ضمن مدح او ميار |
|
|
ز آنكه من در امتحان آرم و را |
شرمسارى آيدت در ما وَرا |
|
ب ٩٠٠- ٨٩٧