شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٤ - ملامت كردن مردم شخصى را كه مادرش را كشت به تهمت
مىبينند و بود كه بعضى ناقصان را به نقصى كه دارند متوجه سازند. آن كه نيك بخت است به چاره جويى بر مىخيزد و آن كه بد بخت است با آنان مىستيزد. حالى كه با اين دشمنى خود را از بركت تربيت محروم مىدارد. چون كودكى كه با آموزگار پيكار آرد.
|
گر تو را حق آفريند زشت رو |
هان مشو هم زشت رو هم زشت خو |
|
|
ور بَرَد كفشت مرو در سنگلاخ |
ور دو شاخ استت مشو تو چار شاخ |
|
|
تو حسودى كز فلان من كمترم |
مىفزايد كمترى در اخترم |
|
|
خود حسد نقصان و عيبى ديگر است |
بلكه از جمله كَميها بتّر است |
|
|
آن بليس از ننگ و عار كمترى |
خويش را افكند در صد ابترى |
|
|
از حسد مىخواست تا بالا بود |
خود چه بالا بلكه خون پالا بود |
|
|
آن ابو جهل از محمّد ننگ داشت |
وز حسد خود را به بالا مىفراشت |
|
|
بُو الحَكَم نامش بد و بو جهل شد |
اى بسا اهل از حسد نااهل شد |
|
ب ٨٠٦- ٧٩٩ بَرَد: چنين است در نسخه اساس. شارحان فاعل آن را دزد گرفتهاند و پيداست كه تكلفى واضح است. در نسخه نيكلسون به ضم «باء» است كه در اين صورت از مصدر «بريدن» (پاره شدن) است و در صورتى كه به فتح «باء» خوانده شود مىتوان فاعل را سنگلاخ و معنى «بردن» را به مجاز پاره كردن، نابود كردن گرفت.
دو شاخ: را بعضى شارحان رسوايى و افتضاح معنى كردهاند كه خالى از دقت است. دو شاخ يكى از اسبابهاى شكنجه در عهد مغولان بوده است كه پا يا گردن متهم را در آن مىنهادهاند تا اقرار كند: «او را گرفت و دو شاخ نهاد بعد از اقرار و اعتراف او، به اعلام آن ايلچى به حضرت روان كرد.» (جهان گشا، به نقل از لغتنامه) «و آن جا نيز جماعتى مغولان را كه با او گرد تيمور اتفاق كرده بودند بگرفتند و دو شاخ نهادند.» (جهان گشا، به نقل از لغتنامه) چهار شاخ: در لغتنامه، به نقل از فرهنگها، نوعى از تعذيب معنى شده است. به نظر مىرسد تركيب «چهار شاخ ماندن» را كه در لغتنامه به نقل از ديگر كتابهاى لغت «بىحركت ماندن» معنى كردهاند: از همين استعمالها گرفتهاند. معنى «چهار شاخ شدن» در تعبير مولانا كنايت از «شكنجه سختتر» يا معنى متداول آن «درماندن» و «حركت