شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٥ - ملامت كردن مردم شخصى را كه مادرش را كشت به تهمت
كردن نتوانستن» است.
كمترى در اختر فزودن: از اقبال كاستن، از مرتبت افتادن. فزودن را مىتوان متعدى گرفت در اين صورت فاعل آن «فلان» است. (او سبب شد كه من از وى عقب مانم.) و مىتوان لازم و به معنى «فزون شدن» گرفت. (ستاره اقبالم پى در پى كم نورتر مىشود.) خون پالا: خونريز، كه خون گريه كند.
|
بخور مجلسش از نالههاى دود آميز |
عقيق زيورش از ديدههاى خون پالا |
|
(سعدى) (ابليس كه بر آدم حسد برد و خواست از او پيش افتد مردود شد و خون مىگريد.) ابو جهل: عَمرِو بن هشام بن مغيره، از بنى مخزوم. در جاهليت كُنيه او «ابو الحكم» بود. از بس دشمنى كه با رسول ٦ و اسلام كرد و مسلمانان را آزرد او را «ابو جهل» گفتند.
وى در جنگ بدر كشته شد.
اهل: در خور، شايسته، پذيرفته.
آن چه موجب دشمنى مردم با راهنمايان و اولياى خداست حسد است. غزالى نويسد:
«حسد از جمله مهلكات است و رسول ٦ گفت حسد كردار نيكو چنان خورَد كه آتش هيزمِ خشك را.» (كيمياى سعادت، ج ٢، ص ١٢٣) عالمان اخلاق مردم را از حسد بيش از ديگر مُهلِكات بيم دادهاند. آن دشمنى كه مشركانى چون ابو جهل و ابو سفيان با رسول ٦ مىكردند از حسد بود. مىديدند محمد ٦ در مال و منال در پايه آنان نيست اما روز به روز حشمت و حرمت او در برترى است. بيشتر ناقصان به جاى آن كه نقص خود بدانند و از كاملان درمان خواهند به دشمنى با آنان بر مىخيزند و پندارند كه آنان را زيانى مىرسانند.
|
در خداى موسى و موسى گريز |
آبِ ايمان را ز فرعونى مريز |
|
|
دست را اندر احَد و احمد بزن |
اى برادر وا رَه از بو جهلِ تن |
|
٧٨٢- ٧٨١/ ١
|
من نديدم در جهان جُست و جو |
هيچ اهليَّت به از خوى نكو |
|
|
انبيا را واسطه ز آن كرد حق |
تا پديد آيد حسدها در قَلَق |
|
|
ز آن كه كس را از خدا عارى نبود |
حاسد حق هيچ دَيّارى نبود |
|