شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٢ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
خر نديدن: مثلى است مشهور «پالان بزنى چو بر نيايى با خر»، و نيز «به خر دستش نمىرسد پالانش را مىزند.» (امثال و حكم) و در اين بيت مقصود اين است كه چون توان رسيدن به حقيقت را ندارند به مجاز روى مىآورند.
دُرِّ قلب: اضافه مشبه به.
قالب: استعارت از جسم. (اگر دل داشتى جسمها در اختيار توست.) ظاهر بينان تنها از قرآن به لفظ آن بسنده كردهاند، چرا كه توان رسيدن به معنى قرآن را ندارند. آن كه بيناست پىِ معنى مىرود، چه اگر معنى به دست آمد ظاهر نيز به دست است، چنان كه اگر روح پرورش يافت جسم نيز پرورش مىيابد. بر عكسِ تعبير او در ديگر جاها كه نفس را به خر همانند مىكند، در اينجا مقصودش از «خر» روح و معنى است و از «پالان» جسم، و به مناسبت اينكه گويد خر برهنه بايد سوار شد (معنى را گرفت و در بند لفظ نبود)، داستان سوار شدن پيغمبر ٦ را بر خر بىپالان به ميان مىآورد كه «كانَ يَركِب الحِمارَ عُرياناً لَيسَ عَلَيهِ شَىءٌ.» (احاديث مثنوى، ص ٤٩) و در سخن على (ع) است كه رسول ٦ سوار خر برهنه مىشد و يكى را هم رديف خود سوار مىكرد. (نهج البلاغه، خطبه ١٦٠) چنان كه بارها نوشته شد اين گونه سخن در ميان سخن آوردن، شيوه واعظان پيشين است، و گر نه پياده رفتن رسول با بحثى كه مولانا عنوان كرده ارتباط چندانى ندارد.
|
خود عصا معشوقِ عَميان مىبُود |
كور خود صندوقِ قرآن مىبود |
|
|
گفت كوران خود صناديقاند پُر |
از حُروفِ مُصحَف و ذِكر و نُذُر |
|
|
باز صندوقى پُر از قرآن بِه است |
ز آن كه صندوقى بود خالى به دست |
|
|
باز صندوقى كه خالى شد ز بار |
به ز صندوقى كه پُر موش است و مار |
|
١٣٩٩- ١٣٩٦/ ٣
|
شد خرِ نفس تو بر ميخيش بند |
چند بگريزد ز كار و بار؟ چند؟ |
|
|
بارِ صبر و شكر او را بُردنى است |
خواه در صد سال و خواهى سى و بيست |
|
|
هيچ وازِر وزرِ غيرى بر نداشت |
هيچ كس ندرود تا چيزى نكاشت |
|
|
طمع خام است آن مخور خام اى پسر |
خام خوردن علّت آرد در بشر |
|
|
كآن فلانى يافت گنجى ناگهان |
من همان خواهم مه كار و مه دكان |
|