شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٠ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
|
اشترش بُردند از هنگام چاشت |
تا شب و افغان او سودى نداشت |
|
|
بر شتر بنشست آن قحط گران |
صاحب اشتر پى اشتر دوان |
|
|
سو به سو و كو به كو مىتاختند |
تا همه شهرش عيان بشناختند |
|
|
پيش هر حمّام و هر بازار گه |
كرده مردم جمله در شكلش نگه |
|
|
ده منادىگر بلند آوازيان |
تُرك و كُرد و روميان و تازيان |
|
|
مفلس است اين و ندارد هيچ چيز |
قرض تا ندهد كس او را يك پشيز |
|
|
ظاهر و باطن ندارد حبّهاى |
مفلسى قلبى دغايى دَبّهاى |
|
|
هان و هان با او حريفى كم كنيد |
چون كه گاو آرد گره محكم كنيد |
|
|
ور به حكم آريد اين پژمرده را |
من نخواهم كرد زندان مُرده را |
|
|
خوش دَم است او و گلويش بس فراخ |
با شِعار نو دثارِ شاخ شاخ |
|
|
گر بپوشد بهر مكر آن جامه را |
عاريه است آن تا فريبد عامه را |
|
ب ٦٦٦- ٦٥٤ فُروخت: سوم شخص ماضى از فروختن: شعلهور شدن.
|
شب آمد گران شمع بفروختند |
به هر جاى آتش همىسوختند |
|
(فردوسى، به نقل از لغتنامه) فتنه فروختن: بالا گرفتن فتنه. و در اينجا كنايت از گفت و گوها و جنجال است.
مُوَكَّل: گمارده. آن كه از سوى قاضى مأمور گرداندن مفلس بوده است.
به دانگى شاد كردن: كنايت از رشوتى اندك به وى دادن.
قَحطِ گِران: كنايت از مرد مفلس. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٦١٨/ ٢) عيان: آشكارا، روشن.
بلند آوازيان: مطابقت صفت با موصوف.
پشيز: خردترين سكه عصر ساسانيان، و در اينجا كنايت از مطلق پول خرد.
قَلب: متقلّب، دروغگو.
دغا: ناراست، نادرست.
دَبَّه: نيكلسون آن را چرب زبان، حيلهگر، و روده دراز معنى كرده است. و پيداست كه اين معنى را از ظاهر كار برد كلمه بيرون آوردهاند. يكى از معنيهاى «دبّه» نكول و سر باز