شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٥ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
|
گفت خان و مان من احسان توست |
همچو كافر جَنَّتم زندان توست |
|
|
گر ز زندانم برانى توبه رَدّ |
خود بميرم من ز تقصيرى و كد |
|
ب ٦٢٦- ٦٢١ با نمك: كنايت از خوش سخن، كه مطلبى را نيكو تقرير كند.
تَفَحُّص: جست و جو، پرسش.
اعيان: جمع عين: بزرگ با شخصيت. و در اينجا مقصود كسانى هستند كه قاضى در شناخت اشخاص يا اطلاع از عدالت آنان، از ايشان پرسش كند. و در اصطلاح آنان را مزكّيان و مُعَدِّلان گويند.
نمودن: نشان دادن، بيان كردن.
رَمه: جمع، گروه. و مقصود زندانياناند.
مُرده ريگ: ميراثى، موروثى. و در اينجا به معنى وامانده زشت و منفور است.
|
ماند چون پاى مُقعَد أندر ريگ |
آن سر مرده ريگش اندر ديگ |
|
(سنايى)
|
تيرِ قهر خويش بر پرّش زنم |
پرّ و بال مُرده ريگش بر كنم |
|
٣٥٥٨/ ٥ همچو كافر: اشارتى است به حديث رسيده از رسول اكرم ٦: «الدُّنيا سِجنُ المُؤمِنِ وَ جَنَّةُ الكافِرِ.» (احاديث مثنوى، ص ١١؛ سفينة البحار، ج ١، ص ٦٠٣، از معانى الاخبار صدوق) همچو كافر ...: زندان تو براى من چون بهشت است.
ردّ: راندن، بيرون كردن.
تقصيرى: نادارايى، فقيرى. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٥١٥/ ٢) كد: گدايى.
|
همچو ابليسى كه مىگفت اى سلام |
رَبِّ أنظِرنِى إلى يَومِ القِيام |
|
|
كاندرين زندان دنيا من خوشم |
تا كه دشمن زادگان را مىكُشم |
|
|
هر كه او را قوتِ ايمانى بود |
وز براى زادِ رَه نانى بود |
|
|
مىستانم گه به مكر و گه به ريو |
تا بر آرند از پشيمانى غريو |
|
|
گه به درويشى كنم تهديدشان |
گه به زلف و خال بندم ديدشان |
|
ب ٦٣١- ٦٢٧