شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٣ - تمامى قصه زنده شدن استخوانها به دعاى عيسى
تمامى قصّه زنده شدن استخوانها به دعاى عيسى ٧
|
خواند عيسى نام حق بر استخوان |
از براى التماس آن جوان |
|
|
حكم يزدان از پى آن خام مرد |
صورت آن استخوان را زنده كرد |
|
|
از ميان بر جَست يك شير سياه |
پنجهاى زد كرد نقشش را تباه |
|
|
كلّهاش بر كند مغزش ريخت زود |
مغز جوزى كاندر و مغزى نبود |
|
|
گر و را مغزى بُدى اشكستنش |
خود نبودى نقص الّا بر تنش |
|
|
گفت عيسى چون شتابش كوفتى |
گفت ز آن رو كه تو زو آشوفتى |
|
|
گفت عيسى چون نخوردى خون مرد |
گفت در قسمت نبودم رزقِ خورد |
|
ب ٤٦١- ٤٥٥ نام حق: اسم اعظم، نام بزرگ خدا.
التماس: درخواست توأم با اصرار.
خام مرد: به كمال نارسيده، نادان.
تباه كردن نقش: خرد كردن كالبد، كوفتن جسد.
جَوز: گوز، گردو. و اينجا استعارت از جسم است و مغز استعارت از روح و عقل.
|
جوزها بشكست و آن كآن مغز داشت |
بعدِ كُشتن روحِ پاك نغز داشت |
|
|
كُشتن و مردن كه بر نقش تن است |
چون انار و سيب را بشكستن است |
|
٧٠٧- ٧٠٦/ ١ رزقِ خَورد: روزى خوردن. شير از آن جهت خون مرد را نخورد كه روزى هر جاندار در اين جهان تا پايان زندگى طبيعى اوست و شير در زندگى از آن روزى برخوردار شده بود.
از اين بيتها بيان چند نكته مقصود است: يكى اينكه نادان بسا بود كه دست به كارى زند كه زيان او در آن است، چنان كه همراه عيسى در خواهش خود اصرار ورزيد، اكنون كه نام بزرگ خدا را به وى تعليم نمىدهد، خود آن نام را بخواند تا استخوانها زنده شود