شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٠ - ترسانيدن شخصى زاهدى را كه كم گرى تا كور نشوى
ترسانيدن شخصى زاهدى را كه كم گرى تا كور نشوى
مرحوم فروزانفر در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى يك روايت و سه قصه آورده است، كه هر يك مىتواند به نوعى با داستانى كه مولانا سروده، مربوط باشد.
اما هيچ يك را نمىتوان تمام مأخذ گرفت. شايد بتوان گفت داستان بُرَيرَه از آن سه ديگر بدين داستان نزديكتر است. بدين جهت ترجمه آن داستان را مىآوريم: «در عهد حسن (بصرى) دخترى جوان و عابد بود كه بُرَيرَه نام داشت و بسيار مىگريست. حسن را گفتند او را موعظت كن، چه بر چشمان او مىترسيم. حسن او را گفت: چشمانت را بر تو حقى است، از خدا بترس! گفت: اگر از دوزخيانم خدا ديدهام را ببرد، و اگر از بهشتيانم خدا بهتر از آن دو را به من خواهد داد.
حسن بگريست.» (ربيع الابرار، باب خلق و صفات و احوال آن. مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٤٩)
|
زاهدى را گفت يارى در عمل |
كم گِرى! تا چشم را نايد خَلَل |
|
|
گفت زاهد از دو بيرون نيست حال |
چشم بيند يا نبيند آن جمال |
|
|
گر ببيند نور حق، خود چه غم است |
در وصال حق دو ديده چه كم است |
|
|
ور نخواهد ديد حق را گو برو |
اين چنين چشم شقى گو كور شو |
|
|
غم مخور از ديده كآن عيسى تو راست |
چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست |
|
|
عيسى روح تو با تو حاضر است |
نصرت از وى خواه كو خوش ناصر است |
|
|
ليك بيگار تنِ پُر استخوان |
بر دل عيسى منه تو هر زمان |
|
|
همچو آن ابله كه اندر داستان |
ذكر او كرديم بهر راستان |
|
|
زندگى تن مجو از عيسىات |
كام فرعونى مخواه از موسىات |
|
|
بر دل خود كم نه انديشه معاش |
عيش كم نايد، تو بر درگاه باش |
|
|
اين بدن خرگاه آمد روح را |
يا مثال كشتيى مر نوح را |
|