سخنرانی - سخنرانی - الصفحة ٥٠٣ - شناخت شخصيت أمير المؤمنين (عليه السلام) ٠٢
شناخت شخصيت أمير المؤمنين (عليه السلام) ٠٢
کد مطلب: ٥٦٩٩ تاریخ انتشار: ١٥ آذر ١٣٨٥ تعداد بازدید: ٢٤٥٩ سخنراني ها » شبکه سلام شناخت شخصيت أمير المؤمنين (عليه السلام) ٠٢شبکه سلام ٨٥/٠٩/١٥
بسم الله الرحمن الرحيم
تاریخ : ٨٥/٠٩/١٥
آقاي هدايتي
قصيده اي از إبن أبي الحديد معتزلي در حرم امير المومنين (عليه السلام) نوشته شده است. در اين مورد توضيح بفرماييد.
استاد حسيني قزويني
ايشان قصايد زيادي در رابطه با امير المومنين (عليه السلام) دارد. عزيزاني كه به حرم پر نور آقا امير المومنين (عليه السلام) مشرف شده اند، وقتي كنار ضريح مي روند، اگر سرشان را بلند كنند، مي بينند كه در حاشيه كناري زير گنبد، با قلمي زيبا، قصايدي نوشته شده است؛ همان قصيده اي كه معروف است به هفت.
البته إبن أبي الحديد معتزلي يك سني است و در شرح نهج البلاغه، از اول تا آخر، تمام تلاش و كوشش خود را به كار مي برد براي اثبات خلافت ابوبكر و عمر و عثمان و سپس حضرت علي (عليه السلام) و كتابش را اين گونه آغاز مي كند:
الحمد الله الذي قدم المفضول علي الأفضل.
سپاس خدا را كه ابوبكري را كه فضيلت كمتري داشت، مقدم كرد بر كسي كه از او أفضل بود.
شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج١، ص٣
ايشان در جلد ٩ همين كتاب مي گويد:
و اعلم! أن أمير المؤمنين عليه السلام لو فخر بنفسه و بالغ في تعديد مناقبه و فضائله بفصاحته التي آتاه الله تعالي إياها و اختصه بها و ساعده علي ذلك فصحاء العرب كافة، لم يبلغوا إلي معشار ما نطق به الرسول الصادق صلوات الله عليه في أمره و لست أعني بذلك الأخبار العامة الشائعة التي يحتج بها الامامية علي إمامته، كخبر الغدير و المنزلة و قصة براءة و خبر المناجاة و قصة خيبر و خبر الدار بمكة في ابتداء الدعوة و نحو ذلك.
اگر امير المومنين (عليه السلام) بخواهد بر مناقب و فضائل مختص خودش كه خداوند به ايشان داده، فخر كند و فصيحان و بليغان عرب هم بخواهند او را در اين كار ياري كنند، نمي توانند يك دهم از فضائل بي نهايت حضرت علي (عليه السلام) را كه از زبان رسول الله (صلي الله عليه و سلم) جاري شده، بيان كنند.
شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج٩، ص١٦٦
اين قصيده إبن أبي الحديد معتزلي طولاني است و من مقداري از آن را مي خوانم:
يا برق! إن جئت الغري فقل له
أتراك تعلم من بأرضك مودع
فيك ابن عمران الكليم و بعده
عيسي يقفه و أحمد يتبع
بل فيك جبرئيل و ميكائيل و إسرافيل
و الملأ المقدس أجمع
بل فيك نور الله جل جلاله
لذوي البصائر يستشف و يلمع
فيك الأمام المرتضي فيك الوصي
المجتبي فيك البطين الأنزع
اي برق! چون به سرزمين نجف رسيدي به او بگو: آيا مي داني چه كسي در تو مدفون است؟
موسي بن عمران كليم الله و پس از او عيسي و پس از وي احمد در تو نهانند.
بلكه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و همه فرشتگان عالم مقدس بالا در تو نهفته اند.
بلكه نور خداي ذوالجلال است كه براي بينندگان مي درخشد و تلألؤ دارد.
در تو امام مرتضي، در تو وصي برگزيده مصطفي، در تو آن مرد پر از علم و بركنده از شرك و كفر خفته است.
. . .
هذا ضمير العالم الموجود عن
عدم و سر وجوده المستودع
كسي كه درون تو نهفته است، باطن عالمي است كه از عدم به وجود آمده و سر پنهان وجود آن است
. . .
لولا حدوثك قلت إنك جاعل
الأرواح في الأشباح و المستنزع
لولا مماتك قلت إنك باسط
الأرزاق تقدر في العطاء و توسع
اگر نه اين بود كه تو [زمين] حادث و مخلوقي، مي گفتم: تويي كه ارواح را در اجساد قرار مي دهي و بيرون مي كشي
و اگر مرگ تو نبود، مي گفتم: تويي كه روزي ها را مي گستري و در بخشش، تنگ مي گيري و گسترش مي دهي.
اين، مضمون همان شعري است كه مي گويد:
نه بشر توانمش گفت
نه خدا توانمش خواند
متحيرم چه نامم
شهادت ملك لا فتي را
در آخر اين قصيده هم مي گويد:
بل أنت في يوم القيامة حاكم
في العالمين و شافع و شفع
والله! لولا حيدر ما كانت الدنيا
و لا جمع البرية مجمع
من أجله خلق الزمان و ضوئت
شهب كنسن و جن ليل أدرع
و إليه في يوم المعاد حسابنا
و هو الملاذ لنا غدا و المفزع
بلكه تو در روز قيامت، حاكم در ميان عالميان و شفاعت كننده و شفاعت پذيرفته شده درباره آنان هستي.
به خدا سوگند! اگر حيدر نبود، نه دنيا بود و نه جايي براي گرد آمدن آفريدگان وجود داشت.
به خاطر او است كه زمان آفريده شد و شهاب ها مي درخشند و خاموش مي شوند و شب نيمه روشن به تاريكي مي گرايد.
و در روز قيامت، حساب ما به دست او است و فردا روز او است كه پناه و پشتيبان ماست.
الروضة المختارة (شرح القصائد العلويات السبع) لإبن أبي الحديد المعتزلي، ص١٣٦ ـ الإمام علي بن أبي طالب لأحمد الرحماني الهمداني، ص٣٧٥
* * * * * * *
آقاي هدايتي
طبق آنچه كه در روايات آمده، ملاك ايمان و نفاق حضرت علي (عليه السلام) است. لطفا سند و مدرك آن را بيان كنيد.
استاد حسيني قزويني
من گمان نمي كنم هيچ سني اي، حتي نواصب هم بتوانند دليلي بر ردّ اين موضوع داشته باشند. چون اين موضوع در صحيح بخاري هم آمده است كه خود امير المومنين (عليه السلام) نقل مي كند:
و الذي فلق الحبة و برأ النسمة! إنه لعهد النبي الأمي صلي الله عليه و سلم إلي أن لا يحبني إلا مؤمن و لا يبغضني إلا منافق.
قسم به خدا! از وصيت هايي كه پيامبر (صلي الله عليه و سلم) به من كرد، اين بود كه گفت: كسي جز مؤمن، تو را دوست نمي دارد و كسي جز منافق، دشمن نيست.
صحيح مسلم، ج١، ص٦١
آقاي قرطبي مي گويد:
روي عن جماعة من الصحابة أنهم قالوا: ما كنا نعرف المنافقين علي عهد رسول الله صلي الله عليه و سلم إلا ببغضهم لعلي عليه السلام.
از گروهي از صحابه روايت شده است: ما در زمان رسول الله (صلي الله عليه و سلم)، منافقين را از روي دشمني با علي (عليه السلام) مي شناختيم.
تفسير القرطبي للقرطبي، ج١، ص٢٦٧ ـ الدر المنثور للسيوطي، ج٦، ص٦٦ ـ تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج١٣، ص١٥٥ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٤٢، ص٢٨٤ ـ أسد الغابة في معرفة الصحابة لإبن الأثير، ج٤، ص٣٠ ـ مناقب علي بن أبي طالب لإبن مردويه الأصفهاني، ص٣٢١ ـ ينابيع المودة لذوي القربي للقندوزي، ج٢، ص٣٩٢ ـ المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج٣، ص١٢٩ ـ المعجم الكبير للطبراني، ج٢، ص٣٢٨ ـ الإستيعاب لإبن عبد البر، ج٣، ص١١١٠ ـ شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج٤، ص٨٣ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج١٣، ص١٠٦
آقاي طبراني در المعجم الكبير به نقل از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) مي گويد:
أحب عليا فقد أحبني و من أحبني فقد أحب الله و من أبغض عليا فقد أبغضني و من أبغضني فقد أبغض الله.
هر كسي علي را دوست داشته باشد، مرا دوست داشته است و هر كس مرا دوست داشته باشد، خدا را دوست داشته است و هر كس با علي دشمني كند، با من دشمني كرده است و هر كس با من دشمني كند، با خدا دشمني كرده است.
المعجم الكبير للطبراني، ج١، ص٣١٩ و ج٢٣، ص٣٨٠ ـ المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج٣، ص١٣٠ ـ مجمع الزوائد للهيثمي، ج٩، ص١٣٢ ـ الإستيعاب لإبن عبد البر، ج٣، ص١١٠١ ـ الجامع الصغير للسيوطي، ج٢، ص٥٥٤ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج١١، ص٦٠١ ـ فيض القدير شرح الجامع الصغير للمناوي، ج٦، ص٤٢ ـ الكامل لعبد الله بن عدي، ج٤، ص٣٤٩ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٤٢، ص٢٧٠ ـ الوافي بالوفيات للصفدي، ج٢١، ص١٧٩ ـ ينابيع المودة لذوي القربي للقندوزي، ج٢، ص١٥٥
ما از عزيزان اهل سنت سوال مي كنيم و مي خواهيم بدون تعصب، به آن فكر كنند:
در جنگ جمل و صفين و نهروان، آيا كساني كه با حضرت علي (عليه السلام) مي جنگيدند، حضرت علي (عليه السلام) را دوست داشتند؟ آيا مصداق اين روايت بودند:
أحب عليا فقد أحبني و من أحبني فقد أحب الله.
يا مصداق اين روايت بودند:
و من أبغض عليا فقد أبغضني و من أبغضني فقد أبغض الله.
؟
اين عداوت ها با حضرت علي (عليه السلام) به چه دليل بود؟ به تعبير يكي از مراجع عظام تقليد:
در جنگ جمل كه طلحه و زبير مي خواستند با حضرت علي (عليه السلام) و يارانش بجنگند، آيا به اين دليل كه حضرت علي (عليه السلام) و يارانش را دوست داشتند و مي خواستند آنها را وارد بهشت كنند با آنها مي جنگيدند؟ يا آقا امير المومنين (عليه السلام) كه با آنها مي جنگيد، طلحه و زبير را دوست داشت و مي خواست با كشتن شان، آنها را وارد بهشت كند؟
من تأسف مي خورم كه امثال إبن حجر عسقلاني، نسبت به اين روايت صحيح مسلم، توجيهاتي به دور از عقل و انصاف مي كنند! إن شاء ا... بعدا در اين مورد بحث خواهيم كرد.
پس اين كه محبت حضرت علي (عليه السلام)، نشانه ايمان و دشمني با او، نشانه نفاق است، هيج شك و شبهه اي در آن نيست.
* * * * * * *
آقاي هدايتي
آيا روايتي داريم كه هر كس محبت حضرت علي (عليه السلام) را در دل دارد، نشانه پاك بودن ولادت و حلال زادگي اوست؟
استاد حسيني قزويني
يكي از شاخص ترين فضائل و مناقب حضرت علي (عليه السلام) كه در منابع شيعه، روايات زيادي داريم، اين است كه محبت حضرت علي (عليه السلام)، نشانه حلال زادگي و دشمني با ايشان، نشانه حرام زادگي است. امام صادق (عليه السلام) هم فرمود:
اگر شما در قلب تان شيريني محبت ما را احساس مي كنيد، از مادرتان تشكر كنيد كه در حق پدرتان خيانت نكرد.
در كتب اهل سنت هم اين روايت آمده است. أبو سعيد خُدري نقل مي كند:
كنا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبهم عليا رضي الله عنه، فإذا ولد فينا مولود فلم يحبه عرفنا أنه ليس منا.
ما گروه انصار، فرزندان مان را به محبت علي (رضي الله عنه) امتحان مي كرديم. اگر فرزندي در ميان ما به دنيا مي آمد و علي را دوست نداشت، مي فهميديم كه از ما نيست.
كفاية الطالب، ص٧٠ ـ أسني المطالب، ص٨ ـ شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج٤، ص١١٠ ـ شواهد التنزيل للحاكم الحسكاني، ج١، ص٤٤٩
حتي كلمه بَوَرَ كه در كتاب هاي لغت آمده، اين حديث را در ذيل آن آمده است.
النهاية في غريب الحديث لإبن الأثير، ج١، ص١٦١ ـ لسان العرب لإبن منظور، ج٤، ص٨٧ ـ تاج العروس للزبيدي، ج٦، ص١١٨
مرحوم علامه اميني (ره) هم روايت صحيح السندي را جابر نقل مي كند:
أمرنا رسول الله صلي الله عليه و آله أن نعرض أولادنا علي حب علي بن أبي طالب.
رجاله رجال الصحيحين كلهم ثقات.
رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) به ما أمر كرد تا فرزندان خودمان را بر محبت علي بن أبي طالب عرضه كنيم. اگر محبت ايشان را در دل نداشت، بدانيد مشكل دارد.
الغدير للشيخ الأميني، ج٤، ص٣٢٢
* * * * * * *
آقاي هدايتي
آيا صحيح است كه شرط ورود به بهشت، پذيرفتن ولايت علي بن أبي طالب (عليه السلام) است و هر كس ولايت ايشان را نداشته باشد، وارد بهشت نمي شود؟ آيا رواياتي در اين زمينه از منابع اهل سنت وجود دارد؟
استاد حسيني قزويني
من گمان نمي كنم كسي در اين موضوع شك داشته باشد. چون روايات فراتر از تواتري در اين زمينه داريم. در كتاب جامع احاديث الشيعة، حدود ٧٠ روايت نقل مي كند از ائمه (عليهم السلام) كه شرط ورود به بهشت، ولايت امير المومنين (عليه السلام) است. از اهل سنت هم آقاي خوارزمي در كتاب المناقب از خود امير المومنين (عليه السلام) نقل مي كند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
يا علي! لو أن عبدا عبد الله عز و جل مثل ما قام نوح في قومه و كان له مثل أحد ذهبا فأنفقه في سبيل الله و مدّ في عمره حتي حج ألف عام علي قدميه، ثم قتل بين الصفا و المروة مظلوما، ثم لم يوالك يا علي، لم يشمّ رائحة الجنة و لم يدخلها.
يا علي! اگر بنده اي خدا را عبادت كند به اندازه طول مدت عمر نوح در ميان قومش و به اندازه كوه احد، طلا در راه خدا انفاق كند و هزار بار پياده به زيارت خانه خدا برود و حج به جا بياورد و بين صفا و مروه، مظلومانه كشته شود، ولي ولايت تو را نداشته باشد، بوي بهشت به مشامش نخواهد رسيد و وارد بهشت نخواهد شد.
المناقب للخوارزمي، ص٦٧ ـ مناقب علي بن أبي طالب لإبن مردويه الأصفهاني، ص٧٣ ـ ينابيع المودة لذوي القربي للقندوزي، ج٢، ص٢٩٣
مانند همين تعبير، ولي تندتر هم آمده است:
و لو أن عبدا عبد الله بين الصفا و المروة ألف عام، ثم ألف عام، ثم ألف عام، ثم لم يدرك محبتنا أهل البيت، أكبه الله علي منخريه في النار.
اگر بنده اي بين صفا و مروه، خدا را ٣ هزار سال عبادت كند، ولي محبت ما اهل بيت را درك نكند، خداوند او را با سر در آتش جهنم وارد مي كند.
شواهد التنزيل للحاكم الحسكاني، ج١، ص٥٥٤ و ج٢، ص٢٠٣ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٤١، ص٣٣٥ ـ المناقب للخوارزمي، ص٨٧ ـ فرائد السمطين للحمويني، ج١، ص٣٣١
مشابه اين روايت در منابع اهل سنت زياد آمده است.
در رابطه با ولايت حضرت علي (عليه السلام)، آيه مودت:
قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي
سوره شورا/آيه٢٣
بر اين روايات شاهد است و انكار محبت و مودت حضرت علي (عليه السلام)، انكار قرآن است و انكار قرآن، انسان را از ايمان خارج مي كند و اهل سنت هم آورده اند كه مراد از القربي در اين آيه، حضرت علي (عليه السلام) و حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) و حسنين (عليهما السلام) است كه أجر رسالت قرار گرفته اند.
با توجه به اين قضايا، عرض مي كنيم كه آيا مراد از اين مودت، محبت خشك و خالي است و فقظ اظهار عشق و علاقه است؟ مانند محبت و عشق به پدر و مادر و فرزندان. يا محبت و مودت، فراتر از اين است؟
القرآن، يفسر بعضه بعضا.
در سوره شورا آمده است:
قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي
بگو: من مزدي از شما در برابر رسالت، جز محبت نزديكانم نمي طلبم
سوره شورا/آيه٢٣
خداوند در سوره سبأ مي فرمايد:
قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَي اللَّهِ وَ هُوَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ
بگو: هر أجر و پاداشي كه از شما خواسته ام، براي خود شماست، أجر من تنها بر خداوند است و او گواه بر هر چيزي است.
سوره سبأ/آيه٤٧
در سوره فرقان مي فرمايد:
قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَي رَبِّهِ سَبِيلًا
بگو: من در برابر إبلاغ اين آئين، هيچ گونه پاداشي از شما مطالبه نمي كنم، تنها پاداش من اين است كه كساني بخواهند راهي به سوي پروردگارشان برگزينند.
سوره فرقان/آيه٥٧
يعني من اجر رسالتم را اين قرار دادم كه شما به وسيله اهل بيت (عليهم السلام) به خداوند برسيد. آيا رسيدن به خدا، فقط محبت خشك و خالي است يا تبعيت و پيروي از سخنان اهل بيت (عليهم السلام) است؟ پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) اهل بيت (عليهم السلام) را عِدْل قرآن قرار داد و در حديث ثقلين فرمود:
إني تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتي.
در حديث سفينه فرمود:
مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح، من ركبها نجي و من تركها غرق.
اين قضايا كاملا روشن است كه محبت در آيه مودت، محبت خشك و خالي يا اظهار عشق علاقه تنها نيست. اينها نشان گر اين است كه مودت، همان ولايت است.
ما بر اين عقيده هستيم كه مردم، نسبت به ولايت امير المومنين (عليه السلام) ٣ گروه هستند:
١. گروهي كه براي شان ثابت شده است از آيات قرآن ـ آيه مباهله، آيه ولايت و آيه تطهيرـ و روايات ـ حديث ثقلين، حديث منزلت، حديث غدير و حديث سفينه ـ كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) حضرت علي (عليه السلام) را به عنوان خليفه نصب فرمودند؛ ولي با اين حال، ولايت حضرت علي (عليه السلام) را انكار مي كنند.
اين گروه، در حقيقت يك ضرورت ديني و قرآني و سنتي را انكار كرده است. هم چنين فردي، قطعا مستحق آتش جهنم است. مرحوم شيخ مفيده (ره) هم كه مي فرمايد:
و اتفقت الإمامية علي أن من أنكر إمامة أحد الأئمة و جحد ما أوجبه الله تعالي من فرض الطاعة، فهو كافر ضال، مستحق للخلود في النار.
أوائل المقالات للشيخ المفيد، ص٤٤
ناظر بر همين گروه است.
٢. گروهي اين ادله را ديده اند، ولي ولايت امير المومنين (عليه السلام) براي شان ثابت نشده است.
٣. گروهي كه حجت به گوش شان نرسيده است.
كما اين كه غالب اهل سنت هم اين گونه هستند. افرادي كه واقعا نمي دانند امير المومنين (عليه السلام)، خليفه منصوب پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) است و اين مسايل براي شان روشن نشده است و حكم شان، حكم مستضعفين است. روايات زيادي از ائمه (عليهم السلام) داريم كه افرادي كه معتقد به ولايت ما نيستند، چون حجت بر آنها تمام نشده است، وارد بهشت مي شوند.
* * * * * * *
آقاي هدايتي
در مورد علل و عوامل خانه نشيني امير المومنين (عليه السلام) بعد از رحلت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) توضيح دهيد.
استاد حسيني قزويني
يكي اساسي ترين بحث هايي كه إن شاء ا... اگر توفيق باشد و امام زمان (عليه السلام) عنايت كند و بايد بيشتر روي آن كار كنيم و سوالات زيادي در محيط دانشگاه و حوزه هاي علميه يا در كشورهاي مختلف يا از طريق اينترنت درباره آن مي شود، همين بحث است.
من مي توانم به يك مثلث شوم اشاره كنم كه اساس كار از اين ٣ محور صورت گرفته است:
دليل اول: باقي ماندن آثار جاهليت در قلوب صحابه
يكي از آثار جاهليت اين بود كه رئيس و بزرگ قبيله بايد رياست مردم را به عهده بگيرد. اين موضوع هنوز از اذهان مردم و صحابه خارج نشده بود. شايد بعضي از عزيزان اهل سنت كه اين عبارات مرا مي شوند، فكر كنند كه اين موضوع، جفا و ظلم است در حق صحابه با آن همه آيات و رواياتي كه در فضيلت صحابه است. اگر عزيزان مراجعه كنند به كتاب صحيح بخاري و صحيح مسلم و ساير صحاح و سنن، اين مسئله واضح و روشن و شفاف آمده است. ولي متأسفانه علماء اهل سنت اين روايات را يا صلاح نمي بينند بگويند يا احساس مي كنند نقل اين گونه روايات در بالاي منابر و جلسات به صلاح نيست.
از عايشه نقل مي كنند:
سألت النبي صلي الله عليه و سلم عن الجدر أمن البيت؟ هو قال: نعم، قلت: فما لهم لم يدخلوه في البيت؟ قال: إن قومك قصرت بهم النفقة، قلت: فما شأن بابه مرتفعا؟ قال: فعل ذلك قومك ليدخلوا من شاؤوا و يمنعوا من شاؤوا و لولا أن قومك حديث عهدهم بالجاهلية، فأخاف أن تنكر قلوبهم أن أدخل الجدر في البيت و أن ألصق بابه بالأرض.
از رسول الله (صلي الله عليه و سلم) در مورد حجر اسماعيل سوال كردم كه آيا جزء خانه كعبه است؟ حضرت فرمود: بله. گفتم: پس چرا آن را داخل خانه خدا نمي كنيد؟ حضرت فرمود: هنوز قوم تو از آثار جاهليت خارج نشده اند و مي ترسم از دين خارج شوند، وگرنه حجر اسماعيل را داخل كعبه قرار مي دادم ... .
صحيح البخاري، ج٢، ص١٥٦ و ج٨، ص١٣٢ ـ صحيح مسلم، ج٤، ص١٠٠ ـ مسند أبي يعلي، ج٨، ص٩٢ ـ سنن الدارمي، ج٢، ص٥٤ ـ السنن الكبري للبيهقي، ج٥، ص٨٩ ـ تفسير القرطبي، ج٢، ص١٢٣ ـ التمهيد لإبن عبد البر، ج١٠، ص٢٨ ـ معجم البلدان للحموي، ج٤، ص٤٦٦ ـ سنن النسائي، ج٥، ص٢١٥ ـ مسند احمد، ج٦، ص١٧٦ و ٢٣٩ ـ المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج١، ص٤٨٠
در سنن إبن ماجه آمده است كه وقتي عايشه سوال مي كند چرا حجر اسماعيل را وارد كعبه نمي كني؟ حضرت پاسخ مي دهد:
و لولا أن قومك حديث عهد بكفر. مخافة أن تنفر قلوبهم.
هنوز آثار كفر از قوم تو بيرون نرفته است و مي ترسم قلوب اينها از اسلام متنفر بشود.
سنن ابن ماجة، ج٢، ص٩٨٥ ـ المعجم الأوسط للطبراني، ج٧، ص٢٣٨ ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج٥، ص٣٩ ـ تاريخ ابن خلدون، ج١، ص٣٥١ ـ مسند احمد، ج٦، ص١٧٧
علامه سندي هم در ذيل اين روايت مي گويد:
إن الإسلام لم يتمكن في قلوبهم، فلو هدمت، لربما نفروا منه، لأنهم يرون تغييره عظيما.
اگر رسول الله (صلي الله عليه و سلم) اين كار را مي كرد، صحابه از اسلام فرار مي كردند.
حاشية السندي علي النسائي لإبن عبد الهادي، ج٥، ص٢١٤
دليل دوم: باقي ماندن آثار جاهليت در قلوب صحابه
آقاي ذهبي ـ از استوانه هاي علمي اهل سنت ـ در كتاب سير أعلام النبلاء به نقل از أبو حامد غزالي مي گويد:
ذكر أبو حامد في كتابه سر العالمين و كشف ما في الدارين فقال في حديث: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، أن عمر قال لعلي: بخ بخ، أصبحت مولي كل مؤمن و مؤمنة. قال أبو حامد: و هذا تسليم و رضي، ثم بعد هذا غلب عليه الهوي حبا للرياسة و عقد البنود و أمر الخلافة.
أبو حامد غزالي در كتاب سر العالمين و كشف ما في الدارين آورده است كه بعد از ماجراي غدير، خليفه دوم اولين نفري بود كه به علي تبريك گفت. اين نشان گر اين است كه او تسليم سخن رسول الله (صلي الله عليه و سلم) شده است و رضايت به ولايت علي دادند. سپس به خاطر حبّ رياست و خلافت، هوي و هوس بر خليفه دوم غلبه كرد
سير أعلام النبلاء للذهبي، ج١٩، ص٣٢٨ ـ تذكرة الخواص للسبط إبن الجوزي، ص٦٢
دليل سوم: كينه هاي جنگ بدر و خيبر و حنين (أحقاد بدرية و خيبرية و حنينة)
در دعاي ندبه و در كتب اهل سنت هم آمده است. آقاي إبن أبي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه از قول امير المومنين (عليه السلام) مي گويد:
كل حقد حقدته قريش علي رسول الله صلي الله عليه و آله، أظهرته فيّ و ستظهره في ولدي من بعدي. ما لي و لقريش!؟ إنما وترتهم بأمر الله و أمر رسوله، أفهذا جزاء من أطاع الله و رسوله إن كانوا مسلمين.
هر كينه اي را كه قريش با رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) داشت و نتوانست با ايشان تسويه حساب كند، عليه من و فرزندانم پياده كردند. مرا به آنها چه كار!؟ اگر من با آنها جنگيدم، به دستور خداوند و رسولش بود. اگر واقعا مسلمان بودند، آيا اين است پاداش كسي كه از خداوند و رسولش اطاعت مي كند؟
شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج٢٠، ص٣٢٨
إبن عباس از عثمان نقل مي كند كه به حضرت علي (عليه السلام) گفت:
ما ذنبي إذا لم يحبك قريش؟ و قد قتلت منهم سبعين رجلا.
گناه من چيست كه قريش تو را دوست ندارند؟! چون تو ٧٠ نفر از بزرگان آنها را كشته اي.
[در شرح نهج البلاغه إبن أبي الحديد معتزلي اين چنين آمده است:
ما أصنع إن كانت قريش لا تحبكم و قد قتلتم منهم يوم بدر سبعين، كأن وجوههم شنوف الذهب، تصرع أنفهم قبل شفاههم
شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج٩، ص٢٢]
همه مي دانيم كه اگر پرچم اسلام برافراشته شد، در زير سايه شمشير امير المومنين (عليه السلام) بود. خليفه دوم هم صراحتا مي گويد:
والله! لولا سيفه لما قام عمود الإسلام.
به خدا قسم! اگر شمشير علي نبود، پرچم اسلام برافراشته نمي شد.
شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج١٢، ص٨٢
آقاي إبن عساكر نقل مي كند كه از امام سجاد (عليه السلام) سوال شد:
ما بال قريش لا تحب عليا؟ فقال: لأنه أورد أولهم النار و ألزم آخرهم العار.
چرا قريش، علي را دوست ندارند؟ حضرت فرمود: زيرا اولين ـ أجداد ـ آنها را وارد آتش جهنم كرد و براي آخرين شان هم جز عار و ننگ، چيز ديگري نگذاشت.
تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٤٢، ص٢٩٠
* * * * * * *
آقاي هدايتي
در مورد علل و انگيزه هاي شهادت حضرت علي (عليه السلام) توضيح بدهيد.
استاد حسيني قزويني
همه مي دانند كه شهادت امير المومنين (عليه السلام)، به واسطه ضربت ناجوانمردانه اي بود كه إبن ملجم مرادي ـ از نسل خوارج نهروان ـ بر فرق مبارك ايشان وارد كرد. بعد از جنگ نهروان، ٣ نفر از خوارج تصميم گرفتند كه هر نفرشان، يك نفر را به شهادت برسانند و قرار بر اين شد كه إبن ملجم مرادي، امير المومنين (عليه السلام) را به قتل برساند و برك بن عبد الله، معاويه را و عمر بن بكر، عمرو بن عاص را. إبن ملجم به طرف حجاز و مدينه آمد و برك بن عبد الله به سمت معاويه رفت و عمر بن بكر هم سراغ عمرو بن عاص رفت. قرار شد هر ٣ در هنگام اذان صبح ١٩ ماه رمضان، اين ٣ نفر را بكشند. در آن صبح، عمرو بن عاص به نماز صبح نرفت و به جاي او، يكي ديگر از صحابه به جاي او رفت. معاويه هم يك زخم از ناحيه ران برداشت و با معالجه خوب شد و امير المومنين (عليه السلام) هم در اثر اين ضربت به شهادت رسيد.
آقاي إبن عبدون ـ از شعراي بزرگ آندلس و سني مذهب ـ در اين مورد، اين شعر را مي گويد:
و ليتها إذ فدت عمرا بخارجة
فدت عليا بمن شاءت من البشر
در شبي كه به جاي عمرو بن عاص، شخص ديگري فدا شد، اي كاش تمام بشر را فدا مي كردي، ولي علي در آن شب كشته نمي شد.
الوافي بالوفيات للصفدي، ج١٩، ص٨٩ ـ وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان لإبن خلكان، ج٧، ص٢١٧ ـ الفصول المهمة في معرفة الأئمة لإبن الصباغ، ج١، ص٦٢٨
اين تفكر خوارج نهروان، از كجا نشأت گرفت؟ نشأت گرفته از جنگ صفين است. جنگي كه معاويه و وزيرش عمرو بن عاص ميدان دار آن بودند. اين جنگ، ١٨ ماه طول كشيد و حدود ١١٠ هزار مسلمان از طرفين كشته شدند.
قضيه صفين هم وابستگي تمام به جنگ جمل داشت. وقتي معاويه ديد در جمل اين قضايا پيش آمد و دو لشكر اسلام در برابر هم قرار گرفته اند و اگر امير المومنين (عليه السلام) بخواهد بعد از قضيه تسويه حساب كردن با عايشه و طلحه و زبير، فردا روزي به شام بيايد، فرصتي برايش باقي نمي ماند، پيش دستي كرد و لشكر انبوهي فراهم كرد.
ريشه جنگ جمل هم اين بود كه آتش اين جنگ توسط ٣ نفر روشن شد؛ عايشه و طلحه و زبير. طلحه و زبير در زمان ابوبكر و عمر، مطرح نبودند. ولي وقتي جناب عمر در شوراي ٦ نفره، نام اينها را آورد، اينها موقعيت ويژه اي پيدا كردند. در تاريخ هم ثبت است كه خود طلحه هم باور نمي كرد بعد از قتل عثمان، كس ديگري غير از او خليفه باشد. محرك اين قضايا هم عمدتا طلحه بود. حتي وقتي طلحه را در جنگ جمل كشتند، به پسر عثمان تبريك گفتند كه قاتل پدرت را كشتيم. پس اين قضيه هم برمي گردد به شوراي ٦ نفره كه روحيه رياست طلبي و رسيدن به خلافت داشتند.
إبن أبي الحديد معتزلي هم تحليل مفصلي از محمد بن سليمان بن حاجب ـ يكي از بزرگان اهل سنت ـ دارد و مي گويد: او هيچ گونه تعصب مذهبي نداشت و كاملا اين قضيه را واضح و روشن بيان مي كند و مي گويد بعد از قتل عثمان، همه تلاش ها اين بود كه طلحه خليفه شود.
فلولا الأشتر و قوم معه من شجعان العرب جعلوها في علي لم تصل إليه أبدا، فلما فاتت طلحة و الزبير، فتقا ذلك الفتق العظيم علي علي و أخرجا أم المؤمنين معهما و قصدا العراق و أثارا الفتنة.
اگر تلاش مالك اشتر و برخي از شجاعاني كه در كنار او بودند نبود، طلحه و زبير و عايشه نمي گذاشتند هيچ وقت خلافت به علي برسد. آنها هم وقتي ديدند دست شان به خلافت نرسيد، به طرف مكه رفتند و از آنجا عازم بصره شدند و فتنه جمل را به وجود آوردند.
شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج٩، ص٢٩
نكته ديگر اين كه در زمان خليفه اول و خليفه دوم، سخت گيري هايي كه با فرماندهان و استانداران داشتند، حتي خليفه دوم، أبو هريره را به خاطر اختلاف، مورد ضرب و شتم قرار مي دهد؛ هم چنين افراد ديگر را. ولي با اين كه از معاويه به عنوان كسري و قيصر تعبير مي كند، فرصت مي دهد تا بار و بنه خودش را ببندد. حتي در قضيه شورا هم صراحت دارد كه اگر شما اختلاف كنيد، معاويه اي كه در شام در كمين است، مي آيد و خلافت را از دست شما مي گيرد.
إبن عباس مي گويد: جناب خليفه دوم هم در آخرين لحظات عمرش، وقتي مجروح شده بود و به ديدنش رفتم، ديدم تأسف مي خورد كه چرا من به طلقاء و أبناء طلقاء، اين همه ميدان دادم و در مسند أمور قرار دادم و از اين قضيه پيشمان بود و هيچ توجيهي براي آن نداشت.
قضيه شورا و ميدان دادن معاويه، زمينه فتنه را در ميان مسلمانان ايجاد كرد و اين اختلاف عميق و كشتاري كه امروز بعد از ١٤ قرن در ميان أمت اسلامي مي بينيم، همان فتنه هايي است كه در همان زمان منعقد شد.
* * * * * * *
آقاي هدايتي
أبوبكر و عمر بن خطاب و حضرت علي بن أبي طالب (عليه السلام) در آخرين لحظات حيات شان، جملاتي داشتند. اين جملاتي را براي ما بيان كنيد و توضيح دهيد.
استاد حسيني قزويني
اين سؤال، احتياج به بحث مفصل تر از اين دارد. ولي من خيلي فشرده عرض مي كنم.
جمله أمير المؤمنين (عليه السلام) در لحظات آخر عمر
مشخص است كه آقا أمير المؤمنين (عليه السلام)، در همان لحظه اي كه إبن ملجم مرادي، شمشير بر فرق مقدسش وارد كرد، اولين جمله اي كه بر زبان جاري كرد، اين بود:
فُزْتُ و ربِّ الكعبة.
قسم به خداي كعبه، رستگار شدم.
تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٤٢، ص٥٦١ ـ أسد الغابة في معرفة الصحابة لإبن الأثير، ج٤، ص٣٨ ـ أنساب الأشراف للبلاذري، ص٤٨٨ و ٤٩٩ ـ الوافي بالوفيات للصفدي، ج١٨، ص١٧٣ ـ الإمامة و السياسة لإبن قتيبة الدينوري، تحقيق الشيري، ج١، ص١٨٠
شيعه و سني، يهودي و مسيحي، مستشرق و غيره، همه اين جمله را نقل كرده اند.
اما در رابطه با خليفه اول و خليفه دوم، من از أهل سنت عذر مي خواهم و خدا را شاهد مي گيرم كه قصد جسارت ندارم. بارها هم گفته ايم كه هدف ما، تبيين حقايق است تا كساني كه به دنبال حقيقت مي گردند، بروند اين حقايق را مطالعه كنند. عزيزان هم تا به حال از من عبارتي بدون سند از أهل سنت نشنيده اند. اگر هم اهانت و جسارتي باشد، از طرف خود علماء أهل سنت است كه نقل مي كنند.
جمله خليفه اول در لحظات آخر عمر
در رابطه با خليفه اول آورده اند كه وقتي در بستر مرگ قرار مي گيرد، ضحاك بن مزاحم براي عيادت او مي آيد، تعبيري زشت را نقل مي كند. آقاي سيوطي كه در كتاب تاريخ الخلفاء اين را نقل مي كند، عبارت زشتش را حذف مي كند. ضحاك بن مزاحم مي گويد وقتي به عيادت أبوبكر رفتم، أبوبكر گفت:
والله! لوددت أني كنت شجرة إلي جانب الطريق، مرّ علي جمل، فأخذني، فادخلني فاه، فلاكني، ثم ازدردني، ثم أخرجني بعرا و لم أكن بشرا.
اي كاش! من يك گياهي بودم در يك راهي و يك شتري مي آمد از كنار من عبور مي كرد و مرا مي خورد و فرو مي برد و به صورت پشگل در مي آمدم و اي كاش! بشر نبودم.
المصنف لإبن أبي شيبة الكوفي، ج٨، ص١٤٤ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج١٢، ص٥٢٨ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٣٠، ص٣٣٠ ـ تاريخ الخلفاء للسيوطي، ص١٤٢
آقاي متقي هندي در كنز العمال، جلد ١٢، صفحه ٥٢٩ تعبير زشت تري دارد، ولي آن را عرض نمي كنم.
جمله خليفه دوم در لحظات آخر عمر
از خليفه دوم هم نقل مي كنند كه در آخرين لحظات گفت:
يا ليتني! كنت كبش أهلي سمنوني ما بدا لهم، حتي إذا كنت أسمن ما أكون زارهم بعض من يحبون، فجعلوا بعضي شواء و بعضي قديدا، ثم أكلوني، فأخرجوني عذرة و لم أكن بشرا.
اي كاش! من قوچي بودم كه مرا چاق مي كردند و مي كشتند و بعضي از قسمت هاي مرا آبگوشت و بعضي را كباب مي كردند و مرا مي خوردند و به صورت مدفوع خارج مي شدم و اي كاش! بشر نبودم.
كنز العمال للمتقي الهندي، ج١٢، ص٦١٩ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٣٠، ص٣٣١ ـ الفتوحات الإسلامية، زيني دحلان، ج٢، ص٤٠٨ ـ حلية الأولياء لأبو نعيم، ج١، ص٥٩ ـ نور الأفكار شبلنجي، ص٦٠
ديدگاه أمير المؤمنين (عليه السلام) در لحظات آخر عمر
أمير المؤمنين (عليه السلام) فرمود:
ارزش خلافت در نزد من به اندازه يك كفش بي ارزش هم ارزش ندارد؛ مگر اين كه حقي را اقامه كنم يا مظلومي را به حقش برسانم.
ديدگاه خليفه اول در لحظات آخر عمر
عبد الرحمن بن عوف مي گويد:
در آخرين لحظات أبوبكر، وقتي وارد بر او شدم، گفتم: جناب خليفه! خوشا به حالت، كارهاي خوبي انجام داده اي و زحمات زيادي كشيده اي. الآن هم با وضع خوبي به ملاقات خدا مي روي.
أبوبكر گفت:
إني لا آسي علي شئ من الدنيا إلا علي ثلاث فعلتهن وددت أني تركتهن ... فأما الثلاث اللاتي وددت أني تركتهن، فوددت أني لم أكشف بيت فاطمة عن شئ و إن كانوا قد غلقوه علي الحرب ... .
من ٣ كار در دنيا انجام دادم كه اي كاش آنها را انجام نداده بودم: اي كاش دستور هجوم به خانه فاطمه را نداده بودم، حتي اگر درون خانه اش مملو از سلاح و نظاميان بود ... .
مجمع الزوائد للهيثمي، ج٥، ص٢٠٢ ـ المعجم الكبير للطبراني، ج١، ص٦٢ ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد المعتزلي، ج٢، ص٤٦ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٣٠، ص٤١٨ ـ تاريخ الطبري، ج٢، ص٦١٩ ـ الإمامة و السياسة لإبن قتيبة الدينوري، تحقيق الشيري، ج١، ص٣٦ ـ السقيفة و فدك للجوهري، ص٤٢
اين روايت صحيح است و تك تك روايان آن ثقه مي باشند.
ديدگاه خليفه دوم در لحظات آخر عمر
اما در رابطه با خليفه دوم، إبن عباس مي گويد:
وقتي أبو لؤلؤ او را مجروح كرد، در آخرين لحظات نزد او رفتم و گفتم: خوشا به حالت:
فإن الله تعالي قد مصر بك الأمصار و دفع بك النفاق و أفشي بك الرزق، فقال عمر: أفي الإمارة تثني علي يا بن عباس؟! قال: نعم، يا أمير المؤمنين! و في غيرها، قال: فوالذي نفسي بيده! لوددت أني خرجت منها كما دخلت فيها لا أجر و لا وزر.
خداوند به وسيله تو ... ، عمر گفت: إبن عباس! آيا تو به خاطر اين إمارت مرا مدح و ثنا مي كني؟ گفتم: يا أمير المؤمنين! بله، در غيرش هم هست. عمر گفت: قسم به خدايي كه جان من در دست اوست! دوست داشتم از خلافت خارج مي شدم، همان طور كه وارد آن شدم و هيچ پاداش يا عذابي براي من نباشد.
تاريخ عمر بن خطاب لإبن الجوزي، ص١٩٧ ـ السنن الكبري للبيهقي، ج١٠، ص٩٧ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج٤٤، ص٤٢٤ ـ تاريخ المدينة لإبن شبة النميري، ج٣، ص٩١٥
آقاي إبن جوزي در كتاب تاريخ عمر بن خطاب نقل مي كند از زيد بن أسلم كه مي گويد:
در آخرين لحظات زندگي عمر، نزد او رفتم، او گفت:
لو كان لي ما طلعت عليه الشمس لافتديت به من كرب الساعة ـ يعني بذلك الموت ـ فكيف و لم أرد النار بعد.
اي كاش! تمام أملاك روي زمين براي من بود و در راه خدا انفاق مي كردم، ولي از اين وزر و وبالي كه در طول اين دوران خلافت بر گردن من آمده، خلاص مي شدم و وارد آتش جهنم نمي شدم.
تاريخ عمر بن خطاب لإبن الجوزي، ص١٩٧
برادران أهل سنت مي گويند اين دو بزرگوار جزء عشره مبشره هستند و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به اينها بشارت بهشت داده است. آيا اين تعابير در آخرين لحظات، با آن بشارت بهشتي كه نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) وعده داده، مناسبت دارد؟ با آن روايات جعلي و ساختگي و قلّابي كه در دوران بني أميه براي خلفاء درست كردند و خود ذهبي هم مي گويد غالب رواياتي كه در شأن خلفاء است، جعلي و ساختگي است، آيا تنافي ندارد؟
شما آخرين جمله آقا أمير المؤمنين (عليه السلام) را با آخرين جملات خليفه اول و خليفه دوم مقايسه كنيد.
* * * * * * *
* * * * * * *
* * * * * * *
«««و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»»»