سخنرانی - سخنرانی - الصفحة ٢٦٥ - خلافت عثمان و خلافت شورايي
خلافت عثمان و خلافت شورايي
کد مطلب: ٥٤٢٩ تاریخ انتشار: ١٧ تير ١٣٩٠ تعداد بازدید: ٣٩٣٩ سخنراني ها » شبکه ولايت خلافت عثمان و خلافت شوراييحبل المتين ٩٠/٠٤/١٧
بسم الله الرحمن الرحيم
تاریخ : ١٧ / ٠٤ / ٩٠
آقاي محسني
در جلسات قبل، بحث در مورد خلافت و ملاك هاي خلافت از ديدگاه أهل سنت بود و چند جلسه را پيرامون خلافت أبو بكر و عمر بحث كرديم و يك جلسه هم به خاطر رحلت حضرت أبو طالب (عليه السلام)، پيرامون ايشان بحث كرديم و در اين جلسه هم قصد داريم بحث خلافت را ادامه بدهيم و به بحث خلافت عثمان هم برسيم. ولي در اينجا بحث خلافت شورايي پيش مي آيد كه توسط عمر طراحي شد و ما هم از شما مي پرسيم و مورد نقد و بررسي قرار مي دهيم.
آيا عمر بن خطاب كه طراح خلافت شورايي بود، خودش معتقد به شورا بود يا خير؟
استاد حسيني قزويني
همان طور كه بينندگان عزيز ما در جريان هستند، كليپي در يكي از شبكه هاي وهابي از بنده پخش شده بود كه بنده عرض كردم:
خلافت أبو بكر و عمر و عثمان، هيچ كدام متكي بر إجماع نيست، بلكه خلافت أبو بكر توسط عمر و أبو عبيده جراح منعقد شد و در خلافت عمر هم عده زيادي اعتراض و مخالفت كردند.
كارشناس اين شبكه هم با عبارات درشت و ركيك بيان كرد كه اينها بي انصافي است.
ما با مدارك از منابع أهل سنت، در خيلي از مواقع با بررسي سندي ثابت كرديم كه هيچ نصي بر خلافت أبو بكر وجود ندارد و بزرگان أهل سنت هم بر اين قضيه اعتراف دارند و خلافت أبو بكر هم إجماعي نبوده است و خود عمر و ديگران هم در صحيح بخاري اعتراف مي كنند كه تعداد زيادي از مهاجرين و انصار مخالفت كردند و أمير المؤمنين (عليه السلام) و بني هاشم هم تا ٦ ماه با أبو بكر بيعت نكردند و بيعت أبو بكر هم متكي بر ايجاد رعب و وحشت و استفاده از زور صورت گرفت. مدارك متعددي هم آورديم كه در خلافت جناب عمر، انصار و مهاجرين اعتراض كردند و توده مردم اعتراض كردند و آقا أمير المؤمنين (عليه السلام) اعتراض كردند و طلحه و زبير هم اعتراض كردند و در پايان هم عبارتي را از إبن تيميه حراني كه شيخ الإسلام آقايان وهابي هاست آورديم بر اين كه در خلافت عمر كه توسط أبو بكر نصب شد، عده زيادي بر او اعتراض كردند و به أبو بكر گفت:
فرداي قيامت پاسخ خدا را چه خواهي داد كه يك فرد تند و بد اخلاق و خشن را بر ما مسلط كردي؟!
اين خلاصه مطالب ما بود كه در بحث هاي گذشته آورديم.
امروز طبق وعده اي كه به دوستان داده بوديم، در رابطه با خلافت عثمان بحث مي كنيم. آقايان أهل سنت خيلي عنايت دارند بر اين كه ثابت كنند خلافت عثمان شورايي و در نهايت دمكراسي بوده است.
عمر بن خطاب معتقد به شورا نبود
نكته اول:
آقاي إبن عبد البر (متوفاي ٤٦٣ هجري) مي گويد:
عن عمر أنه قال: لو كان سالم حيا ما جعلتها شوري.
عمر گفت: اگر آقاي سالم (مولي أبي حذيفه) زنده بود، من به هيچ وجه خلافت را شورايي نمي كردم.
الإستيعاب في معرفة الأصحاب لإبن عبد البر، ج ٢، ص ٥٦٨ ـ أسد الغابة في معرفة الصحابة لإبن الأثير الجزري، ج ٢، ص ٢٤٦ ـ عمدة القاري شرح صحيح البخاري للعيني، ج ١٦، ص ٢٤٥ ـ الأعلام لخير الدين الزركلي، ج ٣، ص ٧٣ ـ الوافي بالوفيات للصفدي، ج ١٥، ص ٥٨ ـ البداية و النهاية لإبن كثير الدمشقي، ج ٦، ص ٣٧٠ ـ السيرة الحلبية للحلبي، ج ٢، ص ١٨٦
اين نشان مي دهد كه آقاي عمر اصلاً معتقد به شورا نبود.
آقاي عمر بن شبة النميري (متوفاي ٢٦٢ هجري) مي گويد:
قال عمر بن خطاب: لو ادركت أبا عبيدة بن الجراح لوليته.
عمر بن خطاب گفت: اگر أبو عبيدة بن جراح زنده بود، من او را ولي و خليفه قرار مي دادم.
تاريخ المدينة المنورة لإبن شبة النميري، ج ٣، ص ٨٨٦ ـ المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج ٣، ص ٢٦٨ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج ١٣، ص ٢١٦ ـ الطبقات الكبري لمحمد بن سعد، ج ٣، ص ٤١٣ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ١٦، ص ٢٤١ ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج ١، ص ٣٧٢ ـ الإمامة و السياسة لإبن قتيبة الدينوري، تحقيق الزيني، ج ١، ص ٢٨
و لو أدركت معاذ بن جبل ثم وليته.
اگر معاذ بن جبل زنده بود، من او را ولي و خليفه قرار مي دادم.
تاريخ المدينة المنورة لإبن شبة النميري، ج ٣، ص ٨٨٧ ـ الطبقات الكبري لمحمد بن سعد، ج ٣، ص ٥٩٠ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٥٨، ص ٤٠٣ ـ الإمامة و السياسة لإبن قتيبة الدينوري، تحقيق الزيني، ج ١، ص ٢٨ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج ٥، ص ٧٣٨
و لو أدركت خالد بن الوليد ثم وليته.
اگر خالد بن وليد زنده بود، من او را ولي و خليفه قرار مي دادم.
تاريخ المدينة المنورة لإبن شبة النميري، ج ٣، ص ٨٨٧ ـ الآحاد و المثاني للضحاك، ج ٢، ص ٢٦ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ١٦، ص ٢٤١ ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج ١، ص ٣٧٢ ـ الامامة و السياسة لإبن قتيبة الدينوري، تحقيق الزيني، ج ١، ص ٢٨ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج ٥، ص ٧٣٩
اين خالد بن وليد، همان است كه عمر بن خطاب قسم خورد به خاطر تجاوز به همسر مالك بن نويره سنگسارش مي كنم.
در كتاب تخريج الأحاديث و الآثار آقاي زيلعي، جلد ٢، صفحه ٢٥٠ آمده است:
لو كان أبو عبيدة حيا لأستخلفته و لو كان معاذ حيا لأستخلفته و لو كان سالم حيا لأستخلفته.
اگر أبو عبيده بن جراح زنده بود، من او را خليفه قرار مي دادم و اگر معاذ بن جبل زنده بود، من او را خليفه قرار مي دادم و اگر سالم مولي أبو حذيفة زنده بود، من او را خليفه قرار مي دادم
هم چنين احمد بن حنبل نقل مي كند:
قال عمر: لو أدركني أحد رجلين، ثم جعلت هذا الامر إليه لوثقت به سالم مولي أبي حذيفة و أبو عبيدة بن الجراح.
عمر گفت: اگر اين دو نفر در قيد حيات بودند و من آنها را خليفه مي كردم، مورد وثوق من بودند: سالم مولي أبو حذيفة و أبو عبيدة بن جراح.
مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج ١، ص ٢٠ ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهيثمي، ج ٤، ص ٢٢٠ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج ٥، ص ٧٣٢ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٤٤، ص ٤٢٧ ـ الطبقات الكبري لمحمد بن سعد، ج ٣، ص ٣٤٣ ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج ١، ص ١٧٠ ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج ٣، ص ٥٦ ـ تأويل مختلف الحديث لإبن قتيبة، ص ١١٥ ـ المحصول للرازي، ج ٤، ص ٣٢٢
نتيجه اين كه خود جناب عمر بن خطاب معتقد به شورا نبود. يعني: «اگر خالد بن وليد و معاذ بن جبل و سالم و أبو عبيدة بن جراح زنده بودند، خلافت را شورايي نمي كردم. ولي چون اينها زنده نيستند، مجبور هستم خلافت را شورايي كنم».
نكته دوم:
ما از آقايان أهل سنت و كارشناسان شبكه هاي وهابي سؤال مي كنيم:
اين آقايان معتقدند كه خلافت در قريش است و خلفاء بايد از قريش انتخاب شوند. به ما بگويند كه از اين ٤ نفر، كدام شان قريشي هستند؟
در مسند احمد آمده است:
الأئمة من قريش.
مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج ٣، ص ١٢٩ ـ المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج ٤ ص ٧٦ ـ السنن الكبري للبيهقي، ج ٨، ص ١٤٣ ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهيثمي، ج ٥، ص ١٩٢ ـ مسند أبي داود الطيالسي، ص ١٢٥ ـ المصنف لعبد الرزاق الصنعاني، ج ١١ ص ٥٨ ـ المصنف لإبن أبي شيبة الكوفي، ج ٧، ص ٥٤٥ ـ كتاب السنة لعمرو بن أبي عاصم، ص ٥١٧ ـ السنن الكبري للنسائي، ج ٣، ص ٤٦٧ ـ مسند أبي يعلي، ج ٦، ص ٣٢١ ـ المعجم الكبير للطبراني، ج ١، ص ٢٥٢ ـ الدر المنثور لجلال الدين السيوطي، ج ٦، ص ٣٩٩
در صحيح بخاري از عبد الله بن عمر نقل شده است كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
لا يزال هذا الأمر في قريش ما بقي منهم إثنان.
مادامي كه از قريش دو نفر روي كره زمين باشند، خلافت براي آنهاست و غير از قريش، كسي نبايد خليفه شود.
صحيح البخاري لمحمد بن اسماعيل البخاري، ج ٤، ص ١٥٥، ح ٣٥٠١، كتاب المناقب، باب مناقب قريش ـ صحيح مسلم لمسلم بن حجاج النيشابوري، ج ٦، ص ٣، ح ٤٥٩٧، كتاب الإمارة، باب الناس تبع لقريش و الخلافة في قريش
جالب اين است كه صحيح بخاري از معاويه نقل مي كند و مي گويد كه از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) شنيدم:
إن هذا الأمر من قريش لا يعاديهم أحد إلا كبه الله علي وجهه.
خلافت از آنِ قريش است و اگر كسي خلافت قريش را دوست نداشته باشد، خداوند او را با سر وارد آتش جهنم مي كند.
صحيح البخاري لمحمد بن اسماعيل البخاري، ج ٤، ص ١٥٥، ح ٣٥٠٠، كتاب المناقب، باب مناقب قريش
اين آقايان به ما جواب بدهند كه از اين ٤ نفري كه جناب عمر مي گويد اگر اينها در قيد حيات بودند، من آنها را خليفه مي كردم، كدام شان از قريش بودند؟ آيا اينها با اين حديث هم خواني دارند يا ندارند؟
نتيجه اين كه براي بينندگان عزيز ما ثابت شد كه خليفه دوم به هيچ وجه معتقد به خلافت شورايي نبوده است و از باب ضرورت و نبودن چاره، خلافت را شورايي كرده است.
* * * * * * *
آقاي محسني
اعضاي شورا چه كساني بودند؟ چرا عمر بن خطاب از ميان اين همه صحابه، اين ٦ نفر را براي خلافت كانديد كرد؟
استاد حسيني قزويني
اعضاي اين شورا ٦ نفر بودند: أمير المؤمنين (عليه السلام)، طلحه، زبير، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن أبي وقاص و عثمان.
علت اين كه چرا جناب عمر اينها را كانديداي خلافت كرد؟ مسلم نقل مي كند از معدان بن أبي طلحه و مي گويد:
إن عمر بن الخطاب خطب يوم الجمعة ... فإن عجل بي أمر فالخلافة شوري بين هؤلاء الستة الذين توفي رسول الله صلي الله عليه و سلم و هو عنهم راض.
در يك روز جمعه اي عمر بن خطاب خطبه خواند و گفت: ... اگر براي من اتفاقي بيفتد، خلافت بايد از ميان اين شوراي ٦ نفره انتخاب شود و روزي كه رسول الله (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت، از اين ٦ نفر راضي بود.
صحيح مسلم لمسلم بن حجاج النيشابوري، ج ٢، ص ٨١، ح ١١٤٥، كتاب المساجد و مواضع الصلاة، باب نهي من أكل ثوما أو بصلا أو كراثا أو نحوها عن حضور المسجد
در صحيح بخاري هم اين گونه نقل شده است كه عمر گفت:
إني لا أعلم أحدا أحق بهذا الامر من هؤلاء النفر الذين توفي رسول الله صلي الله عليه و سلم و هو عنهم راض، فمن استخلفوا بعدي فهو الخليفة، فاسمعوا له و أطيعوا، فسمي عثمان و عليا و طلحة و الزبير و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن أبي وقاص.
من سراغ ندارم كسي را كه شايسته أمر خلافت باشد غير از اين افرادي كه وقتي رسول الله (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت، از اينها راضي بود و هر كدام از اينها خليفه شود، خليفه است و بايد از او حرف شنوي داشته باشيد و اطاعت كنيد. سپس نام برد: عثمان و علي و طلحه و زبير و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن أبي وقاص.
صحيح البخاري لمحمد بن اسماعيل البخاري، ج ٢، ص ١٠٨، ح ١٣٩٢، كتاب الجنائز، باب ٩٥، باب موت الفجأة البغتة
پس كاملاً واضح و روشن است كه علت كانديد شدن اينها براي خلافت، اين بود كه عمر بن خطاب مي گويد رسول الله (صلي الله عليه و آله) از اينها راضي بود.
شايد اين سؤال براي شما مطرح شود كه آيا رسول الله (صلي الله عليه و آله) از ديگر صحابه راضي نبود و فقط از اين ٦ نفر صحابه راضي بود؟! پس قضيه اين مهاجرين و انصار چه مي شود؟ آيا رسول الله (صلي الله عليه و آله) از آنها راضي نبود؟
* * * * * * *
آقاي محسني
آيا طرح خلافت شورايي عمر، واقعاً مظهر دموكراسي بود يا ديكتاتوري؟
استاد حسيني قزويني
حدود ٧ سال قبل شما به من زنگ زديد كه يكي از دانشجويان يكي از دانشگاه هاي بين المللي كه در قم هستند، سؤالاتي دارند و به منزل شما بيايد و سؤالات خود را بپرسد. ايشان آمد و حدود ٢ ساعت با ايشان بحث داشتم و خيلي هم مؤدب بود و متمايل به وهابيت بود. من از ايشان سؤال كردم:
شما در مذهب أهل سنت چه ويژگي هايي يافتيد كه آن را در مذهب شيعه نيافتيد؟
اولين بحث ايشان اين بود:
من در انتخاب خلافت از ديدگاه أهل سنت، يك دموكراسي تمام عيار ديدم، ولي در مذهب شيعه آن را نديدم و پيامبر (صلي الله عليه و سلم) حضرت علي (عليه السلام) را معين كرد و حضرت علي (عليه السلام) هم امام حسن (عليه السلام) را و او امام حسين (عليه السلام) را و به همين شكل ادامه يافت.
گفت:
واقعاً خلافت خلفاء بر اساس دموكراسي بود؟
گفت:
بله.
من به ايشان حرفي را گفتم كه بسيار منقلب شد و گفت:
تا به حال كسي مرا اين گونه در بن بست قرار نداده بود.
من اين روايت را براي ايشان خواندم كه جناب عمر بن شبة النميري (متوفاي ٢٦٢ هجري) ـ كه معاصر با محمد بن سعد (متوفاي ٢٣٠ هجري) صاحب الطبقات الكبري است و مقدم بر خيلي از مورخين أهل سنت مانند طبري است ـ مي گويد:
قال عمر بن الخطاب للمقداد بن الأسود: إذا وضعتموني في حفرتي فاجمع هؤلاء الرهط في بيت حتي يختاروا رجلا منهم و قال لصهيب: صل بالناس ثلاثة أيام و أدخل عليا و عثمان و الزبير و سعدا و عبد الرحمن بن عوف و طلحة ـ إن قدم ـ و أحضر عبد الله بن عمر ـ و لا شئ له من الامر ـ و قم علي رؤوسهم، فإن اجتمع خمسة و رضوا رجلا و أبي واحد فاشدخ رأسه ـ أو اضرب رأسه ـ بالسيف و إن اتفق أربعة فرضوا رجلا منهم و أبي اثنان فاضرب رؤوسهما، فإن رضي ثلاثة رجلا منهم و ثلاثة رجلا منهم، فحكموا عبد الله بن عمر، فأي الفريقين حكم له فليختاروا رجلا منهم، فإن لم يرضوا بحكم عبد الله بن عمر، فكونوا مع الذين فيهم عبد الرحمن بن عوف و اقتلوا الباقين إن رغبوا عما اجتمع عليه الناس.
عمر بن خطاب به مقداد بن أسود گفت: وقتي مرا داخل قبر گذاشتيد، اين ٦ نفر را در يك خانه اي جمع كنيد تا اينها يك نفر را از ميان خودشان براي خلافت انتخاب كنند. به صُهيب هم گفت: تو ٣ روز براي مردم نماز بخوان و علي و عثمان و زبير و سعد بن أبي وقاص و عبد الرحمن بن عوف و طلحه ( اگر بود) را جمع كنيد و عبد الله بن عمر (پسر مرا) هم حاضر شود (و او حق رأي ندارد) و با شمشير، بالاي سر اين ٦ نفر بايست. اگر ٥ نفر اتفاق نظر داشتند و يك نفر را براي خلافت انتخاب كردند و نفر ششم آن را قبول نكرد، سر او را با شمشير بشكافت (يا سرش را با شمشير بزن). اگر ٤ نفر اتفاق نظر داشتند و ٢ نفر مخالفت كردند، سر آن ٢ نفر را بزن و اگر ٣ نفر روي يك نفر اتفاق نظر داشتند و ٣ نفر ديگر روي يك نفر ديگر اتفاق نظر داشتند، عبد الله بن عمر حَكَم است و نظر هر كدام را قبول داشت، حُكْم همان است. اگر آن ٣ نفر ديگر با نظر عبد الله بن عمر مخالفت كردند، نظر آن گروهي مورد قبول است كه عبد الرحمن بن عوف در آن گروه است و اگر بقيه مخالفت كردند، آنها را بكشيد.
تاريخ المدينة لإبن شبة النميري، ج ٣، ص ٩٢٤ ـ تاريخ الطبري، ج ٣، ص ٢٩٤ ـ الكامل في التاريخ لإبن الأثير، ج ٣، ص ٦٧ ـ تاريخ إبن خلدون، ج ٢، ق ١، ص ١٢٥ ـ الطبقات الكبري لمحمد بن سعد، ج ٣، ص ٣٤٠ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٤٢، ص ٤٢٧ ـ أنساب الأشراف للبلاذري، ج ٦، ص ١٢٠
عزيزان بيننده اين روايت را ديدند و شنيدند و ما آدرس را هم ذكر كرديم. بارها هم گفته ايم كه هر كس يكي از اين آدرس هايي را كه ما مي دهيدم پيدا نكرد و ثابت كرد كه ما اشتباه گفته ايم، براي هر يك مورد، ١٠٠ هزار تومان جايزه مي دهيم. چون غالب اين آدرس ها را تا زماني كه شخصاً با چشم خودم نبينم، إعلام نمي كنم. البته يكي از اين كارشناسان شبكه هاي وهابي مي گفت:
بعضي ها هستند كه تند تند مثل بلبل آدرس مي دهند و مردم هم حوصله ندارند بروند نگاه كنند و معلوم نيست كه درست است يا نادرست است.
ما تحدّي مي كنيم. اگر واقعاً مردانگي و شجاعت داريد، شما هم بياييد آدرس بدهيد و يك كتابي را بياوريد و در آنجا باز كنيد! اين آقايان يك ساعت مطالعه مي كنند و ٥٠ ساعت حرف مي زنند. ولي بنده بارها گفته ام كه چه بسا براي يك ساعت يا يك ساعت و نيم برنامه، گاهي ٣٠ تا ٤٠ ساعت مطالعه مي كنم. با اين كه حدود ٢٨ سال است كه در اين زمينه كار مي كنم و تخصص دارم، ولي باز هم مطالعه مي كنم و آدرس ها را چك مي كنم تا اشتباه نشود. اين آقا كه مي گويد «هيچ كس مراجعه نمي كند به آدرس ها»، بارها شده است كه دوستان مراجعه كرده اند و حتي چندي پيش ايميل زده بودند كه «يكي از آدرس هايي كه از صحيح بخاري داده بوديد را پيدا نكرديم» و من هم عين همان حديث را با جلد و صفحه برايش فرستادم و گفتم كه اين كتاب هم مثلاً در سايت سني آنلاين وجود دارد. در يك مورد هم من گفته بودم كه مثلاً تاريخ مدينة دمشق، جلد ٧٢، صفحه ٢٠٠ ، ولي ايشان گفت «در جلد ٢٧ بوده است» و من هم گفتم كه چون غالب برنامه هاي ما با نرم افزار زرنگار بوده، در هنگامي كه به آفيس تبديل شده، بعضي از شماره ها جابه جا شده است. شايد عدد ٢٧ تبديل به ٧٢ شده باشد، يا ٢٣ تبديل به ٣٢ شده باشد، عادي و طبيعي است و در اين چند ماه، يك مورد را پيدا كرده اند كه اين اشتباه صورت گرفته است. ولي بينندگان ما مانند شما نيستند كه بي خيال باشند و الآن هم خيلي از عزيزان، حتي در خود دانشگاه تهران و دانشگاه هاي ديگر تدريس دارند و بحث هايي را كه بنده دارم را يادداشت مي كنند و در چند جلسه تدريس مي كنند. حتي وقتي من در مشهد بودم، چند نفر از آقايان كه از لندن آمده بودند، گفتند كه «ما در آنجا تدريس داريم و بحث هاي شما را از سايت يا خود شبكه دريافت مي كنيم و اينها را پياده مي كنيم و در چند جلسه تدريس مي كنيم». الحمد لله بحث هايي را كه ما داريم، مستند و مستدل است. البته بنده ادعاي عصمت ندارم و معصوم هم نيستم و چه بسا در جايي هم اشتباه شده باشد. ولي با تمام توان تلاش مي كنيم كه دقيق، مستند، مستدل حرف بزنيم.
در اين روايتي كه خوانديم در مورد خلافت شورايي، نهايت دموكراسي و آزادي لحاظ شده است!!! آيا جناب عمر بن خطاب كه اين گونه مطرح مي كند، دموكراسي را به إجراء گذاشته است؟! اگر اين گونه است، «علي الإسلام السلام»
* * * * * * *
آقاي محسني
يكي از شبهاتي كه مطرح مي شود، مي گويند:
الآن در حكومت اسلامي ايران، بحث خبرگان رهبري و شورا است و عمر هم آمد از همين شوراي خبرگان استفاده كرد و يك نفر را به عنوان خليفه مطرح كرد.
آيا طرح شوراي عمر همانند خبرگان رهبري است يا خير؟
استاد حسيني قزويني
يكي از آقايان اساتيد أهل سنت كتابي نوشته به نام خلافت و انتخاب از ديدگاه أهل سنت و روي آن نوشته عبد الرحمن سليمي. البته اين آقا اين قدر جرأت نداشت اسم خودش را بنويسد و اين كتاب را به نام برادرش چاپ كرد. ما هم چند سال پيش كه در دانشگاه فردوسي مشهد جلساتي داشتيم، رسماً إعلام كرديم كه حاضريم با اين بزرگوار در حضور دانشجويان و اساتيد مناظره كنيم. خيلي از دوستان و حتي دانشجويان أهل سنت با ايشان تماس گرفتند و ايشان گفت «من أهل مناظره نيستم». من هم گفتم كه عدم حضور ايشان در مناظره، إعلام شكست ايشان است و حتي فرصت هم داديم كه اگر نيامد، ما به اين شكل تلقي كنيم.
نقد كتاب انتخاب و خلافت از ديدگاه أهل سنت عبد الرحمن سليمي
ايشان در اوائل اين كتاب، صفحه ٥ مي گويد:
اين ٦ نفري كه جناب عمر در ١٤٠٠ سال قبل انتخاب كرد، جمهوري اسلامي تازه به اين نتيجه رسيده است كه بايد خبرگان رهبري تشكيل بدهند و از ميان آنها، رهبر انتخاب شود.
من در اينجا چند نكته را عرض مي كنم:
نكته اول:
خبرگان رهبري بايد توسط ملت انتخاب شود، ولي اين شوراي ٦ نفره توسط عمر بن خطاب انتخاب شد و براي آراء ملت هيچ ارزشي قائل نشد.
نكته دوم:
چرا از ميان اين ٦ نفر، هيچ يك از چهره هاي انصار، با آن همه تلاشي كه براي اعتلاي اسلام و ياري پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) داشتند، به چشم نمي خورد؟ با اين كه اينها مي گفتند:
منا امير و منكم وزير.
خلافت از آن ما و وزارت از آن شما.
ولي به هيچ وجه در اينجا، كسي از انصار ديده نمي شود.
نكته سوم:
هدف از تشكيل خبرگان رهبري، حاكميت دموكراسي است كه هر يك از مخالفين و موافقين، آزادانه نظر خود را إرائه دهند و سپس رأي گيري شود و هر كس بالاترين رأي را كسب كرد، او انتخاب مي شود. ولي در شوراي ٦ نفره، عمر دستور كشتن مخالف يا مخالفان را صادر كرد. اين چه دموكراسي است كه اگر كسي رأي مخالف داد، بايد كشته شود؟! اين چه نوع دموكراسي و آزادي است؟! اين ٦ نفر چه گناهي كرده بودند كه بايد بيايند و رأي بدهند و اگر رأي مخالف دادند، بايد كشته شوند؟! نام اين را دموكراسي نمي گذارند.
نكته چهارم:
چگونه عمر دستور قتل كساني را داد كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) از آنها راضي بود و شايستگي خلافت داشتند. در صحيح بخاري و صحيح مسلم آمده است علت اين كه جناب عمر اينها را براي خلافت كانديد مي كند، اين بود كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) از اينها راضي است. اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) از ايشان راضي هستند، اگر رأي مخالف بدهند، آيا بايد كشته شوند؟! شما كه بحث «عدالت صحابه» را مطرح مي كنيد و مي گوييد خداوند نسبت به كساني كه در جنگ بدر بودند مي فرمايد «إعملوا ما شئتم: هر كاري مي خواهيد بكنيد» و خداوند هيچ گناهي از آنها را ثبت نمي كند و تمام گناهان شان بخشيده مي شود، آيا يك زنا و دزدي و شراب خوري گناهش بالاتر است يا اين كه بيايد رأي مخالف بدهد؟ اگر يكي از اين ٦ نفر بگويد كه مثلاً آقاي عثمان مورد تائيد نيست، چرا عبد الرحمن بن عوف به حضرت علي (عليه السلام) مي گويد كه مراقب باش گردنت بر باد نرود؟!
نكته پنجم:
مگر خود جناب عمر نگفته بود كه فرزندش عبد الله، حتي شايستگي طلاق دادن همسر خود را هم ندارد؟ پس چطور شد كه نظر او را فصل الخطاب يك أمر حساس جامعه اسلامي قرار داده است؟! آقاي محمد بن سعد نقل مي كند كه عمر گفت:
من أستخلف؟ لو كان أبو عبيدة بن الجراح، فقال له رجل: يا أمير المؤمنين! فأين أنت من عبد الله بن عمر؟ فقال: قاتلك الله! والله! ما أردت الله بهذا، أستخلف رجلا ليس يحسن يطلق إمرأته؟!
من چه كسي را خليفه كنم؟ اگر أبو عبيدة بن جراح بود، او را خليفه مي كردم. مردي به او گفت: اي امير المومنين! چرا پسرت عبد الله را خليفه نمي كني؟ عمر گفت: خداوند تو را بكشد! اين چه حرفي است كه مي زني؟! به خدا قسم! خداوند را با اين سخنت در نظر نگرفته اي. آيا مردي را خليفه كنم كه نمي تواند همسرش را طلاق بدهد؟!
الطبقات الكبري لمحمد بن سعد، ج ٣، ص ٣٤٣ ـ تاريخ الخلفاء للسيوطي، ج ١، ص ١٢٥ ـ الصواعق المحرقة لإبن حجر الهيثمي، ج ١، ص ٣٠٤، نشر مؤسسة الرسالة بيروت ـ تاريخ الطبري، ج ٣، ص ٢٩٢ ـ الكامل في التاريخ لإبن الأثير، ج ٣، ص ٦٥ ـ تاريخ المدينة المنورة لإبن شبة النميري، ج ٣، ص ٩٢٣ ـ تاريخ اليعقوبي، ج ٢، ص ١٦٠ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج ١٢، ص ٦٨١ ـ فتح الباري في شرح صحيح البخاري لإبن حجر العسقلاني، ج ٧، ص ٥٤ ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد المعتزلي، ج ١، ص ١٩٠
آقاي عمر كه رسماً إعلام كرده «پسر من شايستگي طلاق دادن زنش را ندارد»، پس چرا گفته است كه اگر ٣ نفر يك نظر داشتند و ٣ نفر ديگر نظر ديگري داشتند، نظر عبد الله بن عمر با هر كدام بود، نظر آن طرف قبول است؟!
اينها، نكاتي بود كه به ذهن ما رسيد و إن شاء الله اميدواريم اين شبكه ها، به جاي اين كه كسي را به عنوان متهم معرفي كنند و موارد اتهامي را رديف كنند، بيايند به اين سؤالات جواب بدهند كه آيا دعوت كنندگان به آتش جهنم ما هستيم يا ... ؟
* * * * * * *
آقاي محسني
نظر عمر بن خطاب نسبت به چهره واقعي اعضاي شورا چه بود؟
استاد حسيني قزويني
سؤال زيبايي است! جناب عمر بن خطاب اصلاً معتقد به شورا نبود و از طرفي هم گفت كه «پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) از همه اينها راضي است» و از طرفي هم گفت كه «هر كس مخالفت كرد، گردنش را بزنيد» و از طرف ديگر در منابع أهل سنت مي بينيم كه عمر بن خطاب نسبت به اعضاي شورا عباراتي را به كار برده كه اگر اين عبارات را علماء شيعه در كتاب هاي شيعه مي آوردند، آن عالم شيعي را در ماهواره وهابيت در أسفل السافلين قرار مي دادند.
آقاي شهاب الدين زهري نقل مي كند:
عمر بن خطاب به أهل شورا كه نشسته بودند، نگاه كرد و گفت: همه شما طمع در خلافت داريد؟ گفتند: بله، چرا خليفه نشويم؟
و ما الذي يبعدنا منها؟! وليتها أنت فقمت بها و لسنا دونك في قريش و لا في السابقة و لا في القرابة.
چه چيزي ما را از خلافت دور مي كند؟ ما از تو چه چيزي را كم داريم؟ آيا سوابق اسلامي ما كمتر از تو است؟ آيا قرابت ما نسبت به پيامبر (صلي الله عليه و سلم) كمتر از تو است؟
جواب اين شورا، در حقيقت طعنه اي بود به عمر بن خطاب. چون كساني كه در سقيفه حاكم شدند، به اين استدلال كردند كه به رسول الله (صلي الله عليه و آله) قرابت بيشتري دارند و خود را شايسته خلافت دانستند و انصار را بايكوت كردند و بر سر آنها كلاه گذاشتند و بعد هم متوسل به زور شدند. زبير در اينجا طعنه مي زند به عمر و به سقيفه اعتراض مي كند كه نه سوابق اسلامي ما كمتر از تو است و نه قرابت ما به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) كمتر از تو است.
أفلا أخبركم عن أنفسكم! قال: قل، فإنا لو استعفيناك لم تعفنا. فقال: أما أنت يا زبير، فوعق لقس، مؤمن الرضا، كافر الغضب، يوما إنسان و يوما شيطان و لعلها لو أفضت إليك ظلت يومك تلاطم بالبطحاء علي مد من شعير! أفرأيت إن أفضت إليك، فليت شعري، من يكون للناس يوم تكون شيطانا و من يكون يوم تغضب؟! و ما كان الله ليجمع لك أمر هذه الأمة و أنت علي هذه الصفة.
عمر گفت: آيا شما را از خودتان و اعمال تان آگاه كنم؟ گفتند: بگو، اگر ما هم نخواهيم، تو چهره ما را معرفي خواهي كرد. عمر گفت: اما تو اي زبير، تو يك آدم جاهل و خبيثي هستي و روزي كه حالت خوب است، مؤمن هستي و روزي كه در غضب هستي، كافر هستي. روزي انسان هستي و روزي شيطان هستي و اگر خلافت به تو برسد، به خاطر مقداري گندم، تمام حجاز را زير و رو مي كني. اگر خلافت به تو برسد، روزي كه تو شيطان باشي و غضبناك باشي، چه كسي مي خواهد خليفه مردم باشد؟! اين طور نيست كه روزي مؤمن و خوب باشي و روزي كافر و شيطان باشي و خداوند أمر اين أمت را به تو واگذارد.
ثم أقبل علي طلحة فقال له: أقول أم أسكت؟ قال: قل، فإنك لا تقول من الخير شيئا، قال: أما إني أعرفك منذ أصيبت إصبعك يوم أحد وائيا بالذي حدث لك و لقد مات رسول الله صلي الله عليه و آله ساخطا عليك بالكلمة التي قلتها يوم أنزلت آية الحجاب. ثم قال: أفأقول أم أسكت؟ قال: بالله أسكت.
سپس رو كرد به طلحه و گفت: بگويم يا ساكت باشم؟ طلحه گفت: بگو، من مي دانم كه هيچ خيري نسبت به من از دهان تو خارج نمي شود. عمر گفت: روزي كه انگشت تو در جنگ أحد از بين رفت، دچار تكبر شدي و رسول الله (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت در حالي كه از دست تو غضبناك بود به خاطر حرفي كه تو درباره حجاب گفتي وقتي آيه حجابنازل شد (چون وقتي آيه حجابآمد، طلحه گفت: رسول الله (صلي الله عليه و سلم) با دختران ما ازدواج مي كند و اگر از دنيا برود، من با عايشه ازدواج مي كنم و اين موجب ايذاء رسول الله (صلي الله عليه و سلم) شد). سپس عمر گفت: باز هم بگويم يا ساكت باشم؟ طلحه گفت: تو را به خدا قسم! ساكت باش و ديگر چيزي نگو.
ثم أقبل علي سعد بن أبي وقاص فقال: إنما أنت صاحب مقنب من هذه المقانب، تقاتل به و صاحب قنص و قوس و أسهم و ما زهرة و الخلافة و أمور الناس!
سپس رو كرد به سعد بن أبي وقاص و گفت: كار تو قتل و كشتار است و أهل صيادي و تيراندازي هستي. قبيله بني زهره كجا و خلافت و امور مردم كجا؟!
ثم أقبل علي عبد الرحمن بن عوف فقال: و أما أنت يا عبد الرحمن، فلو وزن نصف إيمان المسلمين بإيمانك لرجح إيمانك به و لكن ليس يصلح هذا الامر لمن فيه ضعف كضعفك و ما زهرة و هذا الامر!
سپس رو كرد به عبد الرحمن بن عوف و گفت: اگر ايمان همه مسلمين در يك كفه ترازو باشد و ايمان تو در كفه ديگر باشد، ايمان تو سنگين تر است، ولي تو ضعيف هستي و أمر خلافت براي كسي كه مانند تو ضعيف است، شايسته نيست و قبيله بني زهره كجا و خلافت و امور مردم كجا؟!
ثم أقبل علي علي عليه السلام، فقال: لله أنت لولا دعابة فيك! أما والله! لئن وليتهم لتحملنهم علي الحق الواضح و المحجة البيضاء.
سپس رو كرد به علي و گفت: اگر تو آدم شوخ طبعي نبودي، هيچ عيبي در تو نبود. به خدا قسم! اگر تو خليفه شوي، مردم را به راه حق و آشكار و راه روشن هدايت مي كني.
برخي مي گويند كه «اگر حضرت علي (عليه السلام) خليفه مي شد، چه مي شد؟ حال كه خليفه نشده، چه شده است؟». اگر خليفه مي شد، اين سخن جناب عمر به حقيقت مي پيوست.
ثم أقبل علي عثمان، فقال: ... فحملت بني أمية و بني أبي معيط علي رقاب الناس و آثرتهم بالفئ، فسارت إليك عصابة من ذؤبان العرب، فذبحوك علي فراشك ذبحا، والله! لئن فعلوا لتفعلن و لئن فعلت ليفعلن، فقال: فإذا كان ذلك فاذكر قولي، فإنه كائن.
سپس رو كرد به عثمان و گفت: اگر تو خليفه شوي، مي دانم كه بني أميه و بني معيط را بر گردن مردم سوار مي كني و بر مردم تحميل مي كني و بيت المال را حيف مي كني. اگر اين كار را كردي، بدان كه گرگ هاي عرب جمع مي شوند و تو را در رختخوابت ذبح مي كنند. به خدا قسم! اگر تو اين كار را بكني، عرب هم هم چنين كاري را خواهد كرد. وقتي جمع شدند و تو را در رختخوابت ذبح كردند، به ياد اين حرف من باش؛ اين قطعاً اتفاق خواهد افتاد.
نثر الدرر لأبي سعد منصور بن الحسين الآبي (متوفاي ٤٢١ هجري)، ج ٢، ص ٣٣، چاپ دار الكتب العلمية بيروت ـ تذكرة الحمدونية لإبن حمدون، ج ٩، ص ١٤٧، نشر دار صادر بيروت ـ السقيفة و فدك للجوهري، ص ٨٩ ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد المعتزلي، ج ١، ص ١٨٦ ـ تمهيد الأوائل و تلخيص الدلائل للباقلاني، ص ٥١٠
جناب إبن قتبية دينوري شبيه اين مطلب را الإمامة و السياسة مي آورد و اين را اضافه مي كند كه عمر به عبد الرحمن بن عوف گفت:
ما يمنعني منك يا عبد الرحمن إلا أنك فرعون هذه الأمة.
اين كه من تو را خليفه نمي كنم به اين دليل است كه تو فرعون أمت اسلامي هستي.
الامامة و السياسة لإقتيبة الدينوري، تحقيق الزيني، ج ١، ص ٢٩
اما در رابطه با عبارتي كه آقاي عمر نسبت به طلحه گفت، آقاي بَغَوي كه از مفسران بنام أهل سنت است، در رابطه با آيه شريفه:
وَ لَا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَدًا
سوره أحزاب / آيه ٥٣
مي گويد:
نزلت في رجل من أصحاب النبي (صلي الله عليه و سلم) قال: لئن قبض رسول الله (صلي الله عليه و سلم) لأنكحن عايشة.
اين آيه در مورد مردي از أصحاب رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نازل شد كه گفت: اگر رسول الله (صلي الله عليه و سلم) از دنيا برود، من با عايشه ازدواج مي كنم.
قال مقاتل بن سليمان: هو طلحة بن عبيد الله.
مقاتل بن سليمان مي گويد: اين شخص، طلحة بن عبيد الله بود.
تفسير البغوي، ج ٣، ص ٥٤١ ـ تفسير الرازي، ج ٢٥، ص ٢٢٥
* * * * * * *
آقاي محسني
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) در مورد أمير المؤمنين (عليه السلام) فرموده بود:
اگر شما او را ولي خود قرار دهيد، او شما را به راه راست هدايت خواهد كرد، ولي شما اين كار را نمي كنيد.
در مورد اين روايت توضيح بفرماييد.
استاد حسيني قزويني
بله، اين عبارتي از خليفه دوم نقل كرديم كه گفت:
اگر علي را خليفه كنم، مردم را به راه راست مي كند و مي دانم اين كار را نمي كنند.
در منابع متعدد أهل سنت آمده است از قول پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) كه صراحتاً فرمودند:
وان وليتموها عليا فهاد مهتد يقيمكم علي صراط مستقيم.
اگر علي را خليفه كنيد، او را هدايت شده و هدايت گر خواهيد يافت كه شما را به راه راست هدايت مي كند.
شواهد التنزيل للحاكم الحسكاني، ج ١، ص ٨٥ ـ الكامل لعبد الله بن عدي، ج ٥، ص ٣١٣ ـ تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج ٤، ص ٧٠ ـ أنساب الأشراف للبلاذري، ص ١٠٢
آقاي حاكم نيشابوري مي گويد:
هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين و لم يخرجاه.
المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج ٣، ص ١٤٢
هم چنين احمد بن حنبل در مسند احمد، جلد ١، صفحه ١٠٩ آورده است كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
إن تؤمروا عليا رضي الله عنه و لا أراكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا يأخذ بكم الطريق المستقيم.
اگر علي را امام و امير خودتان قرار بدهيد، گرچه مي دانم اين كار را نمي كنيد، او را هدايت شده و هدايت گر خواهيد يافت كه شما به راه مستقيم هدايت خواهد كرد.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهيثمي، ج ٥، ص ١٧٦ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج ٥، ص ٧٩٩ ـ شواهد التنزيل للحاكم الحسكاني، ج ١، ص ٨٢ ـ روح المعاني للآلوسي، ج ٦، ص ١٧٠ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٤٢، ص ٤٢٠ ـ أسد الغابة في معرفة الصحابة لإبن الأثير الجزري، ج ٤، ص ٣١ ـ ميزان الإعتدال للذهبي، ج ٣، ص ٣٦٣ ـ الإصابة في تمييز الصحابة لإبن حجر العسقلاني، ج ٤، ص ٤٦٨ ـ البداية و النهاية لإبن كثير الدمشقي، ج ٧، ص ٣٩٧ ـ سبل الهدي و الرشاد للصالحي الشامي، ج ١١، ص ٢٥٠
در كنز العمال متقي هندي آمده است:
و إن تستخلفوا عليا و ما أراكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا يحملكم من المحجة البيضاء.
اگر علي را خليفه خودتان قرار دهيد، گرچه مي دانم اين كار را نمي كنيد، او را هدايت شده و هدايت گر خواهيد يافت و شما را به راه روشن هدايت خواهد كرد.
كنز العمال للمتقي الهندي، ج ١١، ص ٦٣٠، ح ٣٣٠٧٢
اينها تعابيري است كه در منابع أهل سنت آمده است.
* * * * * * *
سؤالات بينندگان
سؤال ١ :
در مورد اين آيه:
سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ
سوره معارج / آيه ١
توضيح بفرماييد:
جواب ١ :
بعد از اين كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) أمير المؤمنين (عليه السلام) را در غدير براي خلافت معرفي فرمودند، يكي از صحابه به نام حارث بن نعمان آمد نزد پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) و گفت:
به ما گفتي نماز بخوانيد، خوانديم و گفتي روزه بگيريد، گرفتيم و گفتي حج برويد، رفتيم. الآن هم آمده اي پسر عمويت را به عنوان خليفه بعد از خود بر ما معين مي كني؟! آيا اين كار از جانب خودت بود يا از جانب خداوند؟
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
و الذي لا إله إلا هو! إن هذا من الله.
قسم به خدايي كه هيچ شريكي ندارد، اين كار به أمر خداوند بوده است.
بعد هم اين صحابه ناراحت و عصباني شد و گفت:
أللهم! إن كان ما يقول محمد حقا فأمطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم.
خدايا! اگر آنچه را كه محمد مي گويد حق است، سنگي از آسمان بر ما فرو فرست يا عذابي دردناك بر ما نازل كن.
فما وصل إلي راحلته، حتي رماه الله بحجر، فسقط علي هامته و خرج من دبره فقتله و أنزل الله تعالي: «سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ / لِلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ».
قبل از اين كه اين صحابه به شترش برسد، خداوند سنگي را از آسمان فرستاد كه از سرش وارد شد و از پايينش درآمد و مُرد و خداوند اين آيه را نازل كرد: « ... »
السيرة الحلبية للحلبي، ج ٣، ص ٣٣٧ ـ تفسير الثعلبي، ج ١٠، ص ٣٥ ـ الجامع لأحكام القرآن للقرطبي، ج ١٨، ص ٢٧٨ ـ مناقب علي بن أبي طالب لإبن مردويه الأصفهاني، ص ٢٤٨ ـ ينابيع المودة لذوي القربي للقندوزي، ج ٢، ص ٣٧٠ ـ فيض القدير شرح الجامع الصغير للمناوي، ج ٦، ص ٢٨٢ ـ تفسير أبي السعود، ج ٩، ص ٢٩ ـ روح المعاني للآلوسي، ج ٢٩، ص ٥٥ ـ الفصول المهمة في معرفة الأئمة لإبن الصباغ، ج ١، ص ٢٤٤ ـ التذكرة لسبط إبن الجوزي، ص ٣٠ ـ تفسير أبي السعود، ج ٩، ص ٢٩
* * * * * * *
سؤال ٢ :
منظور از كلمه «أَنْفُسَنَا» در آيه مباهله چيست؟
جواب ٢ :
جناب آقاي إبن كثير دمشقي مي گويد:
قال جابر «أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ» رسول الله صلي الله عليه و سلم و علي بن أبي طالب و «أَبْنَاءَنَا» الحسن و الحسين و «نِسَاءَنَا» فاطمة.
جابر بن عبد الله انصاري مي گويد: منظور از «أَنْفُسَنَا»، رسول الله (صلي الله عليه و سلم) و علي بن أبي طالب هستند و منظور از «أَبْنَاءَنَا» حسن و حسين هستند و منظور از «نِسَاءَنَا» فاطمه است.
آقاي إبن كثير دمشقي اين روايت را مي آورد و مي گويد:
حاكم نيشابوري اين روايت را آورده و مي گويد: صحيح است و شرايط صحيح بخاري و صحيح مسلم را دارد.
تفسير القرآن العظيم لإبن كثير الدمشقي، ج ١، ص ٣٧٩ ـ الدر المنثور لجلال الدين السيوطي، ج ٢، ص ٣٩ ـ فتح القدير الجامع بين فني الرواية و الدراية من علم التفسير للشوكاني، ج ١، ص ٣٤٧
* * * * * * *
سؤال ٣ :
در بعضي از شبكه ها شنيده ام كه از قول عمر گفته اند:
من متعه را از خودم حرام نكرده ام، بلكه اين دستور پيامبر (صلي الله عليه و سلم) بوده است.
با اين كه جمله معروفي دارد كه مي گويد:
متعتان كانتا في زمن رسول الله (صلي الله عليه و سلم) و أنا أحرمهما و أعاقب عليهما.
به قول اينها كه آقاي أبو بكر، يار غار پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) بوده و به او نزديك بوده، چطور او اين مطلب را نگفته و آقاي عمر اين مطلب را بعد از مدتي گفته است؟
جواب ٣ :
من إبتداء يك كليپي را پخش مي كنيم و سپس جواب آن را مي دهيم:
پخش كليپ
كارشناس:
ربطي به عمر هم ندارد كه بگويند عمر آمده هم چنين را آورده. آن مسئله متعه حج است، حج تمتع است جناب آقاي هاشمي.
هاشمي:
در متعه نكاح آمده است.
كارشناس:
اگر درباره متعه نكاح باشد، عمر نمي تواند. عمر يك حديث ثابت را بازگو مي كند، نه اين كه مشرّع است جناب آقاي هاشمي. فرق بين اين است كه يك نفر بگويد من حرام مي كنم يا نقل قول بكند از فرمايش حضرت علي كه از رسول الله (صلي الله عليه و سلم) حديث روايت مي كند كه:
رسول الله متعه را، صيغه را حرام كرده است.
فرق اين دو واضح و روشن است. ناقل حديث با مشرّع و كسي كه بگويد من حرام مي كنم، دو تاست. حضرت عمر نفرمود من حرام مي كنم. اگر هم هست، اگر در رابطه با متعة النكاح است، حضرت عمر ناقل حديث رسول الله است.
[پايان كليپ]
اين آقا مي گويد:
عمر مشرّع نيست، نقل قول مي كند و مي گويد رسول الله (صلي الله عليه و سلم) حرام كرده است.
يعني اگر عمر بگويد «من حرام كرده ام»، مشرّع است. اين آقايان هم مي گويند تشريع فقط براي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) است و مشرّع را كافر و مرتدّ مي دانند.
برادران عزيز أهل سنت! من كاري ندارم كه اين آقايان چقدر مطالعه مي كنند يا مطالعه نمي كنند يا چه حرف هايي مي زنند! در جلسات قبل هم كليپي را نقل كرديم كه ايشان مي گفت: «علامه مجلسي هيچ حرفي را در رابطه با سحر النبي نزده است» و ما هم ثابت كرديم كه علامه مجلسي (ره) هم خودش حرف دارد و هم از بزرگان ديگري مانند شيخ طبرسي (ره) نقل كرده است كه «اگر كسي بگويد پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) سحر شده است، عقلش را از دست داده است و ديوانه است». ما فكر مي كرديم كه اينها فقط درباره علامه مجلسي (ره) و بزرگان ما دروغ مي بافند، ولي اين آقايان حتي نسبت به عمر هم رحم نمي كنند و صراحتاً مي گويند كه «عمر نقل قول كرده و حرام نكرده است». من از عزيزان تقاضا مي كنم كه مسند احمد را نگاه كنند كه در جلد ٣، صفحه ٣٢٥ از جابر بن عبد الله انصاري نقل مي كند:
متعتان كانتا علي عهد النبي صلي الله عليه و سلم، فنهانا عنهما عمر رضي الله تعالي عنه.
دو متعه (متعة النساء و متعة الحج) در زمان نبي (صلي الله عليه و سلم) بود و عمر (رضي الله عنه) ما را از آن دو نهي كرد.
آقاي سرخسي كه از فقهاء بزرگ احناف است، در كتاب فقهي المبسوط، جلد ٤، صفحه ٢٧ مي گويد:
و قد صح أن عمر رضي الله عنه نهي الناس عن المتعة، فقال: متعتان كانتا علي عهد رسول الله صلي الله عليه و سلم و أنا أنهي الناس عنهما: متعة النساء و متعة الحج.
در حديث صحيح ثابت شده است كه عمر (رضي الله عنه) مردم را از متعه نهي كرد و گفت: دو متعه در زمان رسول الله (صلي الله عليه و سلم) بود و من مردم را از آن دو نهي مي كنم: متعه زنان و متعه حج.
اصول السرخسي، ج ٢، ص ٦
آقاي إبن قدامه مقدسي كه از فقهاء نامي حنابله است و آقايان وهابي ها هم ارادت ويژه اي به او دارند، در كتاب فقهي المغني، جلد ٧، صفحه ٥٧٢ همين عبارت را مي آورد.
أحكام القرآن للجصاص، ج ١، ص ٣٥٤ ـ الجامع لأحكام القرآن للقرطبي، ج ٢، ص ٣٩٢ ـ تذكرة الحفاظ للذهبي، ج ١، ص ٣٦٦ ـ تفسير الرازي، ج ٥، ص ١٦٧ ـ علل الدارقطني، ج ٢، ص ١٥٦ ـ تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج ١٤، ص ٢٠٢ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٦٤، ص ٧١ ـ تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج ٣١، ص ٢١٤ ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج ١٥، ص ٤١٨ ـ شرح معاني الآثار لأحمد بن محمد بن سلمة، ج ٢، ص ١٤٦ ـ معرفة السنن و الآثار للبيهقي، ج ٥، ص ٣٤٥ ـ الاستذكار لإبن عبد البر، ج ٤، ص ٩٥ ـ التمهيد لإبن عبد البر، ج ١٠، ص ١١٣ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج ١٦، ص ٥٢١ ـ بداية المجتهد لإبن رشد الآندلسي، ج ١، ص ٣٤٦
آقاي إبن حزم آندلسي كه مورد تائيد إبن تيميه است و در اين شبكه هاي وهابيت هم به كرات مطالبي از او نقل مي كنند، در كتاب المحلي كه كتاب فقهي ظاهري هاست، جلد ٧، صفحه ١٠٧ مي گويد كه عمر گفت:
متعتان كانتا علي عهد رسول الله صلي الله عليه و سلم و أنا أنهي عنهما و أضرب عليهما: متعة النساء و متعة الحج.
دو متعه در زمان رسول الله (صلي الله عليه و سلم) مشروع بود و من از آن دو نهي مي كنم و هر كس اين دو متعه را انجام دهد، من او را مي زنم: متعه زنان و متعه حج.
اين عباراتي است كه آقايان نقل كرده اند بر اين كه عمر صراحتاً مي گويد كه «دو متعه در زمان رسول الله (صلي الله عليه و آله) جايز بود و من مردم را از آن دو نهي مي كنم و هر كس آنها را انجام بدهد، او را عقاب مي كنم».
حتي ما از صحيح مسلم نقل كرديم كه جابر مي گويد:
كنا نستمتع بالقبضة من التمر و الدقيق الأيام علي عهد رسول الله صلي الله عليه و سلم و أبي بكر، حتي نهي عنه عمر في شأن عمرو بن حريث.
ما صحابه در زمان رسول الله (صلي الله عليه و سلم) و أبو بكر، زنان را با مقداري خرما و آرد متعه مي كرديم، تا اين كه عمر در قضيه عمرو بن حريث متعه را نهي كرد.
صحيح مسلم لمسلم بن حجاج النيشابوري، ج ٤، ص ١٣١، ح ٣٣٠٦، كتاب النكاح، باب نكاح المتعة
اين واضح و روشن است. ولي اين آقا مي گويد «عمر مشرّع نبوده است». حالا كه ما ثابت كرديم آقاي عمر مشرّع بوده است، حكم اين قضيه چيست؟ حضرتعالي بيان كنيد. اگر واقعاً راست مي گوييد، به جاي إهانت، جسارت و فحاشي، جواب ما را بدهيد. چيزي كه در زمان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) حلال بود، چرا آقاي عمر آن را در زمان خودش حرام كرده است؟!
داستان عمرو بن حريث هم اين بود كه او يك زني را متعه كرده بود و از او بچه دار شده بود و اين زن را رها كرده بود و رفته بود. اين زن هم نزد عمر رفت و ماجرا را برايش گفت. عمر عصباني شد و آمد بالاي منبر و گفت:
متعتان كانتا علي عهد رسول الله صلي الله عليه و سلم و أنا أنهي الناس عنهما: متعة النساء و متعة الحج.
* * * * * * *
سؤال ٤ :
چه كسي لقب «مرتضي» را به حضرت علي (عليه السلام) و لقب «صديق» را به أبو بكر و لقب «فاروق» را به عمر و «ذو النورين» را به عثمان داده است؟
جواب ٤ :
آقايان أهل سنت روايتي را نقل كرده اند و آقاي سيوطي هم در الدر المنثور، جلد ٤، صفحه ١٥٣ نقل مي كند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
ليلة أسري بي رأيت علي العرش مكتوبا: لا إله إلا الله، محمد رسول الله، أبو بكر الصديق، عمر الفاروق، عثمان ذو النورين.
شبي كه به عرش رفتم، ديدم كه نوشته شده است: لا إله إلا الله، محمد رسول الله، أبو بكر صديق، عمر فاروق، عثمان ذو النورين.
و هيچ خبري هم از نام حضرت علي (عليه السلام) نبود. اين عبارتي است كه آقاي سيوطي نقل مي كند.
از ميان علماء أهل سنت هم آقاي إبن حبان اين خبر را در كتاب المجروحين خود مي آورد و مي گويد:
هذان خبران باطلان موضوعان لا شك فيه.
اين دو روايت باطل و جعلي هستند و شكي در آن نيست.
كتاب المجروحين لإبن حبان، ج ٢، ص ١١٦
آقاي إبن جوزي هم مي گويد:
كسي كه اين روايت را جعل كرده، فردي به نام عمر بن اسماعيل است و يحيي بن معين هم درباره او گفته است:
كذاب دجال سوء خبيث.
آدمي دروغ گو و دجال و پست فطرت است.
الموضوعات لإبن الجوزي، ج ١، ص ٣٢٧
آقاي ذهبي هم اين روايت را در ميزان الإعتدال، جلد ١، صفحه ٥٤٠ و إبن حجر عسقلاني در لسان الميزان، جلد ٢، صفحه ٢٩٥ نقل مي كنند و مي گويند:
هذا باطل.
آقاي إبن كثير دمشقي هم در كتاب البداية و النهاية اين روايت را نقل مي كند و مي گويد باطل است.
البداية و النهاية لإبن كثير الدمشقي، ج ٧، ص ٢٣٠
آقاي إبن سعد هم در الطبقات الكبري، جلد ٣، صفحه ٢٧٠ مي گويد:
اين أهل كتاب بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و متأسفانه مسلمانان هم از آنها متأثر شدند و اين لقب را دادند.
تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٤٤، ص ٥١ ـ تاريخ المدينة لإبن شبة النميري، ج ٢، ص ٦٦٢ ـ تاريخ الطبري، ج ٣، ص ٢٦٧
جالب اين است كه آقاي إبن كثير دمشقي در البداية و النهاية، جلد ٧، صفحه ١٥٠ همين عبارت را نقل مي كند.
علت اين كه ما مي گوييم أمير المؤمنين (عليه السلام) «فاروق أعظم» است و «فاروق أمت» و «صديق اكبر» است، به اين دليل است كه اين لقب را پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به ايشان داده است و آقاي طبراني كه از استوانه هاي حديثي أهل سنت است، در كتاب المعجم الكبير، جلد ٦، صفحه ٢٦٩ از ابوذر نقل مي كند:
روزي پيامبر (صلي الله عليه و سلم) دست علي را گرفت و فرمود:
اين اولين كسي است كه به من ايمان آورد و اولين كسي است كه در روز قيامت با من مصافحه مي كند:
و هذا الصديق الأكبر و فاروق هذه الأمة، يفرق بين الحق و الباطل و هذا يعسوب المؤمنين.
أسد الغابة في معرفة الصحابة لإبن الأثير الجزري، ج ٥، ص ٢٨٧ ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج ١١، ص ٦١٦ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٤٢، ص ٤١ ـ الكامل لعبد الله بن عدي، ج ٤، ص ٢٢٩ ـ الإصابة في تمييز الصحابة لإبن حجر العسقلاني، ج ٧، ص ٢٩٤
بعضي از آقايان خواستند بگويند كه اين روايت ضعيف است. مثلاً در مجمع الزوائد و منبع الفوائد آقاي هيثمي، جلد ٩، صفحه ١٠٢ آمده است:
و فيه عمرو بن سعيد المصري و هو ضعيف.
اين روايت به دليل وجود عمرو بن سعيد مصري ضعيف است.
حال آن كه در خلاصه تذهيب تهذيب الكمال في أسماء الرجال آقاي خزرجي، صفحه ٢٨٦ از قول آقاي عجلي نقل مي كند كه:
ثقة ثبت.
ايشان هم مورد وثوق است و هم آدم متقني است.
* * * * * * *
سؤال ٥ :
منظور از «أمهات المؤمنين» در قرآن چيست؟
جواب ٥ :
قضيه «أمهات المؤمنين» فقط يك خاصيت دارد و آن هم حرمت ازدواج با آنهاست. كساني كه مي گويند زنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) مانند مادران خود ما هستند، اين گونه نيست. ما از اين آقايان سؤال مي كنيم كه اگر الآن أم المؤمنين عايشه ، أم سلمه و حفصه بيايند اينجا و بدون روسري باشند، آيا كارشناسان شبكه كلمه مي توانند به آنها نگاه كنند يا نمي توانند؟ اين را به ما جواب بدهند! آيا اينها محرم هستند كه بتوان به آنها نگاه كرد يا نه؟ «أمهات المؤمنين» مانند خواهرزن مي ماند كه هم ازدواج با او حرام است و هم نمي توان به او نگاه كرد و محرم نيست. شما هم در روايات متعددي آورده ايد كه عايشه به خواهرانش مي گفت:
به بعضي از كساني كه مي خواهند با من رفت و آمد كنند شير بدهيد تا به من محرم شوند.
تفسير مقاتل بن سليمان، ج ٣، ص ٥٣ ـ الجامع لأحكام القرآن للقرطبي، ج ١٤، ص ٢٢٨ ـ تفسير السمعاني، ج ٤، ص ٣٠١
* * * * * * *
سؤال ٦ :
شما كه مي گويد حضرت علي (عليه السلام) امام است، پس أبو بكر و عمر چه مي شوند؟ آيا شما دليلي بر امامت حضرت علي (عليه السلام) داريد؟
جواب ٦ :
اين سؤال، پاسخ خيلي مفصلي دارد، ولي من مختصر عرض مي كنم:
نكته اول:
اين آقاياني كه مي گويند در كجاي قرآن درباره امامت حضرت علي (عليه السلام) آيه اي آمده است؟ من از اين آقايان سؤال مي كنم:
اينها كه توصيه مي كنند قرآن را ملاك قرار بدهيم، در كجاي قرآن نوشته شده است كه نماز صبح ٢ ركعت است؟ نماز صبح و ظهر و عصر در كجاي قرآن آمده است؟ در كجاي قرآن آمده است: «صلوا صلاة الظهر»، «صلوا صلاة العصر»، «صلوا صلاة المغرب»؟ در كجاي قرآن اسمي از نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء آمده است غير از اين آيه:
أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَي غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآَنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآَنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا
سوره إسراء / آيه ٧٨
نكته دوم:
قرآن «تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ(سوره نحل / آيه ٨٩)» است، ولي:
وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ
و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوي مردم نازل شده است را براي آنها تبيين كني، شايد انديشه كنند.
سوره نحل / آيه ٤٤
وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا
آنچه را پيامبر براي شما آورده بگيريد و از آنچه شما را نهي كرده دور شويد.
سوره حشر / آيه ٧
شما كه مي فرمايد آيه ١١ سوره نور در حق خانم عايشه نازل شده است، از كجا اين مطلب را آورده ايد؟ در كجاي اين آيه اسم عايشه آمده است؟ شما كه مي گوييد آيه غار در رابطه با أبو بكر است، از كجا آورده ايد؟ شما مي گوييد اينها را روايات معين كرده است. اگر روايات معين كرده اند، در آيه ٥٥ سوره مائده هم كه مي فرمايد:
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ
سرپرست و رهبر شما تنها خدا است و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند و نماز را بر پا مي دارند و در حال ركوع زكات مي پردازند.
روايات مي گويند كه درباره حضرت علي (عليه السلام) نازل شده است. آقاي آلوسي وهابي مي فرمايد:
و غالب الأخباريين علي أنها نزلت في علي كرم الله تعالي وجهه.
نظر غالب محدثين اين است كه اين آيه در شأن علي (كرم الله تعالي وجهه) نازل شده است.
روح المعاني للآلوسي، ج ٦، ص ١٦٧
در صفحه ١٨٦ هم مي گويد:
و الآية عند معظم المحدثين نزلت في علي كرم الله تعالي وجهه.
بيشتر محدثين بر اين عقيده هستند كه اين آيه در شأن علي (كرم الله تعالي وجهه) نازل شده است.
در اين آيه هم كلمه «ولي» آمده است، نه «مولي».
در آيه ابلاغ هم آمده است:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ
اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملا (به مردم) برسان و اگر اين كار را نكني، رسالت او را انجام نداده اي .
سوره مائده / آيه ٦٧
مفسران بزرگ شما مانند فخري رازي در تفسيرش، جلد ٢، صفحه ٤٩ و آقاي سيوطي در الدر المنثور، جلد ٢، صفحه ٢٩٨ و آقاي واحدي در تفسيرش، صفحه ٢٠٤ مي گويند كه اين آيه در روز عيد غدير نازل شد و بعد از نزول اين آيه، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) دست حضرت علي (عليه السلام) را گرفت و فرمود:
من كنت مولاه فعلي مولاه.
و آقاي عمر هم آمد گفت:
أصبحت مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة.
جالب اين است كه همين آقاي آلوسي وهابي در تفسير روح المعاني، جلد ٦، صفحه ١٩٣ نقل مي كند از عبد الله بن مسعود كه مي گويد:
كنا نقرأ علي عهد رسول الله صلي الله عليه و سلم:
ما در زمان رسول الله (صلي الله عليه و آله) اين آيه را اين گونه مي خوانديم:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» إن عليا ولي المؤمنين «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ».
«اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملا (به مردم) برسان» كه علي ولي مؤمنين است «و اگر اين كار را نكني، رسالت او را انجام نداده اي »
استفاده خلفاء از كلمه «ولي» به عنوان جانشيني و خلافت
در اينجا هم كلمه «ولي» آمده است، نه «مولي». جناب أبو بكر هم گفت:
وقتي پيامبر (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت:
أنا ولي رسول الله صلي الله عليه و سلم.
من ولي و جانشين ايشان بودم.
صحيح مسلم لمسلم بن حجاج النيشابوري، ج ٥، ص ١٥٢، ح ٤٤٦٨
عمر هم گفت:
ثم توفي أبو بكر و انا ولي رسول الله صلي الله عليه و سلم و ولي أبي بكر.
وقتي أبو بكر از دنيا رفت، من ولي و جانشين رسول الله (صلي الله عليه و سلم) ولي و جانشين أبو بكر شدم.
هم چنين أبو بكر در جاي ديگري مي گويد:
و قد وليت أمركم.
من ولي شما شدم.
الطبقات الكبري لمحمد بن سعد، ج ٣، ص ١٨٢ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٣٠، ص ٣٠١ ـ أسد الغابة في معرفة الصحابة لإبن الأثير الجزري، ج ٤، ص ٧٠ ـ تاريخ الطبري، ج ٢، ص ٦١٩ ـ الإمامة و السياسة لإبن قتيبة الدينوري، تحقيق الزيني، ج ١، ص ٢٣
و نمي گويد:
أنا جعلت خليفة لكم.
كلمه «ولي» در لسان خود خلفاء، صراحت در خلافت دارد. خود آقاي إبن كثير دمشقي در البداية و النهاية، جلد ٦، صفحه ٣٣٣ مي گويد سند اين روايت صحيح است.
هم چنين نسبت به عمر مي گويد:
وليت عليكم عمر.
از كلمه «ولي» استفاده كرده است و نمي گويد:
جعلت عمر خليفة لكم.
هم چنين در اين جلسه گفتيم كه عمر مي گويد:
و لو أدركت معاذ بن جبل ثم وليته.
اگر معاذ بن جبل زنده بود، من او را ولي و خليفه قرار مي دادم.
و لو أدركت خالد بن الوليد ثم وليته.
اگر خالد بن وليد زنده بود، من او را ولي و خليفه قرار مي دادم.
در حديث ولايت هم پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
إن عليا مني و أنا منه و ولي كل مؤمن بعدي.
علي از من است و من از علي هستم و او ولي تمام مؤمنين بعد از من است.
المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج ٣، ص ١١٠ و ١٣٤ ـ مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج ٤، ص ٤٣٨ ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهيثمي، ج ٩، ص ١٢٠ ـ مسند أبي داود الطيالسي، ص ١١١ ـ المصنف لإبن أبي شيبة الكوفي، ج ٧، ص ٥٠٤ ـ كتاب السنة لعمرو بن أبي عاصم، ص ٥٥٢ ـ خصائص أمير المؤمنين (ع) للنسائي، ص ٨٧ ـ مسند أبي يعلي، ج ١، ص ٢٩٣ ـ صحيح إبن حبان، ج ١٥، ص ٣٧٤ ـ المعجم الكبير للطبراني، ج ١٨، ص ١٢٩ ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج ٤٢، ص ١٩٧ ـ أسد الغابة في معرفة الصحابة لإبن الأثير الجزري، ج ٤، ص ٢٧ ـ ميزان الإعتدال للذهبي، ج ١، ص ٤١٠ ـ الإصابة في تمييز الصحابة لإبن حجر العسقلاني، ج ٤، ص ٤٦٨ ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج ٣، ص ٦٣١ ـ البداية و النهاية لإبن كثير الدمشقي، ج ٧، ص ٣٨١
آقاي حاكم نيشابوري مي گويد صحيح است.
آقاي ذهبي هم در تلخيص المستدرك علي الصحيحين مي گويد صحيح است.
آقاي الباني هم در سلسلة الأحاديث الصحيحة، جلد ٥، صفحه ٢٢٢ مي گويد اين روايت صحيح است.
* * * * * * *
سؤال ٧ :
آيا شما شيعيان معتقديد كه أم كلثوم همسر عمر نيست؟
جواب ٧ :
اين سؤال را چندين بار جواب داده ايم. عقيده بنده اين است كه أم كلثوم (سلام الله عليها) دختر أمير المؤمنين (عليه السلام) بوده و عمر هم او را به زور به ازدواج خود در آورد. مرحوم شيخ كليني (ره) هم با سند صحيح در كتاب كافي آورده است:
لما خطب إليه قال له أمير المؤمنين: إنها صبية، قال: فلقي العباس فقال له: مالي أبي بأس؟ قال: و ما ذاك؟ قال: خطبت إلي إبن أخيك فردني، أما و الله! لأعورن زمزم و لا أدع لكم مكرمة إلا هدمتها و لأقيمن عليه شاهدين بأنه سرق و لأقطعن يمينه، فأتاه العباس فأخبره و سأله أن يجعل الامر إليه، فجعله إليه.
نظر من هم همين است. ولي خود آقايان أهل سنت بايد در اين مورد به ما جواب بدهند. چند شب پيش هم يك نفر به اين شبكه وهابي زنگ زده و گفته آقاي قزويني گفته است: «أم كلثوم دختر أبو بكر بوده و در خانه علي بزرگ شد و عرب ها هم دخترخوانده را دختر مي گويند». البته اين كارشناس هم منصف بود و گفت كه آقاي قزويني گفته است: «من اين را قبول ندارم». همين اندازه كه اينها انصاف دارند، من هم همين اندازه از اينها تقدير مي كنم و تبريك مي گويم.
بنده عرض كردم كه خود آقاي نووي (متوفاي ٦٧٦ هجري) كه از استوانه هاي علمي أهل سنت است و از فقهاء بنام شافعي هاست، صراحتاً در كتاب تهذيب الأسماء و اللغات، جلد ٢، صفحه ٦٣٠ مي گويد:
اين أم كلثوم كه با عمر ازدواج كرد، دختر أبو بكر بود.
جالب اين كه اين آقايان يك كليپي را پخش كرده اند و گفته اند «فلاني كليپ هايي را از ما پخش مي كند، ولي اين كليپ را ديگر نمي تواند پخش كند؛ چون جوابي براي گفتن ندارد».
ما إبتداء اين كليپ را پخش مي كنيم و به بررسي آن مي پردازيم:
پخش كليپ:
مجري (آقاي هاشمي):
آقاي قاسم از شيراز، بحثي را گفتند، مثل اين كه أم كلثوم دختر خوانده علي بوده و دختر فاطمه نبوده. من در اينجا از منابع معتبر شيعه، شرح إحقاق الحق سيد مرعشي، جلد ١٨، باب في ما أورده المصري في كتابه من جامع فضائل أهل البيت، صفحه ٥٣٨ فرمودند:
و صح أن عمر بن الخطاب خطب لنفسه أم كلثوم بنت فاطمة من أبيها علي إبن أبي طالب فاعتل بصغرها و بأنه حابسها لولد أخيه جعفر، فألح عليه عمر ثم صعد المنبر فقال: أيها الناس! والله ما حملني علي الإلحاح علي علي في ابنته إلا أني سمعت النبي صلي الله عليه و سلم يقول: كل سبب و نسب و صهر ينقطع يوم القيامة إلا سببي و نسبي و صهري. فأمر بها علي فزينت و بعث بها إليه، فلما رآها ... .
تأكيد كردند به اين كه صحيح است. از خود كتب برادران شيعه است.
مي گويد:
عمر بن خطاب خواستگاري كرد أم كلثوم دختر فاطمه را از پدرش علي بن أبي طالب.
استاد خدمتي! به اين آقايان بگوييم سواد دارند، اين در كتب خودشان است. يعني چه مي توانيم بگوييم؟
آقاي خدمتي (كارشناس):
ما اميدواريم آنهايي كه براي اين برنامه ها كليپ درست مي كنند، امشب هم يك كليپي بسازند از اين آدرس ها.
آقاي هاشمي (مجري):
فكر نمي كنم كليپ بسازند.
[پايان كليپ]
واقعاً ما نمي دانيم از دست اينها چه كنيم؟! اين كه مي گويند نمي توانيم كليپ بسازيم، بايد بگوييم كه كليپ مي سازيم و ثابت مي كنيم كه شما جاهل هستيد و سواد نداريد و غير از اين چيزي را نمي توانيم بگوييم.
ايشان كه مي گويد در شرح إحقاق الحق حضرت آيت الله العظمي مرعشي نجفي (ره) آمده كه مي گويد:
و صح أن عمر بن الخطاب خطب لنفسه أم كلثوم بنت فاطمة من أبيها علي إبن أبي طالب.
حضرت آيت الله العظمي مرعشي نجفي (ره) در همين جا مي گويد كه مطلب را از كجا آورده است. جالب اين كه وقتي ايشان اين مطلب را نقل مي كند، مي گويد:
خاتمة في ما أورده المصري في كتابه «اتحاف أهل الاسلام من جامع فضائل أهل البيت».
شما حدأقل اين عنوان را هم ببينيد! مرحوم مرعشي (ره) از علامه مصري نقل مي كند. ايشان در صفحه ٥٣٨ مي فرمايد:
خاتمة في نقل ما أورده العلامة الشيخ محمد بن علي الحنفي المصري المتوفي سنة ١٢٠٦ في كتابه «اتحاف أهل الاسلام» ... .
يعني اين مطالب را از ايشان نقل مي كند كه مي گويد:
و صح أن عمر بن الخطاب خطب لنفسه أم كلثوم بنت فاطمة من أبيها علي إبن أبي طالب.
اين آقايان، يا سواد و دقت ندارند و يا اين كه عناد دارند. جالب است كه مي گويند «اين را نمي توانند كليپ بسازند». خير، ما همين را هم كليپ مي سازيم و ثابت مي كنيم كه شما يا بي سواد هستيد و يا عناد داريد.
شما اگر مي خواهيد نظر مرحوم حضرت آيت الله العظمي مرعشي نجفي (ره) را بدانيد، در جلد ٣٠، صفحه ١٧٢ نظر خود را صراحتاً إعلام مي كند و مي فرمايد:
حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) دختري به نام أم كلثوم نداشته است.
هم چنين در جلد ٣، صفحه ٣١٥ هم مي فرمايد:
أم كلثوم و هي التي رباها أمير المؤمنين عليه السلام و تزوجها الثاني.
أم كلثوم هماني است كه أمير المؤمنين (عليه السلام) او را تربيت كرد و به عقد دومي درآورد.
يعني دختر خودش نيست و ربيبه خودش است و عرب هم به ربيبه، دختر مي گويد.
آن وقت اين آقايان هم اين گونه نظر مي دهند و سخن مي گويند! آيا اين آقايان مي خواهند با اين گفتارشان، فتح الفتوح بكنند و قيصريه را به آتش بزنند؟! آنجا نشسته اند و مطلبي را جستجو مي كنند و همان را سريع در شبكه خود بازگو مي كنند، مانند اين كه فتح الفتوح كرده اند و مي گويند اين را نمي توانند كليپ بسازند. آقاي هاشمي! من نسبت به شما علاقه و ارادت داشتم و زماني كه در شبكه نور بوديد، خيلي مؤدب و متين صحبت مي كرديد، ولي وقتي به اين شبكه آمده ايد، نمي دانم كه ادب خود را در كجا جا گذاشته ايد؟! شما مقداري اين ادب را مراعات كنيد و اين خرافاتي كه مثلاً مي گوييد «شيعه صفوي» و ساير تعابير، زيبنده جنابعالي نيست! آن سوابقي كه ما از شما سراغ داريم، خيلي فراتر از اينها بود و خيلي مؤدب تر از اينها بود. آن وقت هم مي گوييد كه ما اصلاً به مقدسات كسي توهين نمي كنيم.
كليپ شماره ١٥ را پخش مي كنيم و آن را بررسي مي كنيم:
پخش كليپ شبكه كلمه
هاشمي (مجري):
به هيچ عنوان ما در اين برنامه ها اصلاً إهانتي به هيچ مقدسي، به هيچ أحدي، به هيچ فردي، به هيچ گروهي نخواهيد ديد. اين شبكه به هيچ عنوان صداي هيچ أحدي را قطع نخواهد كرد. اين را عملاً تجربه كنيد. در اين شبكه چيزي را خواهيد ديد كه در شبكه هاي ديگر نخواهيد ديد و آن هم جرأت و شهامت در شنيدن شبهات و عدم قطع تماس هاست.
[پايان كليپ]
ما كليپ شماره ١٤ را هم پخش مي كنيم تا مشخص شود برخورد اين آقايان چگونه است؟! وقتي يك نفر از جوانان أهل سنت زنگ مي زند، قربان صدقه آنها مي روند و به به و چه چه مي گويند و پخش مي كنند. ولي وقتي يك جوان شيعي با سواد زنگ مي زند، اگر ببينند حرفي براي زدن دارد، بدترين تعابير را نسبت به او به كار مي برند. البته اگر يك جوان شيعه اي كه بي سواد باشد و زنگ بزند، سريع او را روي خط مي آورند و او را سؤال پيچ مي كنند.
پخش كليپ شبكه كلمه
بيننده شيعي:
از زيد بن أرقم سؤال مي كنند:
فقلنا: من أهل بيته نساؤه؟ قال: لا و أيم الله!
خدمتي (كارشناس):
شما صحيح مسلم را عوض نكنيد!
قال: أليس نساؤه من أهل بيته؟
شما حديث را عوض نكنيد.
أهل بيته نساؤه؟ قال: نعم.
اينها تأكيد مي كند. مي گويد:
زنان از أهل بيتش هستند.
اما أهل بيتش كساني هستند:
من حُرِم الصدقة.
دنباله حديث، اين را مي گويد. شما حديث زيد را تعويض نكنيد، عوض نكنيد با اين يكي.
بيننده شيعي:
أهل بيته أصله و عصبته الذين حرموا الصدقة بعده.
خدمتي (كارشناس):
حُرِم الصدقة.
بيننده شيعي:
روايت مسلم اين است آقاي خدمتي. خواهش مي كنم شما اينجا ...
خدمتي (كارشناس):
روايت مسلم را طوري بنده براي شما عرض كردم، شما مراجعه كنيد.
بيننده شيعي:
آقاي خدمتي! نگاه كنيد! ديگر عصري نشده است كه ما بتوانيم مردم را گول بزنيم.
خدمتي (كارشناس):
اين خيلي حرف درستي است كه ديگر عصري نيست كه بتوان مردم را فريب داد. خيلي شما فرمايش قشنگي كرديد. ديگر وقت آن نيست كه مردم فريب بخورند. اين حرف را شما داشته باشيد، خيلي قشنگ است، خيلي قشنگ فرموديد.
بيننده شيعي:
من از شما توقع نداشتم كه اينجا اين دروغ را به بنده ببنديد كه من تحريف مي كنم!
هاشمي (مجري):
مؤدب باشيد لطفاً. ما به شما احترام گذاشتيم، وقت داديم، يك خُرده ادب را ياد بگيريم! الحمدلله با ايراني گشته ايد، اگر خودتان شايد ايراني نيستيد، با ايراني گشته ايد و ايراني ها به هيچ عنوان اين نسبت را نمي دهند. ما به شما وقت داديم و داريد صحبت مي كنيد. زماني كه بي ادبي بكنيد، زماني كه زبان درازي تا اين حدّ بكنيد. ما ايراني ها اخلاق و ادب داريم و نسبت دروغ را به همديگر نمي دهيم. كسي به اساتيد و بزرگان و انديشمندان اسلام به اين صورت تعرض و زبان درازي بكند، من شرمنده تان هستم. شما قرآن را قبول نداريد متأسفانه! من مي گويم قرآن، حديث پيامبر، زيد بن ارقم اشتباه كرد.
[پايان كليپ]
اين آقا از طرفي مي گويد:
به هيچ عنوان ما در اين برنامه ها اصلاً إهانتي به هيچ مقدسي، به هيچ أحدي، به هيچ فردي، به هيچ گروهي نخواهيد ديد. اين شبكه به هيچ عنوان صداي هيچ أحدي را قطع نخواهد كرد. اين را عملاً تجربه كنيد. در اين شبكه چيزي را خواهيد ديد كه در شبكه هاي ديگر نخواهيد ديد و آن هم جرأت و شهامت در شنيدن شبهات و عدم قطع تماس هاست.
از طرفي هم اين گونه برخورد مي كند!
آقاي هاشمي بزرگوار! شما لطف كنيد اين ادب را به كارشناس خود آموزش بدهيد، نه به تلفن كننده. كارشناس شما علناً خودش به صحيح مسلم دروغ مي بندد و مي گويد:
پيامبر نگفته است: «لا»، گفته است: «نعم».
گناه اين آقا اين است كه به آقاي خدمتي مي گويد:
لطفاً به من دروغ نبند و من عبارت را از صحيح مسلم مي خوانم.
ولي ايشان مي گويد:
تو زبان درازي و بي ادبي كردي.
اين بيننده شيعي گفت:
از زيد بن ارقم سؤال كردند: آيا زنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) أهل بيت او هستند؟
قال: لا.
گفت: نه.
ولي اين آقاي كارشناس به اين بيننده مي گويد:
تو دروغ مي گويي و صحيح مسلم را تحريف مي كني و در صحيح مسلم آمده است: «نعم».
وقتي هم اين بيننده مي گويد كه چرا به من دروغ مي بندي، مجري برنامه مي گويد:
تو زبان درازي و بي ادبي كردي.
اين حديث در صحيح مسلم به اين شكل آمده است:
فقلنا: من أهل بيته؟ نساؤه؟ قال لا، و أيم الله!
گفتيم: أهل بيت پيامبر (صلي الله عليه و سلم) چه كساني هستند؟ آيا زنانش هم جزء أهل بيتش هستند؟ گفت: به خدا قسم! نه.
صحيح مسلم لمسلم بن حجاج النيشابوري، ج ٧، ص ١٢٣
آقاي هاشمي بزرگوار! شما به كارشناس خودتان ياد بدهيد كه دروغ نگويند. اين عصر، عصر ارتباطات است و نمي توان به مردم دروغ گفت و مردم را فريب داد! آيا اين بيننده شيعي دروغ مي گويد يا اين كارشناس شما به دروغ از صحيح مسلم نقل مي كند؟ در كجاي اين روايت آمده است «نعم»؟ در ادامه روايت هم آمده است:
أن المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر، ثم يطلقها، فترجع إلي أبيها و قومها.
چه بسا زني با يك مردي يك عمر زندگي كند و طلاق بگيرد و برگردد نزد پدرش و قومش.
ببينيد! شما از طرفي مي گوييد به كسي توهين و جسارت نمي كنيد، از طرف ديگر هم گناه اين جوان اين است كه روايتي را از صحيح مسلم با كلمه «لا» مي خواند، ولي كارشناس شما مي گويد «نعم» آمده است!
آقاي هاشمي بزرگوار! آقاي خدمتي عزيز! زمان فريب دادن گذشته است و اين طور نيست كه شما بگوييد كه ايشان صحيح مسلم را تحريف مي كند و مردم هم قبول بكنند. با اين كه ثابت شد چه كسي صحيح مسلم را تحريف مي كند.
* * * * * * *
سؤال ٨ :
١. ادعا كرده اند كه در حديث:
إن الرجل ليهجر.
كه در صحيح بخاري آمده است، كلمه عمر نيامده است و گفته شده است:
يك مردي گفته است كه پيامبر (صلي الله عليه و سلم) هذيان مي گويد.
آيا واقعاً در خود صحيح بخاري كلمه «عمر» گفته شده است يا كلمه «مردي»؟
٢. چند سؤال در مورد آيه ٥٥ سوره مائده داشتم:
الف) شما فرموديد كه كلمه «إنما» براي حصر است و مختص همان زمان است كه حضرت علي (عليه السلام) را از بقيه مدعيان خلافت انحصار بدهيم. به نظر من اين حرف درست نيست. چون در اين صورت، «إنما وليكم الله و رسوله» ولي بودن خداوند و رسولش هم مختص همان زمان است. ولي با توجه به جاري بودن قرآن، مشخص است كه اين كلمه «إنما» براي تمام دوران است. اگر حصر در آن زمان باشد، بقيه ائمه (عليهم السلام) مستثنا مي شوند از اين آيه.
ب) در مورد «يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة» توضيح نداديد كه اين فعل مضارع است و دليل بر استمرار دارد و در هيچ حديث ديگري نيامده است كه حتي در ائمه (عليهم السلام) هم اين اتفاق افتاده باشد.
ج) در مورد كلمه «هم راكعون»، كلمه «هم» براي جمع است، در حالي كه حضرت علي (عليه السلام) يك فرد است. با اين كه در قرآن آمده است كه «حضرت ابراهيم (عليه السلام) يك أمت است» و من اين را قبول دارم كه در لغات عرب، كلماتي است كه ضمير مي تواند براي جمع يا مفرد به كار برود، ولي كسي در مورد اين آيه ادعا مي كرد كه اصلاً در عرب رسم نيست كه ضمير «هم» براي جمع به كار برود. در اين مورد نيز توضيح بفرماييد.
جواب ٨ :
١. آنچه كه اين آقايان در صحيح بخاري آورده اند اين است:
فقالوا هجر رسول الله صلي الله عليه و سلم.
صحيح البخاري لمحمد بن اسماعيل البخاري، ج ٤، ص ٣١، ح ٣٠٥٣
يعني همه صحابه اي كه در آنجا بودند، هم عمر و هم ديگران، گفتند كه رسول الله (صلي الله عليه و آله) ـ نستجير بالله ـ هذيان مي گويد.
در صحيح بخاري، جلد ٧، صفحه ٩ اين تعبير آمده است:
فقال عمر: إن النبي صلي الله عليه و سلم قد غلب عليه الوجع.
عمر گفت: بيماري و درد بر رسول الله (صلي الله عليه و سلم) غلبه كرده است.
عبارتش فرقي نمي كند، يعني آنقدر بيماري و درد بر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) غلبه كرده است كه ـ نستجير بالله ـ نمي داند چه مي گويد؟!
جالب اين است كه عمر عبارتي را گفت كه ديگران آن را نگفتند و گفت:
و عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله.
قرآن نزد شما است و كتاب خدا براي ما كافي است و احتياجي به سخن پيامبر (صلي الله عليه و سلم) نداريم.
با اين كه در خود قرآن آمده است:
وَ مَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا
سوره حشر / آيه ٧
وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَي / إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي
سوره نجم / آيه ٤
جالب اين كه آقاي بخاري در همين حديث مي گويد:
فاختلف أهل البيت، فاختصموا، منهم من يقول: «قربوا يكتب لكم النبي صلي الله عليه و سلم كتابا لن تضلوا بعده» و منهم من يقول ما قال عمر، فلما أكثروا اللغو و الاختلاف عند النبي صلي الله عليه و سلم، قال رسول الله صلي الله عليه و سلم: «قوموا» قال عبيد الله: و كان إبن عباس يقول: «إن الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله صلي الله عليه و سلم و بين ان يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم و لغطهم»
در ميان كساني كه در خانه رسول الله (صلي الله عليه و سلم) بودند، اختلاف و نزاع افتاد و برخي مي گفتند: «قلم و داوت بياوريد تا رسول الله (صلي الله عليه و سلم) چيزي را بنويسد كه بعد از او گمراه نشويد» و برخي هم همان سخن عمر را گفتند. وقتي اين گونه شد و اختلاف و نزاع در خانه رسول الله (صلي الله عليه و سلم) شدت گرفت، رسول الله (صلي الله عليه و سلم) فرمود: از خانه من خارج شويد. عبيد الله مي گويد: إبن عباس هميشه مي گفت: «مصيبت، تمام مصيبت ها از آن زماني شروع شد كه نگذاشتند رسول الله (صلي الله عليه و سلم) اين وصيت نامه را بنويسد ... ».
صحيح البخاري لمحمد بن اسماعيل البخاري، ج ٧، ص ٩
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) چه چيزي را مي خواست بنويسد؟ خود جناب علامه بدر الدين عيني در كه عمدة القاري شرح صحيح البخاري، جلد ٢، صفحه ١٧١ و آقاي إبن حجر عسقلاني در فتح الباري في شرح صحيح البخاري، جلد ١، صفحه ١٨٦ و آقاي نووي در شرح صحيح مسلم، جلد ١١، صفحه ٩٠ صراحت دارند:
أراد أن ينص علي أسامي الخلفاء بعده حتي لا يقع منهم الاختلاف.
رسول الله (صلي الله عليه و سلم) اراده كرد در اين وصيت نامه، اسامي خلفاء بعد از خودش را بنويسد تا هيچ اختلافي ميان اينها نباشد.
آقاي قسطلاني هم كه از استوانه هاي علمي أهل سنت است، در كتاب إرشاد الساري شرح صحيح البخاري، جلد ١، صفحه ٢٠٧ مي گويد:
أكتب لكم كتابا فيه النص علي الأئمة بعدي.
من مي خواهم امامان بعد از خودم را در آن بنويسم.
و نگذاشتند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) اين كار را بكند.
٢. من چندين مرتبه در مورد اين آيه صحبت كرده ام. خود بزرگان أهل سنت هم درباره به كار بردن ضمير جمع براي مفرد هم مطلب آورده اند. حتي خود فخر رازي صراحت دارد:
و حمل الفاظ الجمع و إن جاز علي الواحد علي سبيل التعظيم.
تفسير الرازي، ج ١٢، ص ٢٨
من همه اينها را جواب داده ام. خود جناب زمخشري هم در مورد اين آيه آورده است كه خداوند اين آيه را درباره أمير المؤمنين (عليه السلام) آورده و ضمير جمع به كار بسته است؛ براي اين كه:
هم تعظيم كند جايگاه و ارزش كار علي را و هم مردم را تشويق كند براي اين كار.
جئ به علي لفظ الجمع و إن كان السبب فيه رجلا واحدا، ليرغب الناس في مثل فعله فينالوا مثل ثوابه
الكشاف عن حقائق التنزيل و عيون الأقاويل للزمخشري، ج ١، ص ٦٢٤
مرحوم علامه اميني (ره) هم بيش از ٣٠ آيه از قرآن را آورده كه جمع استعمال شده است و فرد اراده شده است.
إن شاء الله اگر قرار شد أدله امامت از قرآن را براي عزيزان مطرح كنيم، به صورت مفصل در اين موضوع بحث خواهم كرد. خود آقايان أهل سنت در اين مورد جواب داده اند و نيازي به جواب ما نيست. حتي خود آقايان آلوسي در تفسير روح المعاني در ذيل اين آيه همين تعبير را دارد و مي گويد:
تعظيم الفاعل و أن من أتي بذلك الفعل عظيم الشأن بمنزلة جماعة، كقوله تعالي: «إن إبراهيم كان أمة (النحل / ١٢٠)» ليرغب الناس في الإتيان بمثل فعله و تعظيم الفعل أيضا حتي أن فعله سجية لكل مؤمن.
روح المعاني للآلوسي، ج ٦ ص ١٦٧
آقايان وهابيت و إبن تيميه و ديگران حدود ١٨ شبهه در مورد اين آيه مطرح كرده اند و إن شاء الله ما هم در فرصت مناسب به همه اينها پاسخ خواهيم داد.
* * * * * * *
* * * * * * *
* * * * * * *
«««والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته »»»