ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٨١٢ - ٢٠ - طبقات أصحاب مذاهب ياد شده أصحاب أبو حنيفه ( ٧ طبقه ) ١ - از طبقه يكم قاضي أبو يوسف ، شيباني و زُفَر
پس زبيده با هارون گفت : اين قاضى تو احمق است وكيل و پيشكار مرا سبك شمرده و حبس كرده پس او را بفرما در كار مداخله نكند و كار را به ابو يوسف واگذار هارون به خواهش زبيده دستور داد چنين نامهاى به حفص نوشته شد .
از آن سوى حفص آگاه شد و مرد خراسانى را گفت : شهود را حاضر كن تا من مال طلب تو را بر مرزبان مسجّل دارم . حفص در مجلس قضاء نشست و طلب را مسجّل كرد . در اين اثناء خادم هارون با نامه در آمد و گفت : اين نامه را از امير المؤمنين برايم آوردهام . حفص گفت : همان جا كه هستى بنشين ما در كارى هستيم تا از آن فارغ شويم . خادم گفت : نامهء امير المؤمنين است . حفص گفت : ببين من چه مىگويم :
پس چون كار ضبط و ثبت و سجّل تمام شد حفص نامه را از خادم گرفت و خواند و گفت : امير المؤمنين را سلام برسان و بگو نامه هنگامى رسيد كه من حكم را انفاذ كرده بودم . خادم گفت : به خدا سوگند دانستى چه مىكنى نامه را از من نگرفتى تا كار خود را به انجام رسانى . به خدا سوگند امير المؤمنين را از اين كار تو خبر خواهم داد .
حفص گفت : هر چه دلت مىخواهد به او بگو .
خادم رفت و واقعه را به هارون گفت . هارون خنديد و حاجب را فرمود سى هزار درهم به حفص بن غياث بدهد . يحيى بن خالد كه اين قضيه را شنيد سوار شد و به استقبال حفص كه از مجلس قضاء بر مىگشت رفت و گفت : امروز امير المؤمنين را شادمان كردهاى و سى هزار درهم براى تو دستور داده است سبب چه بوده ؟ گفت : خداى شادى امير المؤمنين را بيفزايد و او را از بديها به خوبى نگه دارد من كارى جز كار همه روزه نكردهام آنگاه گفت : شايد به واسطهء مسجّل كردن امر بر مرزبان بوده كه بايد اين كار مىشد . .
حفص مىگفته است : به خدا سوگند من شغل قضا را متصدى نشدم مگر هنگامى كه اكل ميته بر من حلال بود . روزى كه حفص مرده يك درهم از او باقى نمانده و نهصد درهم بدهكارى داشته است ! ! عمر پسر حفص گفته است : هنگام مرگ پدرم حال اغماء بر او رخ داد من گريه