ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٨٠١ - ٢٠ - طبقات أصحاب مذاهب ياد شده أصحاب أبو حنيفه ( ٧ طبقه ) ١ - از طبقه يكم قاضي أبو يوسف ، شيباني و زُفَر
ببخشد پس به سوگند خود رفتار كرده چه آن كه نه او را هبه كرده و نه اين كه او را فروخته است .
« عيسى گفت : اين كار جائز است ؟ گفتم : بلى . گفت : پس گواه باش كه من نيمى از كنيزك را به خليفه بخشيدم و نيم ديگر آن را به مبلغ يك صد هزار دينار ! بوى فروختم ! « پس كنيزك و مال را حاضر كردند و عيسى به خليفه گفت : آن را بگير و بر تو مبارك باد . خليفه گفت : اى يعقوب امرى ديگر باقى است . گفتم : چيست ؟ گفت :
اين كنيزك ، مملوكه است و ناگزير بايد استبراء به عمل آيد در صورتى كه من اگر همين امشب كام از او نگيرم به خدا سوگند گمان مىكنم جان از تنم بيرون خواهد رفت ! ! « گفتم : يا امير المؤمنين او را آزاد و آنگاه تزويجش كن چه اين كه زن آزاد را استبراء لازم نيست . گفت : آزادش ساختم پس كيست كه او را به من تزويج كند ؟
گفتم : من . پس سرور و حسين را براى اشهاد خواست من خطبه خواندم و خدا را سپاس گفتم و كنيزك آزاد شده را با بيست هزار دينار كابين ، به عقد هارون در آوردم .
پس مهر را خواست و بزن داد .
« آنگاه مرا دستور باز گشت داد و سرور را گفت : دويست هزار درهم و بيست تخت ( جامه دان ) جامه با يعقوب ببر و به او بده . سرور چنين كرد .
« بشر بن وليد گفته است چون ابو يوسف اين قضيه را برايم نقل كرد به من گفت آيا در آن چه من انجام دادم ناروايى مىبينى ؟ گفتم : نه . گفت : پس حق خود را بگير .
گفتم : حق من چيست ؟ گفت : يك دهم . پس او را سپاس و دعا گفتم و خواستم برخيزم كه پير زنى در آمد و ابو يوسف را گفت : دخترت به تو سلام مىگويد و مىگويد :
شب گذشته من از امير المؤمنين جز همان مهر كه مىدانى مالى دريافت نداشته اينك نيم آن را براى تو فرستادم و نيم ديگر را براى احتياجات خود نگه داشتم .
« ابو يوسف پير زن را گفت : اين نيم را هم به خود او برگردان به خدا سوگند من آن را نمىپذيرم . آيا با اين كه من او را از بردگى بيرون ساختم و به زنى امير المؤمنين در آوردم