ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ١٩٥ - ٧ - اوضاع عمومي در عهد دوم ١ - لزوم اطّلاع بر اوضاع عمومي براي فهم چگونگي ادوار فقه ٢ - حقيقت ١٧١ حكومت مردم بر مردم ١٨٧ در اسلام است ٣ - انطباق دو عصر از عهد دوم بر تمام زمان امويان و اوائل عباسيان
معاويه و بيت المال چنان كه در اين قضايا و صدها امثال آن ديده مىشود [١] معاويه با بيت المال مسلمين آن چنان معامله مىداشته كه با ملك باد آوردهء شخصى خود يعنى آن را بىحساب در مصالح شخصى و سلطنتى و به ميل و اراده و دل خواه خويش مصرف مىكرده و در اين بى پروايى و عدم رعايت حكم دين سرمشقى بوده است براى پسرش ، يزيد ، و ديگر بنى اميّه و بنى مروان چه اعقاب او هم همان شيوه را دنبال كرده و نسبت به اموال مسلمين همان نظر را داشته و همان معامله را انجام دادهاند .
[١] سيوطى در تاريخ الخلفاء ( صفحه ٢٠٤ ) اين مضمون را آورده است : « ابن عساكر از حميد بن هلال اخراج كرده كه : عقيل بن ابى طالب از برادرش على درخواست مال كرد و گفت : من فقيرم و محتاج ، مرا چيزى عطا كن . على گفت : صبر كن تا هنگام عطاء به مسلمين برسد ترا هم با ايشان آن چه حقت هست بدهم عقيل اصرار كرد على به مردى كه آنجا بود گفت : دست عقيل را بگير و او را ببر به بازار و جلو دكانها و به او بگو : قفلها را بشكن و هر چه مىخواهى از اينها بردار . عقيل گفت : مرا مىخواهى بعنوان دزد بگيرى ؟ گفت : پس تو مىخواهى مرا بدزدى وادار كنى كه مال مسلمين را بگيرم و به تو ببخشم ؟ « عقيل گفت : من به نزد معاويه خواهم رفت . على گفت خود دانى و آن چه مىخواهى بكن . پس عقيل به نزد معاويه رفت معاويه صد هزار به او بخشيد آنگاه گفت : بر منبر برآ و رفتار على را با خود و هم آن چه من كردهام ياد كن . عقيل بر منبر برآمد و پس از حمد و ثناء الهى گفت : اى مردم من از على دين او را خواستم به من نداد و آن را نگه داشت و از معاويه همان را خواستم پس مرا بر دين خود بر گزيد » صاحب كتاب « النصائح الكافية لمن يتولى معاوية » كه از علماء يمن است و در اين كتاب معاويه را چنان كه شايد به استناد آيات و روايات و آثار معرفى كرده زير عنوان : « و من بوائقه المهلكة : استئثاره بأموال المسلمين و اكلها بالباطل و صرفها كما يشاء لا كما يجب . » قضايائى آورده است از جمله بنقل از مسعودى ، به اسناد ، نقل كرده كه روزى معاويه با صعصعة بن صوحان كه نامهاى از على ( ع ) براى معاويه برده و وجوه مردم حضور داشتهاند معاويه اين مضمون را گفته است : زمين از خدا است و من خليفه خدا هستم پس هر چه از مال خدا بگيرم مال من است و آن چه را نگيرم اختيار آن با من است » و از جمله بنقل از ابن حجر ، به سندى كه رجال آن همه از ثقات بشمارند آورده كه معاويه روزى در خطبه جمعه گفته است : « انما المال مالنا و الفيء فيئنا فمن شئنا اعطيناه و من شئنا منعناه » و از جمله بنقل از ابن عبد البر به اسناد از حسن بصرى كه گفته است : زياد به حكم بن عمرو غفارى كه در خراسان عامل بوده چنين نوشته است : همانا امير المؤمنين ( معاويه ) به من نوشته است كه زر و سيم از غنائم به او اختصاص دارد و نبايد ميان مردم تقسيم شود . حكم به وى پاسخ داده است كه دانستم كه امير المؤمنين به تو نوشته است كه بيضاء و صفراء ( زر و سيم ) به او مخصوص است و نبايد به مسلمين داده شود پس بدان كه من كتاب خدا را بر نامهء او مقدم مىدانم و به خدا سوگند اگر آسمانها و زمين بر بندهاى بسته گردد ليكن او بتقوى و پرهيزكارى گرايد خدا براى او راه باز مىكند و در مىگشايد و السلام . آنگاه مردم را گفت : فردا پگاه بياييد مردم آمدند و او مالها را ميان ايشان تقسيم كرد آنگاه گفت : « اللهم ان كان عندك لي خير فاقبضنى إليك » پس در مرو خراسان وفات يافت .