ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٥٣٩ - ١٥ - داستان گرفتاري سعيد بن جبير
سعيد از رفتن به صومعه امتناع ورزيد گفتند تو مىخواهى فرار كنى . گفت : نه ليكن من هر گز به خانهء مشرك وارد نمىشوم . گفتند : ما نمىگذاريم تو در بيرون بمانى و درندگان ترا بكشند : گفت : پروردگار من با من است و آنها را از من باز مىدارد و نگهبان من قرار مىدهد . گفتند : مگر تو از پيمبرانى ؟ پاسخ داد : نه ليكن بندهاى از بندگان گنه كار و كجرفتار خدا هستم .
راهب گفت : اگر مرا اطمينان دهد كه از اين مكان نخواهد رفت من او را كفالت مىكنم . سعيد خدا را گواه گرفت كه همان جا خواهد ماند راهب راضى شد .
پس سعيد در بيرون ماند . راهب سواران را گفت : بالا بياييد و كمانها را آماده كنيد كه درندگان را از اين بنده صالح دور سازيد . ايشان به صومعه بر آمدند و كمانها را زه بستند ناگهان ماده شيرى نمايان و به نزديك سعيد شد و خود را بوى ماليد و نزديك سعيد فرو خوابيد پس از آن شير نر آمد و به شيوهء ماده رفتار كرد .
راهب چون اين وصف را بديد بامداد كه شد پايين آمد و سعيد را از شرائع دين و سنن پيغمبر ( ص ) پرسيد سعيد همه را بوى بازگو كرد . راهب اسلام اختيار نمود .
سواران هم بسوى سعيد آمدند و بر دست و پاى او بوسه زدند و پوزش خواسته و خاك زير پايش را برداشتند و بر آن نماز گزاردند و گفتند : ما بطلاق و عتاق سوگند ياد كرديم كه اگر ترا بيابيم به حجّاج ببريم اكنون بفرما ما را چه بايد كرد ؟ سعيد گفت : شما كار خود را بكنيد كه من به خدا پناه مىبرم و مىدانم قضاء او را جلوگيرى نيست پس رهسپار شدند تا به واسط كه حجّاج در آنجا بود رسيدند .
سعيد گفت : مرا شكَّى نيست كه اجلم رسيده و عمرم بسر آمده مرا امشب به خود گذاريد تا مرگ را آماده و نكير و منكر و عذاب قبر را مستعدّ شوم و بامداد فردا هر جا را معيّن كنيد و بخواهيد به آن جا بيايم . ايشان را در پذيرفتن اين خواست اختلاف افتاد تا اين كه يك تن از آن ميان به پا خاست و كفالت او را تعهّد كرد پس آن گروه بوى گفتند : اى بهترين مردم روى زمين كاش ما ترا نشناخته بوديم و بسوى تو نيامده بوديم واى بر ما ، واى ، كه چه گونه گرفتار شديم ما را ببخش و در روز رستاخيز نزد آفرينندهء