ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٢٦٣ - ٧ - سليمان ( ابن عبد الملك ) ١ - شكمبارگي سليمان ٢ - اصرار سليمان بسبّ عليّ ( ع ) ٣ - داستان يسار مغنيّ سليمان و ذلفاء محبوبه سليمان ٤ - خصي كردن ( اخته ) مغنّيان مدينه بأمر سليمان
در نامه نام كيست ؟ رجاء گفت : نامه سر به مهر است و تا سليمان نمرده است از آن آگاه نخواهيد شد ! مردم گفتند : ما هم بيعت نمىكنيم .
« رجاء به نزد سليمان برگشت و گفتهء مردم را به او باز گفت . سليمان گفت :
رئيس شرطه و پاسبانان و نگهبانان را آماده و مردم را جمع و ايشان را به بيعت وادار كن پس هر كه از بيعت سرپيچى و اباء كند او را گردن بزنيد ! اين دستور به كار افتاد و مردم به ناچار زير بار رفتند و بيعت كردند :
« رجاء گفت : در آن ميان كه من از نزد سليمان برمىگشتم برادرش هشام به من برخورد و گفت : تو مقام و مرتبهء خود را نزد ما آگاهى همانا امير المؤمنين كارى كرده كه من از آن آگاه نيستم و مىترسم آن را ( سلطنت ) از من زائل ساخته باشد اگر چنين است هنوز كه او را نفسى است و باصطلاح ، كار دسترسى دارد مرا آگاه كن تا چاره انديشم .
من وى را گفتم : سبحان الله امير المؤمنين از من خواستار كتمان است و تو اطلاع بر آن امر را خواهان . اين كار هر گز نخواهد شد .
« پس از آن به عمر عبد العزيز بر خوردم او به من چنين گفت :
« اى رجاء مرا انديشهء بزرگى از اين مرد در خاطر افتاد ، مىترسم اين كار را به من واگذار كرده باشد و من نمىتوانم به اين كار بزرگ قيام كنم پس به من حقيقت را اعلام كن تا هنوز كه او زنده و كار را چاره است در صدد برآيم و خود را از گرفتارى خلاص كنم . گفتم : سبحان الله امرى را كه امير المؤمنين خواسته است مكتوم و پنهان بماند من ترا بر آن مطلع نخواهم كرد .
« سليمان در گذشت و نامه گشوده و وليعهدى عمر بن عبد العزيز دانسته شد فرزندان عبد الملك را چهره دگرگون گرديد ليكن چون اين جمله از نامه را شنيدند كه ( بعد از عمر ولايت عهد با يزيد بن عبد الملك است ) آرام شدند و به حال طبيعى برگشتند و به نزد عمر رفتند و او را به خلافت سلام كردند .
« عمر از شنيدن آن چنان نگران و ناراحت شد كه زمين گير گرديد و نتوانست