ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٧٢٤ - ٢٤ - گفته شافعي در مخالفت بيشتر گفته هاي أبو حنيفه با كتاب و سنّت
گرفتم آنگاه اعرابى را گفتم : آيا سويق ( پست - آرد ) مىخواهى ؟ گفت : بياور پس من آن را با زيت مخلوط كردم و به او دادم و سير خورد و تشنه شد و آب خواست گفتم : قدحى از آب را به پنج درهم كمتر نمىدهم پذيرفت پول خود را پس گرفتم و از آب هم برايم باقى ماند ! » و از جمله است :
« مردى از حجّاج در كوفه امانتى نزد كسى نهاد پس از اين كه از حجّ بازگشت آن را خواست شخص امين انكار كرد و سوگند ياد مىنمود كه چنين وديعه و امانتى نبوده صاحب مال ، مشاوره را نزد ابو حنيفه رفت و واقعه را به او گفت : ابو حنيفه دستور داد واقعه را به كسى نگويد آنگاه با شخص امين كه رفت و آمد با ابو حنيفه مىداشت خلوت كرد و بوى گفت : دستگاه حاكمه به نزد من فرستاده و مشاوره كردهاند كه من شخصى شايستهء قضاء را به ايشان معرفى كنم آيا تو به اين كار مائل هستى ؟ آن شخص اندكى خوددارى كرد و ابو حنيفه به ترغيب و تشويق او پرداخت پس آن شخص كه طمع آن شغل در وى بود خرسندى و رضا از خود نمود . بعد از اين واقعه صاحب وديعه نزد ابو حنيفه رفت . ابو حنيفه وى را گفت : نزد آن شخص برود و به او بگويد چنان پندارم كه تو فراموش كردهاى من فلان وقت به فلان نشانى امانت را به تو سپردم . رفت و گفت و امانت را گرفت . آن شخص به نزد ابو حنيفه برگشت . ابو حنيفه وى را گفت : من در كار تو نيك انديشيدم و مىخواهم مقام تو را بالا برم و قدرت را افزون كنم . پس اكنون از معرفى تو خوددارى مىكنم تا كارى برتر و بهتر پيش آيد آنگاه ترا به ايشان معرفى خواهم كرد و نامت را به آنان خواهم گفت :
و از جمله حيله هاى فقهى او آورده است :
« جوانى ، ابو حنيفه را همسايه بود و به مجلس درس او مىرفت و پيش او زياد مىنشست . روزى گفت : مىخواهم دختر فلان شخص را كه از مردم كوفه است بگيرم مهرى بيش از توان من از من خواستهاند كه نمىتوانم به پذيرم ، به تزويج هم دلبستگى دارم . ابو حنيفه گفت : از خدا خير بخواه و آن چه ايشان از تو مىخواهند به پذير .