ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٥٧٣ - ٢٨ - برگشتن ابن أبي ليلى از فتواي خود در مسئله ١٧١ ردّ حبيس وانفاذ مواريث ١٨٧
« الحسن بن صالح الهمداني الثورىّ الكوفىّ صاحب المقالة ، زيدىّ . اليه تنسب الصّالحيّة منهم » آمده و بارى ديگر در عداد « اصحاب حضرت صادق ( ع ) » بدين عبارت :
« الحسن بن صالح بن حىّ ، ابو عبد الله ، الثّورى الهمداني ، اسند عنه » از وى ياد شده است .
ممقانى از كتاب « التنقيح الرائع » ، تأليف فاضل مقداد ، آورده كه وى به زيدى [١]
[١] زيديه كسانى هستند كه زيد بن على بن حسين ( ع ) را امام مىدانند . ايشان چند فرقهاند و بيشتر آنان بر اين عقيدهاند كه : هر كس از اولاد فاطمه ( س ) دختر پيغمبر ( ص ) عالم و صاحب رأى و صالح باشد و به سيف ، قيام كند امام است . زيد ، كه بتعبير منقول از « ارشاد » ، « مردى ورع ، عابد ، فقيه ، سخى ، شجاع ، آمر بمعروف و ناهى از منكر ، و طالب ثارات حسين مىبوده » ، در زمان هشام بن عبد الملك در كوفه قيام كرده و كوفيان از آغاز ، نخست دور او را گرفته و با او بيعت كردهاند ليكن هنگام جنگ او را واگذاشته و گريختهاند پس عنوان « رافضه » از آن زمان و به آن جهت به قولى ، و يا از اين جهت كه زيد ، پيروان و شيعيان خود را از طعن بر صحابه منع كرده ، به گفتهء بعضى ديگر ، اصطلاح شده است چنان كه طريحى اين مضمون را گفته است : « و روافض فرقهاى است از شيعه كه رفض و ترك كردند زيد بن على را هنگامى كه ايشان را از طعن بر صحابه منع كرد و دانستند كه او از شيخين تبرى نمىجويد » بهر جهت يوسف بن عمر ، كه از جانب هشام در كوفه عامل بود با زيد جنگ كرد زيد با اين كه سپاهيان و اطرافيانش او را واگذاشتند سخت جنگ مىكرد و به اين ابيات تمثل مىداشت : < شعر > اذل الحياة و عز الممات ؟ و كلا اراه طعاما وبيلا فان كان لا بد من واحد فيسرى إلى الموت سيرا جميلا < / شعر > در ميان جنگ تيرى بر پيشانى وى آمده و چون تير را كشيدهاند همان دم در گذشته است . زيد را نهانى دفن كردهاند ليكن يوسف آگاه شده و جنازه را بيرون آورده ! و سر را جدا كرده و براى هشام به شام فرستاده و به دستور هشام پيكر زيد را برهنه ! ! بدار آويختهاند . بدن زيد پنجاه ماه ( چهار سال و دو ماه ) بر دار بوده ! تا اين كه يحيى بن زيد در خراسان خروج كرده پس هشام دستور داده بدن را پايين آورده و سوزانده و خاكستر آن را به باد دادهاند ! مسعودى در « مروج الذهب » هشت فرقه از زيديه را نام برده كه ششم آنها را به مناسبت رئيس ايشان ( كثير الابتر ) بعنوان « ابتريه » نام برده است ( كثير ابتر كه همان « كثير النوى » است ظاهرا به حسن بن صالح گفته مىشده است ) روايتى از كشى ، به اسناد از سدير ، بدين خلاصه ، آورده شده كه : « سدير گفته است : با گروهى كه كثير النوى ( حسن بن صالح ) از ايشان بود بر حضرت باقر ( ع ) در آمديم برادر آن حضرت ، زيد ، آنجا بود پس آن گروه به حضرت باقر ( ع ) گفتند : « نحن نتولى عليا و حسنا و حسينا و نتبرأ من اعدائهم » قال : نعم . قالوا : نتولى ابا بكر و عمر و نتبرأ من اعدائهم » سدير گفته است : پس زيد در ايشان نگريست و گفت : « أتبرؤن من فاطمة بترتم أمرنا بتركم اللَّه » پس آن گروه به نام « بتريه » ناميده شدند . و بروايتى ديگر گفته است : « بترتم أمرنا بتركم اللَّه ؟ ؟ ؟ » و ازين رو « بتريه » خوانده شدهاند .