ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٥٢٤ - ٦ - حكايات و قضايائي از لطائف و ظرائف شُريح قاضي
و در آفتاب نشسته در اين هنگام گروهى به عيادت او رفته و پس از حالپرسى گفتهاند :
آيا به پزشك نشان دادهاى ؟ پاسخ داده است : آرى . پرسيدهاند : او چه گفت ؟
گفته است : وعدهء خير داد .
بارى ديگر قرحه و ريشى در شصت او بيرون آمد به او گفتند : خوب بود آن را به پزشك نشان مىدادى گفت : پزشك خود آن را بر آورده است .
در « فتنهء » ابن زبير كه نه سال به طول انجاميده نه در آن باره از كسى خبرى پرسيده و نه به كسى خبرى داده و چون به او ، بر اين آرامش ، رشك مىبردهاند مىگفته است :
ليكن با آن چه در سينه و دل دارم چه كنم ؟ دو گروه بهم تاختهاند كه يكى از آنها نزد من محبوبتر است [١] .
از او پرسيدهاند از چه راه به اين مقام از علم رسيدى ؟ پاسخ داده است : از برخورد با علماء كه از ايشان مىگرفتم و به ايشان مىدادم .
از كلمات او است :
كسى به شريح گفته است : ترا به ياد مىآورم كه كم شأن و فرو پايه بودى . پاسخ
[١] ابن خلكان اين مضمون را در طى ترجمه شريح آورده است : زياد بن ابيه به معاويه نوشته است : من براى تو عراق را با دست چپ ضبط كردم اكنون دست راست من بى كار و آمادهء خدمت و فرمانبردار است پس حجاز را هم به من واگذار . چون اين خبر به عبد اللَّه عمر كه در مكه بوده رسيده گفته است : خدايا دست راست زياد را از ما بازدار . پس دست راست زياد را ، در كوفه ، طاعون گرفته و پزشكان جدا كردن آن را لازم دانستهاند زياد با شريح مشورت كرده او سخنانى گفته كه زياد را از اين كار باز داشته و زياد همان روز مرده است . مردم كه از زياد بسيار ناراضى بوده و از او كينه مىداشتهاند شريح را بر اين منع از قطع ، ملامت كردهاند او گفته است : زياد با من استشاره كرد و « المستشار مؤتمن » و گر نه اين بود ، من دوست داشتم كه دست او روزى و پايش روز ديگر و هر روزى يك لخت ديگر از اندام او قطع و جدا مىشد .