ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٧٥٢ - ٢١ - علاقه شافعي در جواني بعلم نجوم و طبّ وفراست
و لم يرض فهو حمار » شافعى مدتى علم نجوم و مدتى علم طبّ و فرا گرفتن شعر و علم فراست را دنبال مىداشته است . ابو نعيم حكايت زير را از او آورده است :
« به يمن رفتم تا كتابهايى در فراست بدست آورم . چندين نسخه در آنجا نوشتم و كتابهايى در اين موضوع فراهم آوردم چون آهنگ باز گشت كردم در راه به مردى برخوردم كه در پناه ديوار خانه خود زانو ببغل گرفته بود چشمانى ازرق و جبههاى برآمده و چانهاى بىمو و كوسه داشت . از او پرسيدم منزل دارى ؟ گفت : آرى .
مرا فرود آورد و به خانهء خود برد و مرا بسيار گرامى داشت و گرم پذيرايى كرد . شب برايم شام فرستاد و عطر فرستاد و علوفه براى مركوبم داد و فراش و لحاف آورد . آن شب از اين پذيرايى گرم و مهربانى بىحدّ او خوابم نمىبرد و از اين پهلو به آن پهلو مىشدم و با خود مىگفتم : اين كتابها را مىخواهم چه كنم ؟ اينك اين مرد با آن اوصاف پليد اين گونه كريم است پس اين كتب ياوه است و بايد به دورش افكنم با اين خيالات شبرا به صبح آوردم . صبح غلام خود را گفتم : مركوب را آورد و سوار شدم و بر آن مرد صاحب منزل گذشتم و او را گفتم : چون به مكَّه درآيى در « ذى طوى » خانهء محمد بن ادريس شافعى را بپرس . گفت :
« آيا من بنده و نوكر پدرت بودهام ! ؟ گفتم : نه . گفت : آيا ترا حق نعمتى بر من بوده ؟ گفتم : نه . گفت : پس زحمات ديشب من چه مىشود ؟ گفتم : بگو چه اندازه است ؟ گفت : دو درهم طعامت و فلان مبلغ خورش سه درهم عطر دو درهم علف مركوب دو درهم كرايهء فرش و لحاف است .
« من به غلام گفتم : آن چه را اين مرد گفت : بوى بده . داد . پس گفتم : آيا چيزى باقى مانده است ؟ گفت : آرى كرايهء خانه زيرا من با خود تنگ و سخت گرفتم تا تو در وسعت و آسايش باشى ! « چون اين وصف را از آن مرد ديدم بر آن كتابها افسوس خوردم و بوى گفتم :
آيا باز هم چيزى مانده كه بايد بدهم ؟ گفت : برو خدا ترا رسوا كند كه من از تو بدترى نديدهام ! »