ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٣٣٢ - ٢ - داستان قطع پاي عروه و كشته شدن پسرش
در بارهء على عليه السّلام بسازند تا موجب طعن در او و مجوّز برائت از او باشد و براى اين كار پاداشى قابل توجّه قرار داد ايشان اخبار و رواياتى از خود ساختند تا معاويه را راضى و خرسند سازند . از جملهء آن گروه بوده است از صحابه : ابو هريره و عمرو عاص و مغيرة بن شعبه و از جملهء تابعان بوده است عروة بن زبير . . » و هم او از عاصم از يحيى پسر عروة بن زبير اين مضمون را نقل كرده است :
« پدرم چنان بود كه چون نام على را مىشنيد ناسزا مىگفت . يك بار به من گفت :
« پسرم به خدا سوگند از على رو بر نگرداندند مگر براى طلب دنيا ، همانا اسامة بن زيد كس نزد على فرستاد و پيام داد كه عطاء مرا به من بفرست تا ، به خدا سوگند ، اگر در دهان شير باشى با تو به درون آن آيم ! على بوى نوشت :
« اين مال ، از آن كس است كه بر آن جهاد كرده باشد ، ليكن مرا در مدينه مالى موجود است هر چه مىخواهى از مال خودم براى خود بردار و بگير » .
« يحيى گفت : من در شگفتم از چنين توصيف و تعريفى كه پدرم از على كرد و از چنان عيبجويى كه نسبت به او مىخواست و انحرافى كه از وى مىداشت » ابو نعيم ، و غير او ، داستانى براى عروه از طرق مختلف و به اسناد متعدد آوردهاند : كه كثرت شكيبايى و بردبارى او را در مصائب و گرفتاريها و حوادث و تظاهر او را به مسائل دين و فقه مىرساند . در اينجا مفاد آن ، از مجموع آن طرق نقل مىگردد :
« عروه به شام رفت و بر وليد بن عبد الملك وارد شد و پسرش محمد را نيز با خود برده بود . محمد براى ديدن اسبهاى خليفه به اصطبل خليفه رفت در آنجا اسبى بر او لگدى نواخت او به زمين افتاد و جابجا مرد .
« عروه را هم در پا خوره افتاده بود وليد گفتهء طبيبان را به دو گفت كه : بايد پا را بريد . عروه بدين كار خرسندى نداد بيمارى پا بالا رفت و به ساق رسيد . وليد گفت : پا را قطع كن و گر نه همهء بدن ترا فاسد و تباه سازد پذيرفت . پا را با ارّه بريدند و با اين كه در آن وقت عروه پير و فرتوت بود كسى را نگذاشت كه او را نگهدارد و خود