ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٥٨ - ٣ - تعليقات استدراكي ١ - راجع به ١٧١ قطع يد سارق ١٨٧ ٢ - راجع بمسئله ١٧١ تيمّم ١٨٧ ٣ - راجع بمسئله ١٧١ لعان ١٨٧ ٤ - راجع بمسئله ١٧١ قسامه ١٨٧ ٥ - كلام ابن رشد در ١٧١ قسامه ١٨٧ ٦ - مباحثه ابن عوف و عثمان و استناد عثمان به ١٧١ رأى ١٨٧ ٧ - عمل ابن عوف و ابن مسعود بر خلاف حكم فقهي ٨ - سند خريداري پيغمبر ( ص ) سلمان فارسي را ٩ - عهدنامه پيغمبر ( ص ) براي برادرزاده و اقرباء سلمان فارسي ١٠ - سه گونه بودن تصرّفات نبيّ ١١ - منشأ اختلافات فقيهان ، به نظر ابن قيّم ١٢ - مسئله ١٧١ غسل ١٨٧
« من احيى ارضا ميتة فهى له » كه آيا حكمى است كلى ، و قانونى است عام ، خواه اذن امام در آن باشد يا نباشد ، يا اين كه راجع و مربوط است به امامت پس احياء كنندهء زمين موات بىاين كه از امام اذن داشته باشد آن را مالك نمىشود . . » و در صفحهء ٤٥٦ از همان جلد اين مضمون را گفته است :
« قول پيغمبر ، صلَّى الله عليه و سلَّم ، « فله سلبه » دليل است بر اين كه در سلب « خمس » نيست و خود پيغمبر ( ص ) به اين مطلب آنجا كه ، سلمة بن اكوع كه كسى را در جنگ كشته بود ، گفته است « له سلبه اجمع » تصريح كرده است .
« و در اين مسأله سه مذهب است :
« يكى همين كه « سلب » را خمسى نيست .
« دوم اين كه « سلب » هم مانند « غنيمت » است و بايد خمس آن داده شود .
« سه ديگر اين كه امام اگر آن را زياد بداند « خمس » مىگيرد و اگر كم ببيند خمس از آن بر نمىدارد و اين عقيده و قول اسحاق است و عمر بن خطاب چنين كرده است ، چه سعيد در « سنن » خود از ابن سيرين روايتى كرده كه براء بن مالك در بحرين با مرزبان مرازبه مبارزه كرد و او را با نيزه طعنه زد و كمر او را شكست و دست برنجنها و « سلب » او را گرفت . پس هنگامى كه عمر نماز ظهر را خوانده و در خانه بود براء بر او در خانه اش درآمد عمر گفت : ما از اين پيش سلب را خمس بر نمىداشتيم ليكن « سلب » براء را بها سنگين و گران است و من از او خمس بر مىدارم . اين نخستين « سلب » بود كه در اسلام از آن خمس برداشته شده و قيمت آن به سى هزار رسيده است .
« و قول اوّل اصحّ است چه پيغمبر از « سلب » خمس برنداشته و گفته است :
« همهء آن از آن سالب است » و سنّت پيغمبر ( ص ) بر اين جارى بوده و هم سنّت ابو بكر صدّيق ، پس از پيغمبر ( ص ) ، و آن چه را عمر به جا آورده و خمس بر داشته و اظهار عقيده كرده اجتهاد او بوده كه راى و عقيده اش بدان رسيده است . و ما رآه عمر اجتهاد منه ادّاه اليه رأيه »