ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٨٥١ - ٦ - از طبقه ششم أبو جعفر أبهري صاحب كتابي در مسائل الخلاف و ٧ - از طبقه هفتم أبو محمّد بن نصر كه أبو اسحاق شيرازي او را ادراك كرده أصحاب شافعي ( ٥ طبقه ) ١ - از طبقه نخست أبو إبراهيم اسماعيل مزني ، أبو يعقوب بويطي ، وأحمد حنبل و
« فهؤلاء هم المشهورون من اصحابه و قد اخذ عنه الفقه خلق كثير غير هؤلاء » آنگاه اشخاص ديگر را كه از اصحاب شافعى بودهاند نام برده بدين قرار :
ابو عبد الرحمن احمد بن يحيى كتابى ( هكذا ) مكَّى متكلَّم [١] كه از « كبّار اصحاب شافعى » بوده است .
و حسين فلاس [٢] فقيه بغدادى كه از اصحاب حديث و حافظ مذهب شافعى بوده است .
و عبد العزيز بن يحيى كتابى مكَّى متكلَّم [٣] كه با بشر مرّيسى [٤] در حضور
[١] خطيب او را بعنوان احمد بن يحيى بن عبد العزيز ، ابو عبد الرحمن الشافعي « المتكلم » آورده و به اسناد از دار قطنى نقل كرده است « از كبار اصحاب شافعى كه در بغداد ملازمت وى را مىداشتهاند بوده است ليكن بعد مصاحبت ابن ابى داود را اختيار و متابعت از رأى او را انتخاب كرده است .
[٢] خطيب ، ذيل عنوان « حرف القاف ، من اباء الحسينيين » چنين آورده است : « الحسين الفلاس صاحب ابى عبد اللَّه محمد بن ادريس الشافعي » آنگاه از داود بن على اصفهانى آورده كه گفته است : « كان من علية اصحاب الحديث و حفاظهم له و لمقاله الشافعي »
[٣] نسخهء چاپى « اختلاف الفقهاء » ابو اسحاق در هر دو ابن يحيى « كتابى متكلم » آمده و درست آن چنان كه در تاريخ بغداد در ذيل عنوان عبد العزيز آمده « كنانى با دو نون ( نه با تاء و باء ) است . خطيب در ترجمهء عبد العزيز چنين آورده است : « در ايام مأمون ببغداد آمده و ميان او و ميان بشر مريسى در بارهء قرآن مناظره شده و « كتاب الحيدة » از تصنيفات اوست و مصنفات ديگر نيز دارد . از اهل فضل و علم و از شاگردان فقهى شافعى و از مشهوران به مصاحبت او بوده است . نامهء عمر به ابو موسى ( اما بعد ، فان القضاء فريضة محكمة و سنة متبعة . الحديث ) از طريق او هم روايت شده . داود بن على اصفهانى در كتاب فضائل الشافعي ( بنقل على بن عمر ) گفته است « عبد العزيز يكى از اتباع و استفاده - كنندگان و معترفان بفضل شافعى است مصاحبت و متابعت او از شافعى مدتى طولانى بوده و با شافعى به يمن رفته . آثار شافعى در كتب عبد العزيز نمايان است بحث عموم و خصوص و بيان را از شافعى گرفته است . عبد العزيز بسيار زشت بود وقتى بر مأمون در آمده معتصم كه آنجا بوده خنديده عبد العزيز به مأمون گفته است : يا امير المؤمنين چرا اين خنديد خدا يوسف را براى زيبايى او برنگزيده بلكه براى دين و بيانش برگزيده است چنان كه خود خبر داده است « فلما كلَّمه قال : انك اليوم لدينا مكين امين » و نگفت « لما راى جماله » پس بيان من از رخسار اين ( معتصم ) احسن است مأمون بر اين سخن خنديد و خوشش آمد پس عبد العزيز ، معتصم را گفت : همانا چهرهء من با تو سخن نمىگويد بلكه زبان من است كه ترا سخن مىگويد .
[٤] « بفتح ميم و كسر راء و سكون ياء و بعد از آن سين مهمله نسبت به مريس كه ديهى است در مصر ( چنان كه ابو سعد آبى و زير در كتاب « النتف و الطرف » ياد كرده و به گفتهء سمعانى ابو عبد الرحمن بشر بن غياث مريسى بدان ده منسوب است و او و فقه را از ابو يوسف قاضى گرفته و بعلم كلام پرداخته و قول بخلق قرآن را تجويد كرده و اقوالى شنيعه از او نقل شده و از « مرجئان » بوده و طايفهء مريسيهء از مرجئه بوى نسبت داده شدهاند و به سال دويست و هيجده ( ٢١٨ ) و به قولى ١٩ وفات يافته است » ( اللباب ) خطيب در ترجمهء مريسى سخنان بسيار كه همه مبنى بر تكفير و تفسيق و مهدور دم بودن وى دلالت دارد آورده و ليكن آن چه از آنها همه مفهوم است اينست كه مريسى مردى صريح اللهجة قوى الجثه بوده و مخلوق بودن قرآن را اعتقاد مىداشته و در آن دوره به صراحت آن را مىگفته از اين رو آن سخنان را معاصرانش در باره اش گفتهاند بهر حال خطيب هم سال وفات او را دويست و هيجده ( ٢١٨ ) دانسته و قول به « ١٩ » را نيز نقل كرده است .