ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٨٠٠ - ٢٠ - طبقات أصحاب مذاهب ياد شده أصحاب أبو حنيفه ( ٧ طبقه ) ١ - از طبقه يكم قاضي أبو يوسف ، شيباني و زُفَر
كرده باشد زيانى نخواهد داشت . اذن داد . پس به خانه در آمدم و لباس تازه پوشيدم و به اندازه ممكن بوى خوش به كار بردم و با هم به راه افتاديم تا به كاخ رشيد رسيديم .
مسرور ايستاده بود و هرثمه مرا به او داد . من مسرور را گفتم : ترا به خدمت و حرمت و دوستى بگو مرا در اين وقت تنگ چرا خواسته است ؟ گفت : من نمىدانم . پرسيدم :
آيا كسى نزد وى هست ؟ گفت : عيسى بن جعفر . گفتم : ديگر ؟ گفت : كسى ديگر آنجا نيست و آن دو با هم نشستهاند .
« آنگاه گفت : برو و چون به صحن رسيدى خليفه در رواق نشسته است تو پا به زمين بزن او خواهد پرسيد خودت را معرفى كن . من چنان كردم . پرسيد كيست ؟ گفتم يعقوب . گفت : در آى . در آمدم . عيسى بن جعفر را در دست راست او نشسته ديدم سلام گفتم . پاسخ داد و گفت : چنان پندارم كه ترا به هراس و بيم افكندهايم . گفتم :
آرى به خدا سوگند و هم خانوادهام را . فرمود بنشين . نشستم تا آرامش يافتم پس به من توجه كرد و گفت :
« مىدانى چرا ترا خواستهام ؟ گفتم : نه . گفت : ترا خواستهام تا گواه باشى بر اين . همانا او را كنيزكى است كه من خواستهام او را به من هبه كند او امتناع كرده .
خواستهام به من بفروشد باز هم اباء كرده است . به خدا سوگند . اگر خواستهام را انجام ندهد او را مىكشم ! « ابو يوسف گفت :
« پس من به عيسى توجّه كردم و گفتم : اين كنيزك را چه پايه و اعتبار است كه تو از دادن او به امير المؤمنين امتناع مىكنى و خود را به پايهء كشته شدن فرو مىآورى ؟
عيسى گفت : شتاب كردى و پيش از اين كه عذر مرا بدانى مرا محكوم و مأخوذ ساختى گفتم : عذر ترا بگو . گفت :
« من بطلاق و عتاق و تصدّق به همه اموال و دارائى خود سوگند ياد كردهام كه اين كنيزك را نه هبه كنم و نه بفروشم . پس رشيد به من نگريست و گفت : آيا اين كار را چاره دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : چيست ؟ گفتم : نيمى از آن را بفروشد و نيمى را