ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٧٢٦ - ٢٤ - گفته شافعي در مخالفت بيشتر گفته هاي أبو حنيفه با كتاب و سنّت
مرد را از ابو حنيفه در نظر گرفتند . مرد خواستار ، قضيه را به ابو حنيفه خبر داد . ابو حنيفه وى را گفت : چون بر من درآيى دست خود را بر آلت خود بگذار آن مرد چنين كرد .
چون كسان زن ، ابو حنيفه را از دارايى مرد پرسيدند پاسخ داد همانا من در دست وى چيزى را ديدم كه ده هزار درهم ارزش داشت » اين قضايا را ابن جوزى در باب سيّم از كتاب الأذكياء آورده و در آخر باب سى و يكم ( ١٧٩ ) حكايتى آورده كه شايد تفصيل قضيهء صفحه ٥٩ باشد بدين مفاد :
« مردى گرفتار عشق زنى شد پس ابو حنيفه را گفت : مالش اندك است و كسان زن اگر بدانند زن را بوى نخواهند داد . ابو حنيفه گفت : آيا آلت خويش را به من به دوازده هزار درهم مىفروشى ؟ گفت : نه . پس بوى گفت : كسان زن را بگو . من ترا مىشناسم .
« مرد زن را خواستگارى كرد گفتند : چه كسى ترا مىشناسد ؟ پاسخ داد : ابو حنيفه .
ابو حنيفه را پرسيدند گفت : من او را نمىشناسم جز اين كه روزى نزد من آمد و در بارهء چيزى كه داشت گفتگوى معامله به دوازده هزار درهم شد و او براى فروش به اين مبلغ حاضر نشد . پس ايشان با خود گفتند : اين موضوع مىرساند كه اين مرد دارا و ثروتمند است پس زن را بوى تزويج كردند .
« چون زن به خانهء او رفت و از اين موضوع آگاه شد وى را گفت : از نادارى و تنگدستى خويش ناراحت و تنگ حوصله مباش آن چه من دارم از آن تو و در اختيار تو است . آنگاه خود را آراسته و زر و زيور به خويش بسته به خانه ابو حنيفه رفت و چهره گشود ! ابو حنيفه گفت : روى خويش به پوش ! زن گفت : مرا كارى پيش آمده كه گره آن بدست كسى جز تو گشوده نمىشود ، من دختر بقّال سر كوچه هستم و بحدّى از عمر رسيدهام كه شوهر مىخواهم و او مرا شوهر نمىدهد و به كسانى كه مرا خواستگارى مىكنند مىگويد : دخترم كور است و شل است و كچل . دوباره پرده از چهره برگرفت و رخساره و سر و دستها را نشان داد . بعد گفت : پدرم مىگويد : دخترم زمين گير است باز ساقهاى خود را مكشوف ساخت و گفت اكنون كه ديدى و دانستى اين كار را تدبيرى بينديش . ابو حنيفه گفت : آيا خرسندى مىدهى كه به زنى من در آيى ؟ زن پاهاى ابو حنيفه را