ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٥٩٤ - ٤٧ - داستانهايي از قضاهاي شريك و اجراء عدالت ، و احقاق حقّ او و نمونه هايي از قدرت قضائي قاضي در اسلام
و خدا و قاضى را به كمك مىخواند و آثار تازيانه بر پشت او نمايان بود .
پس بر شريك در آمد و كنار او نشست و گفت : به خدا و به تو پناه آوردم . من مردى هستم كه پارچه مىبافم و مزد امثال من در يك ماه صد است و اين نصرانى چهار ماه است مرا گرفته و به بافتن پارچه وادار ساخته و بس قوت خود مرا به من مىدهد و زن و فرزندانم بىخرجى مانده و بىچاره شدهاند امروز من از او گريختم او به من رسيد و مرا گرفت و چنان كه مىبينى مرا آزار داد و پشتم را با تازيانه بدين گونه ساخت .
شريك ، پيشكار را گفت : به پا خيز و كنار مدّعى بنشين . پيشكار گفت : يا ابا عبد الله ، خداى ترا به صلاح داراد ، اين مرد از خدمتكاران سيّده است بفرما او را به زندان برند . شريك گفت : واى بر تو به پا خيز و چنان كه گفتم كنار خصم خود بنشين . ناگزير برخاست و كنار او نشست .
آنگاه شريك گفت : اين آثار در پشت اين مرد چيست ؟ و چه كسى چنين كرده است ؟
پيشكار گفت : من با دست خود چند تازيانه بر او زدهام و او بيش از اين را سزاوار است بفرما تا او را به زندان برند .
شريك برخاست و كسا را از دوش بيفكند و به خانه اندر شد پس بيرون آمد و تازيانه در دست داشت پس گريبان پيشكار را گرفت و به مرد كارگر گفت : تو آزادى به خانه و نزد زن و فرزندت برو آنگاه پيشكار را با تازيانه زدن گرفت و مىگفت بعد از اين هيچ مسلمانى زده نخواهد شد .
اعوان وى ياران پيشكار خواستند او را از دست قاضى و ضرب تازيانه نجات دهند قاضى بانگ بر آورد كه از جوانان قبيله هر كس اينجا هست اعوان و ياران را بگيرند و به زندان ببرند . اعوان چون چنين ديدند گريختند و پيشكار را با قاضى و تازيانه تنها گذاشتند . پيشكار چون چنين ديد چشمهاى خود را مىفشرد و گريه مىكرد و مىگفت به زودى خواهى دانست ! قاضى چون از تازيانه زدن به پرداخت آن را كنار انداخت و رو به من ( عمر بن هياج )