ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٥٠٦ - ٦ - ليث ، به مالك شهريه بمداده است
ليث سال يك صد و شصت و يك ( ١٦١ ) ببغداد رفته ، ابن بكير از او نقل كرده كه گفته است : چون ببغداد در آمدم ابو جعفر ، خليفهء عباسى - منصور - مرا گفت :
ولايت مصر را براى من مىپذيرى . گفتم : نه يا امير المؤمنين من ضعيفتر از آنم .
من مردى هستم از موالى . منصور گفت :
با حمايت من از تو ترا ضعفى نيست ليكن قصدت در اين كار ، نارسا و همّتت از انجام دادن كار من كوتاهست .
خطيب به اسناد از عبد الملك بن يحيى بن بكير آورده كه گفته است : پدر مرا مىشنيدم كه مىگفت :
« كسى را كاملتر از ليث بن سعد نديدهام : او فقيه البدن ( ؟ ) عربىّ اللسان بود قرآن و نحو را خوب مىدانست . حافظ شعر و حديث و خوش صحبت بود و همچنين پدرم با انگشت ، خصال او را مىشمرد تا بده رسيد آنگاه گفت : مثل او را نديدهام » باز به اسناد از ابن بكير از سعيد بن ابى ايوب آورده كه گفته است : اگر مالك و ليث در يك جا فراهم آيند مالك در برابر ليث گنگ خواهد بود و ليث او را به مزايده خواهد گذاشت ( كنايه از اين كه مسلَّط و صاحب اختيار او خواهد شد ) ليث مردى ثروتمند و با سخاء بوده سالى صد دينار براى مالك مىفرستاده است زمانى مالك به او از قرض خود نوشته پانصد دينار براى او فرستاده است . زمانى ديگر به او در بارهء جهاز دخترش نوشته و عصفر ( رنگى است زرد ) از او خواسته مقدارى بسيار زياد عصفر براى مالك به مدينه فرستاده است كه مالك پس از مصرف كردن آن چه از آن لازم داشته ما زاد آن را به پانصد دينار فروخته است ! سالى بيست هزار دينار و بقول پسرش بيست و پنج هزار و به قولى هشتاد هزار دينار عائدات و مستغلات املاك مىداشته و همه را بر مردم انفاق مىكرده به طورى كه هيچ گاه زكات بر او لازم نمىآمده روزى زنى از ليث يك من عسل خواسته او دستور داده است يك مشك عسل به آن زن بدهند كاتبش بوى گفته است : زن يك من عسل خواسته