ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٣٩٩ - ٣ - طبقه سيّم ١ - ابن أبي ذؤيب قرشي ٢ - ابن أبي سلمه ٣ - ابن أبي سبرة ٤ - كثير بن فرقد ماجشون ٥ - مالك بن انس
ابن ابى ذئب چون اين بشنيد گفت : به خدا سوگند اگر وضع ترا از من بپرسد او را آگاه مىسازم .
منصور گفت : مىپرسم و بگو . پاسخ داد :
يا امير المؤمنين چون حسن بر ما والى بود با ما چنين و چنان كرد . و در بارهء كارهاى من سخن به درازا كشاند و مرا سخت خشمگين ساخت .
پس من به منصور گفتم : يا امير المؤمنين آيا اين مرد از كسى راضى مىگردد ؟
او را از خود بپرس .
منصور گفت : من ترا از وضع خويش مىپرسم . گفت : مرا از اين مپرس .
منصور گفت : ترا به خدا سوگند بگو مرا چه گونه مىبينى ؟ پاسخ داد : « اللَّهمّ لا اعلمك الَّا ظالما جائرا » « حسن گفته است :
« در اين هنگام منصور كه عمودى در دست داشت از جا برخواست و نزديك ابن ابى ذئب نشست و مرا يقين شد كه او را خواهد كشت پس خود را جمع كردم و جامه امرا به خود گرفتم كه مبادا خون او به من برسد . ليكن منصور به او مىگفت : « اى مجوسى ! اين گونه سخن با خليفهء خدا در روى زمين مىگويى ؟ ! » اين گفته را تكرار مىكرد و او مىگفت : « اى بنده خدا همانا تو مرا به خدا سوگند دادى . اى بندهء خدا تو مرا به خدا سوگند دادى » و آزار به او نرساند و پراكنده شدند .
« اعرابى استفتاء را نزد ابن ابى ذئب رفته و او را بطلاق زن وى فتوى داده پس اعرابى فرود آمده و به او گفت دقت و تامّل كن . گفت : كردم . پس اعرابى برگشت و مىگفت :
< شعر > اتيت ابن ابى ذئب ابتغى الفقه عنده فطلَّق حبّى البتّ بتّت أنامله < / شعر >