ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٣٩٨ - ٣ - طبقه سيّم ١ - ابن أبي ذؤيب قرشي ٢ - ابن أبي سلمه ٣ - ابن أبي سبرة ٤ - كثير بن فرقد ماجشون ٥ - مالك بن انس
منصور كس به مدينه فرستاد و دستور داد در آنجا گروهى از علماء را با خود به زندان ببرد تا وضع را ببينند و به او بنويسند .
فرستاده چون به مدينه رسيد مالك بن انس و ابن ابى ذئب و ابن ابى سبره و چند تن ديگر از علماء را با خود به زندان برد تا حال را ببينند آنگاه به ايشان گفت : آن چه مىبينيد بنويسيد .
از آن طرف عبد الصمد كه از دستور منصور آگاه شده دستور داده بود زندان را آب و جارو زدند و كند و زنجير را از زندانى برداشتند و جامه بر او پوشاندند و با اين وضع ، فرستادهء منصور و علماء را بدانجا بردند علماء شروع كردند به نوشتن شهادت ابن ابى ذئب گفت : شهادت مرا ننويس من خود بدست خود شهادت خويش را خواهم نوشت .
پس نوشتند : زندانى را نرم و گرم و با حالتى خوب و خوش ديديم . . و از اين گونه عبارات . آنگاه نامه به ابن ابى ذئب داده شد چون خواند ، مالك را گفت :
مداهنه ، و چنين و چنان ، كردى و دنبال هوى رفتى ليكن بنويس : زندانى تنگ ، و امرى سخت ديدم . . و سختى حبس و بدبختى محبوس را شرح داد .
نامه براى منصور فرستاده شد . منصور آهنگ حجّ را از مدينه گذشت و ايشان را خواست چون بر او در آمدند سخنان خود را ياد مىكردند و ابن ابى ذئب سختى و تنگى زندان و سخت گيرى عبد الصمد و اذيّت و آزار او را به زندانيان .
منصور را رنگ چهره از شنيدن اين سخنان دگرگون مىشد و خشمناك بر عبد الصمد مىنگريست .
« حسن بن زيد گفته است : من چون حال را بدين گونه ديدم ترسيدم كه بر عبد الصمد به عجله فرمانى رود پس فرو نشاندن خشم منصور و نرم ساختن او را چنين گفتم :
آيا اين مرد ، ابن ابى ذئب ، از هيچ كس خرسند و راضى مىشود ؟ !