ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٣٧٦ - ٢٦ - نقل زهرى رأى عمر را درباره ١٧١ امّهات ولد ١٨٧ براي عبد الملك
خانهاى كه عبد الملك در آن بود رفتيم . قبيصه پس از سلام و شنيدن جواب ، دستور دخول خواست چون دستور يافت ، در حالى كه دست مرا در دست داشت ، به خانه در آمديم و گفت : يا امير المؤمنين اين شخص ترا به آن چه در بارهء « امّهات اولاد » از سعيد بن مسيّب شنيدهاى خبر مىدهد . عبد الملك از من خواست كه بگويم :
« پس من چنين گفتم :
« سعيد بن مسيّب را شنيدم كه گفت : عمر بن خطَّاب ، رضى الله عنه ، براى « امّهات اولاد » دستور داده است كه ايشان در اموال فرزندانشان به قيمت عادله قيمت شوند آنگاه آزاد گردند . و اين در آغاز خلافت وى بوده است .
« پس از آن مردى از قريش ، كه او را پسرى از « امّ ولد » بوده ، و عمر آن پسر را دوست مىداشته ، مرده است . چند شب پس از مرگ قرشى عمر پسرش را در مسجد ديده بوى گفته است : برادرزادهء من در بارهء مادرت چه كردى ؟ پاسخ داده است : خير : وارثان پدر مرا مخيّر كردند كه يا مادرم را استرقاق كنند ( به كنيزى بگيرند ) و يا به من از دارايى پدر چيزى به ارث ندهند . ناگرفتن ميراث پدر بر من آسانتر بود تا استرقاق مادر .
« عمر بر آشفت و گفت : مگر من دستور ندادهام كه اين كار را به قيمت عادله انجام دهند ؟ نشده است كه من رايى داشته باشم و به كارى دستور دهم مگر اين كه نسبت به آن چيزى بگويند .
« پس برخاست و بر منبر نشست و مردم دورش را گرفتند تا جمعيت به آن حد رسيد كه مىخواست آنگاه چنين گفت :
« من در بارهء « امّهات اولاد » امرى كرده بودم كه مىدانيد اكنون راى و نظرى ديگر برايم پيدا شده و آن اينست : هر مردى كه وى را « امّ ولد » باشد تا زنده است كنيز خود را مالك است و چون بميرد آن كنيز « امّ ولد » آزاد است و هيچ كس را بر او حقّى نيست .