ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٣٧٥ - ٢٦ - نقل زهرى رأى عمر را درباره ١٧١ امّهات ولد ١٨٧ براي عبد الملك
به ناخواه بر اين كار واداشت [١] پس نخواستيم و خوش نداشتيم كه مردم را از آن محروم و ممنوع داريم » باز سفيان گفته است : زهرى را شنيدم كه مىگفت : « العلم ذكر لا يحبّه الَّا الذّكور من الرّجال ! » ابو نعيم داستانى به اسناد از ابن شهاب زهرى آورده كه چون مطلبى فقهى را حاوى است مضمون آن در اينجا ياد مىگردد .
« ابن شهاب گفته است : « در زمان عبد الملك مروان ، اهل مدينه را نيازى سخت ، فرا گرفت و مرا چنان به نظر مىآمد كه خاندان ما را گرفتارى و نياز بيش از ديگران است چه از وضع ايشان خوب آگاه بودم پس با خود انديشيدم كه از كسى استمداد جويم و رحم و دوستى او را در آن سختى جلب كنم كسى بنظرم نيامد پس رهسپار دمشق شدم و بامداد به مسجدى در دمشق رفتم و بسوى بزرگترين و پر جمعيّتترين مجلسى كه در آن مسجد ديدم توجه كردم و در آنجا نشستم .
در اين ميان مردى تنومند و خوش جمال و نيك هيئت از نزد عبد الملك مروان بسوى آنجا كه ما نشسته بوديم آمد و چون نشست گفت : امروز نامهاى براى امير المؤمنين آمده كه از هنگام خلافتش تا كنون چنين نامهاى به او نرسيده است . پرسيدند چيست ؟
گفت : عامل مدينه هشام بن اسماعيل ، نوشته است : پسرى از مصعب بن زبير ، كه مادرش « امّ ولد » بوده ، مرده مادرش خواسته است از تركهء وى ميراث ببرد عروة بن زبير مانع شده و گفته است آن مادر را ميراثى نيست . و امير المؤمنين را چنان به ياد است كه در اين باره حديثى از سعيد بن مسيّب شنيده كه او از عمر بن خطَّاب در بارهء « امّهات اولاد » نقل كرده و اكنون آن حديث در خاطر وى نمانده است .
« ابن شهاب گفت : من آن حديث را مىدانم و مىگويم پس قبيصه ( رسول خليفه ) برخاست و دست مرا گرفت و با خود برد تا به منزل عبد الملك رسيديم پس بسوى
[١] هشام بن مروان او را واداشته كه براى فرزندش حديث بنويسد .