ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٣٤١ - ٧ - داستاني اخلاقي و ديني از سعيد
« آنگاه خدا را سپاس گفت و پيغمبر را درود فرستاد و بر آن دو درهم ( يا سه درهم ) دخترش را به من تزويج كرد من برخاستم و از خوشى ندانستم چه كنم ! به منزل خويش برگشتم و به انديشه فرو رفتم كه از كه وام بگيرم و بچه گونه زندگانى را به راه اندازم . پس براى نماز مغرب رفتم و پس از اداء نماز به خانه آمدم اندكى استراحت كردم چون روزه داشتم به افطار پرداختم و به نان و زيت كه داشتم روزه بگشودم ناگاه در خانه را زدند گفتم : كيست ؟ گفت : سعيد . هر كس به نام سعيد بود به ذهنم خطور كرد مگر سعيد بن مسيّب كه هر گز آمدن او را احتمال نمىدادم زيرا چهل سال بود كه سعيد از راهى جز راه خانه اش به مسجد ، نرفته و در جايى جز مسجد و خانه اش ديده نشده بود ! « برخاستم و گشودن در را بسوى آن رفتم سعيد بن مسيّب را ديدم چنان پنداشتم كه پشيمان شده است . گفتم : چرا مرا نزد خود نخواستى تا من بسوى تو مىآمدم ؟
گفت : حق تو اينست كه نزد تو آيند ! گفتم : چه فرمايى ؟ گفت : تو مردى بىزن بودى و زن گرفتى شايسته ندانستم كه شب را تنها بخوابى ! ! اينك زن تو اينجاست ! متوجه شدم كه دختر پشت سرش ايستاده است ! .
« پس دست دخترش را گرفت و به خانهام در آورد و در را جلو كشيد و باز گشت دختر از شرم به زمين نشست من در را بستم و كاسهء نان و زيت را پيش او نهادم و به بام خانه بر آمدم و همسايگان را بانك در دادم . پرسيدند چه خبر است ؟ گفتم : سعيد امروز دختر خود را به زنى به من داده و امشب او را بىخبر به خانهام آورده . با تعجب گفتند :
سعيد بن مسيّب دختر خود را به زنى به تو داده است ؟ ! گفتم : آرى و اينك زن من در خانهء من است .
« همسايگان آمدند مادرم هم آگاه شد و نزد من آمد و گفت : ديدار تو بر من حرام اگر پيش از سه روز كه من كارهاى دختر را اصلاح خواهم كرد و او را آماده خواهم ساخت به او نزديك شوى و با او همبستر گردى .