ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٣٣٨ - ٥ - فرمان عبد الملك مروان براي بيعت گرفتن از سعيد
مخالفت كرده و تا پاى جان در راه اين مخالفت ايستاده و سرسختى و استقامت ورزيده و بيعت نكرده است .
ابو نعيم در كتاب « حلية الأولياء » اين مطلب را از چند طريق حكايت كرده از جمله از يحيى بن سعيد اين مضمون را آورده است :
« والى مدينه به عبد الملك نوشت كه : اهل مدينه بر بيعت با وليد و سليمان اتفاق دارند تنها سعيد بن مسيّب بدين كار تن در نمىدهد . عبد الملك بوى نوشت :
او را بر شمشير عرضه بدار اگر پذيرفت بسيار خوب و گر نه پنجاه تازيانه اش بزن و در بازارهاى مدينه اش بگردان [١] .
« چون نامه به والى رسيد سليمان بن يسار و عروة بن زبير و سالم بن عبد الله نزد سعيد رفتند و گفتند : ما آمدهايم در بارهء فرمان عبد الملك با تو سخن گوييم ، عبد الملك فرمان داده كه اگر سر از بيعت بازگيرى گردنت را بزنند . اينك ما به تو سه امر را پيشنهاد مىكنيم و انتظار داريم يكى از اين سه امر را به پذيرى :
« نخست اين كه والى قانع است كه نامه را بر تو برخواند و تو خموش باشى و از گفتن « نه » و « آرى » خوددارى كنى و دم فرو بندى .
[١] ابن عبد ربه در « العقد الفريد » ( جزء پنجم ) قضيهء بيعت را به اين مفاد آورده است : « عبد الملك به هشام بن اسماعيل مخزومى كه عامل او در مدينه بود نوشت كه از مردم مدينه براى وليد و سليمان دو پسر او ، بيعت بگيرد . مردم بيعت كردند جز سعيد بن مسيب كه امتناع كرد و گفت : « لا ابايع و عبد الملك حى » ( تا عبد الملك زنده است بيعت نمىكنم ) هشام او را سخت بزد و « مسوح » ( جامه هاى پشمين - پلاس - ) بر او پوشانيد و او را فرستاد كه در يكى از تپه هاى مدينه بكشند و بر فراز آن بردار بياويزند چون بدانجا رسيدند او را بر گرداندند . سعيد گفت : اگر مىدانستم مرا بدار نخواهند آويخت « تبان » ( تبان ، بالضم ، عورت پوش كشتى به آنان ) نمىپوشيدم ! . چون عبد الملك از اين قضيه آگاه شد گفت : خدا زشت گرداناد هشام را كه مانند سعيد كسى را تازيانه مىزند . همانا شايسته چنين بود كه او را به بيعت بخواند پس اگر امتناع كند گردنش را بزند ! ! »