عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٣١ - ٢٢٢ - وصول به بهترين حقيقت از راه نماز
زيبايى خيرهكنندهاى هم برخوردار است، من از تو مىخواهم به قبول پيشنهاد من تن در دهى، تا من آن پرىروى را با تمام مخارج لازم در اختيار تو قرار دهم!!
|
چون جوان خاركن اين را شنيد |
هوشش از سر رفت و دل در پر تپيد |
|
|
آنچه ديدم آندم جوان خاركن |
من چه گويم چون تو مىدانى و من |
|
|
آرى آن داند كه بعد از انتظار |
مژدهاى او را رسد از وصل يار |
|
جوان پس از شنيدن سخنان شاه در حيرت فرو رفت؛ در جواب شاه سكوت كرد؛ شاه به تصور اينكه حجب و حيا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزى نگفت، از جوان خاركن خداحافظى كرد و به كاخ خود رفت.
او تمام شب در اين فكر بود كه چگونه با اين مرد الهى وصلت كند و چگونه اين مرد را به ازدواج با دخترش حاضر نمايد؟!
صبح شد، شاه يكى از دانشوران تيزبين و با بصيرت را خواست و داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت: به خاطر خدا و براى اينكه از قدم او زندگى من غرق بركت شود، نزد او رو و وى را به اين ازدواج و وصلت راضى كن.
عالم آمد و پس از گفتگوى بسيار و اقامه دليل و برهان و خواندن آيه و خبر، جوان را راضى به ازدواج كرد.
سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد، سلطان از اين مسئله آن چنان خوشحال شد كه در پوست نمىگنجيد.
|
با بشارت باز گرديد آن رسول |
كرد آگه پادشه را از قبول |
|
|
پس به امر شاه بزم آراستند |
هم خطيب و شيخ و قاضى خواستند |
|
|
در زمانى از نحوستها برى |
عقد زهره بسته شد با مشترى |
|
|
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور |
زيب و زيور يافت كاخى از بلور |
|
|
تخت زرين اندر آن بگذاشتند |
پردههاى زرنگار افراشتند |
|