عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٣٢ - ٢٢٢ - وصول به بهترين حقيقت از راه نماز
|
شهر را بهر قدوم آن جوان |
داده زينت جمله بازار و دكان |
|
|
شمع و مشعل هر قدم افروختند |
عود و صندل را به هر ره سوختند |
|
مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند و او را در محاصره مأموران با كبكبه و دبدبه شاهى به قصر آوردند، در آنجا غلامان و كنيزان دست به سينه براى استقبال او صف كشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند!
وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شكوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حيرت شد و ناگهان برق انديشه درون جان تاريكش را روشن كرد و به اين مسئله توجه نمود كه من همان جوان فقير و بدبختم، من همان خاركن مسكين و دردمندم، من همانم كه مردم عادى حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند، من همان گداى دل سوختهام كه از تهيه قرص نانى جوين و پارچهاى كهنه عاجز بودم، من همان پريشان عاجز و بينواى مستمندم!!
|
چون قدم در بارگاه شه نهاد |
آمدش از روزگار خويش ياد |
|
|
روزگار ذلت و پستى خويش |
بينوايى و تهيدستى خويش |
|
|
روزهاى گرم و آن هيزمكشى |
شامهاى سرد و آن بىآتشى |
|
|
پادشاهى از پس هيزمكشى |
از پس آن ناخوشىها اين خوشى |
|
|
زين تفكر روزنى بر دل گشاد |
نورى از آن روزنش بر دل فتاد |
|
|
فكرت آمد قفل دلها را كليد |
در گشايد چون كليد آمد پديد |
|
|
فكرت آمد همچو باران بهار |
ساحت دلها بود چون كشتزار |
|
|
زين سبب گفت آن رسول سرفراز |
فكر يك ساعت به از سالى نماز |
|
|
بلكه باشد بهتر از هفتاد سال |
اين سخن مهمل ندانى اى همال |
|
آرى، جوان بر اساس آيات الهى به فكر فرو رفت. انديشه در امور درون انسان ايجاد