عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٧٨ - ٥٦٣ - حكايتى غريب از فقيه خراسانى
سفرى به مشهد مقدس مشرف شدم، يك شب پس از زيارت در شبستان نهاوندى در مسجد گوهرشاد جمعيتى را ديدم كه با جان و دل به سخنان مردى كه نور خدا از چهرهاش آشكار بود توجه دارند، از خادم شبستان پرسيدم: گوينده و واعظ كيست؟ پاسخ داد:
حاج شيخ غلامرضا يزدى معروف به فقيه خراسانى.
در آن مجلس پرفيض شركت كردم، با لهجه شيرين يزدى در حالى كه گاهى اشك از ديدگان مباركش بر چهره نورانيش جارى مىشد مشغول موعظه بود در حال موعظه اين حكايت را نقل كرد:
با مردى در يزد آشنا بودم كه از هر جهت مورد اعتمادم بود، يك شب مرا به منزلش جهت صرف شام دعوت كرد، به من گفت: علت اين دعوت اين است كه در امر كسب طرفى در كرمان دارم براى رسيدگى به حساب به يزد آمده و در خانه من مهمان است و شديدا علاقه دارد شما را زيارت كند، به او گفتم: پس از نماز و منبر خواهم آمد، چون برنامه مسجد تمام شد، سوار الاغ شدم و به طرف خانه آن مرد حركت كردم، باران مىآمد كوچهها پر از گل و لاى بود، وارد كوچه معهود شدم، پاى الاغ به سوراخى كه آب باران در آن مىرفت فرو رفت و من به زمين افتادم و عمامه و عبايم گل شد، صاحبخانه آمد مرا كمك كرد و به خانه برد. فرستادم از خانهام عمامه و عبا آوردند و مهمانى را طى كردم و نزديك نيمه شب به خانهام بازگشتم، يكسال از اين ماجرا گذشت دوباره دوستم مرا دعوت كرد و اين بار به عروسى پسرش، چون مردى مذهبى و فوق العاده باتقوا بود پذيرفتم. پس از نماز مغرب و عشا و وعظ و موعظه با همان الاغ به سوى خانه آن مرد حركت كردم، وقتى به سر كوچه رسيدم الاغ از ادامه راه ايستاد، هرچه كردم داخل كوچه نرفت ناگاه به اين حقيقت پى بردم كه سال گذشته الاغ من در اين كوچه به خاطر درافتادن در سوراخ آب به زمين افتاد و اكنون با ديدن كوچه به ياد خطر سال گذشته افتاده و به همين علت از رفتن به داخل كوچه خوددارى مىكند.