عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٦ - ٢٢١ - حكايتى از نماز باران
|
يا آن كه بنوشى دو سه جامى تو از اين مى |
تا آن كه بپوشم زهلاك تو نظر را |
|
|
لرزيد از اين بيم جوان بر خود و جا داشت |
كز ترس فتد لرزه به تن ضيغم نر را |
|
|
گفتا پدر و مادر من هر دو عزيزند |
هرگز نكنم ترك ادب اين دو نفر را |
|
|
لكن چو به مى دفع شر از خويش توان كرد |
نوشم دو سه جامى و كنم دفع خطر را |
|
|
نوشيد دو جامى و چو شد خيره زمستى |
هم مادر خود را زد و هم كشت پدر را |
|
|
اى كاش شود خشك بن تاك و خداوند |
زين مايه شر حفظ كند نوع بشر را[١] |
|
٢٢١- حكايتى از نماز باران
شهر قم در گير و دار جنگ جهانى دوم از قحطى و خشكسالى ناله داشت، زمينها خشك بود، باغات در شرف انهدام قرار داشت، مردم دچار مضيقه و سختى بودند، عوامل مادى از حل مشكل به عجز نشسته بودند، تنها راهى كه براى نزول باران وجود داشت، يكى از دستورهاى مهم اسلامى بود و آن هم نماز باران.
كمتر كسى به خود جرأت مىداد كه به اين مهم اقدام كند، كسى را مىخواست كه قلبش به نور يقين منور و جانش در اتصال با عالم ملكوت باشد.
[١] - عرفان اسلامى: ٥/ ١١١.