عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٧٤ - ٤٧٠ - ايمان بر من تعليم كن
٤٦٩- داستانى عبرتآموز از طمعكار
شعبى رحمة الله عليه همى گويد: صيادى گنجشكى بگرفت، گفت: مرا چه خواهى كرد؟ گفت: بكشم و بخورم، گفت: از خوردن من چيزى نيايد، اگر مرا رها كنى سه سخن به تو آموزم كه تو را بهتر از خوردن من، گفت: بگوى، مرغ گفت: يك سخن در دست تو بگويم و يكى آن وقت كه مرا رها كنى و يكى آن وقت كه بر كوه شوم. گفت: اول بگويى، گفت: هر چه از دست تو بشد بدان حسرت مخور، رها كرد و بر درخت نشست گفت:
ديگرى بگوى. گفت: محال هرگز باور مكن و پريد بر سر كوه نشست و گفت: اى بدبخت! اگر مرا بكشتى اندر شكم من دو دانه مرواريد بود هر يكى بيست مثقال، توانگر مىشدى كه هرگز درويشى به تو راه نيافتى.
مرد انگشت در دندان گرفت و دريغ و حسرت همى خورد و گفت: بارى بگوى. گفت:
تو آن دو سخن فراموش كردى چه كنى؟ تو را گفتم: بر گذشته اندوه مخور و محال باور مكن، بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نباشد اندر شكم من دو مرواريد چهل مثقال چگونه صورت بندد و اگر بودى چون از دست تو بشد غم خوردن چه فايده. اين بگفت و بپريد و اين مثل براى آن گفته همى آيد تا معلوم شود كه چون طمع پديد آيد همه محالات باور كند[١].
٤٧٠- ايمان بر من تعليم كن
در جنگى عدهاى اسير شدند، نبى اسلام ٦ فرمان اعدام اسيران را داد، چون نوبت اعدام به يكى از اسرا رسيد، حضرت فرمود: او را نكشيد كه خداى من به خاطر پنج صفت كه در اوست او را بخشيد: سخا، صدق لسان، حسن خلق، غيرت بر ناموس، شجاعت.
[١] - عرفان اسلامى: ١٠/ ١٩٢.