عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٧ - ١٩٩ - بركت يك گردنبند
داشت، ضعف و ناتوانى چنان بر وى چيره شده بود كه خويشتن دارى نمىتوانست، حالش حكايت مىكرد كه راه دورى را پيموده است.
پيامبر مهربان ٦ با لبخند مهر، پرسش حالش كرد، پيرمرد بىنوا نفس زنان با سه جمله كوتاه، حقيقت حال خود را بيان داشت: گرسنهام، برهنهام، بىنوايم!
رسول خدا ٦ فرمود: چيزى در دست ندارم، ولى نشان دادن خير مانند انجام دادن آن است. برو به سراغ دخترم فاطمه.
آن گاه به بلال روى كرده فرمود: او را به در خانه فاطمه برسان. خانه فاطمه كنار مسجد قرار داشت و درش به مسجد باز مىشد، براى پيرمرد بينوا زحمت راه پيمايى نداشت، ولى فاطمه سه روز بود كه با شوهرش على و فرزندانش نانى به دست نياورده بود و به گرسنگى به سر برده بودند.
مرد بىنوا كه با استراحتى توانسته بود، اندك قدرتى به دست آورد، همراه بلال به در خانه فاطمه رسيد، سلام داد و گفت: اى دودمان پيغمبر! شما مردمى هستيد كه فرشتگان نزد شما رفت و آمد مىكنند، جبرئيل كتاب خدا را در خانه شما فرود آورده است.
جواب آمد: و عليك السلام اى مرد! كه هستى و از كجايى؟ گفت: از عرب هستم واز تنگى و سختى گريختهام، به كوى پدرت پناه آوردهام، شكمى گرسنه دارم، بدنى برهنه دارم به من رحم كن خداى به تو رحم كند.
دختر پيغمبر، گلوبندى در گردن داشت كه دختر عمويش حمزه برايش هديه آورده بود، به زودى از گردن باز كرد به او داد و گفت:
اين را بگير و بفروش، اميد است كه خداى به تو بهتر از اين بدهد. مرد بىنوا از در خانه فاطمه بازگشت، چشمانش مىدرخشيد، چهرهاش خندان بود و قيافه پژمردهاش عوض شده بود.
رسول خدا ٦ هنوز در مسجد بود و ياران در حضورش بودند، همه مىدانستند كه زن