عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٨ - ١٩ - دورى از طاغوت به خاطر ترس از خدا
مبتلا شدم تدبير من چيست؟ او خلافت را بليه و زشتى مىدانست بليه و زشتى تو و يارانت آن را سعادت و نعمت مىدانيد. سليم بن عبدالله به او گفت: اگر مىخواهى فردا از عذاب الهى رهايى يابى، چون روزهدار دست از دنيا بكش و با مرگ افطار كن.
محمد بن كعب به او گفت: اگر مىخواهى فردا از عذاب الهى رهايى يابى، پيران مؤمنان را پدر دان، مردان ميانه سال را برادر و كوچكترها را فرزند، به والدين احترام بگذار، با برادران مهربان باش و به فرزندان نيكويى كن.
رجاء بن حيات به او گفت: اگر مىخواهى فردا از عذاب الهى رهايى يابى، آنچه را كه براى خود دوست دارى براى مؤمنان دوست بدار و آنچه را بر خود نمىپسندى بر مؤمنان نيز مپسند و سپس هرگاه خواستى بمير.
اكنون من نيز همين را به تو مىگويم و مىترسم از روزى كه پاهايت خواهند لرزيد، چه بر سرت خواهد آمد؟ آيا در كنار تو اين مردم خواهند بود كه تو را يارى دهند؟
هارون چنان تحت تأثير قرار گرفت كه از شدت گريه از هوش رفت. من به فضيل گفتم:
با امير نرمتر باش. پاسخ داد: من با او نرمى مىكنم؛ اما تو و يارانت امير را هلاك مىكنيد.
چون هارون به هوش آمد، به فضيل گفت: باز بگو، فضيل گفت: اى امير! شنيدهام كه يكى از دست نشاندههاى «عمر بن عبدالعزيز» از بىخوابى شكايت كرد، عمر به او نوشت: اى برادر من! بىخوابى گناهكاران را در كام آتش دوزخ و طول ابديت به ياد آر، تا در خواب و بيدارى راهنماى تو به سوى خدايت باشد. اما مواظب باش كه پاى تو از اين راه نلغزد؛ زيرا خدا به تو وعده بيشترى نمىدهد و بر تو رحم نخواهد آورد. هنگامى كه حاكم نامه او را خواند، از سرزمينهاى بسيارى گذشت و نزد عمر آمد، عمر از او پرسيد چه چيز تو را نزد من آورد؟ پاسخ داد: تو با نامه خود به دل من نيرو بخشيدى، من ديگر تا به خدا نرسم ولايت تو را اداره نخواهم كرد، هارون سخت گريست و گفت: باز بگو، فضيل گفت: