عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٨ - ١٩٩ - بركت يك گردنبند
و فرزند على در گرسنگى به سر مىبرند، حس كنجكاوى در آنها تحريك شده و مىخواستند بدانند كه اين مرد چگونه بازگشته و چه آورده است! چگونه رسول خدا ٦ وى را به خانه على هدايت كرد؟ فاطمه چگونه با وى رفتار كرد؟ چرا به اين زودى بازگشت؟ پرسشهايى بود كه به خاطر همه مىرسيد.
زود بازگشتن نشانه نوميدى است، لبخندى كه آن مرد بر لب داشت نشانه موفقيت بود.
تحيرى فوق العاده به همه دست داده بود، تا خطاب مرد بىنوا به رسول خدا ٦ آن را برطرف كرد:
يا رسول الله! دخترت گردن بندش را داده كه بفروشم ...
آيا منظور از اين سخن، استجازه فروش گردن بند بود، يا منظور عرضه كردن آن براى فروش بود؟ روشن نشد؛ زيرا پيامبر بزرگ ٦ فورى جواب داد: بفروش. آيا ممكن است خداى بدين وسيله براى تو خيرى فراهم نسازد؟ در صورتى كه دخترم فاطمه آن را به تو بخشيده و او پيشواى همه دختران آدم مىباشد.
به زودى مردى از ميان حلقه ياران برخاست، مردى كه داراى قامتى كشيده، چهرهاى گندم گون، چشمانى شهلا بود، قامت رسا و شانههاى پهن او توجه بينوا را جلب كرد و به او نگريست ديد موهاى سرش ريخته و فقط چند دانه مو در پيش سر و چند دانه در پشت سر دارد و حكايت مىكند كه رنج بسيار ديده است.
مرد بينوا او را نشناخت و ندانست كه براى چه از جاى برخاسته، ولى ياران همگى او را مىشناختند و به خوبى از سوابق درخشانش آگاه بودند.
آنها مىدانستند كه در ميان خودشان، كسى به اندازه او در راه حق رنج نبرده و استقامت به خرج نداده است.
هنوز آثار شكنجههايى كه دست تبهكاران بر او وارد كرده در پيكرش باقى است، بدن او