عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٧ - ١٩ - دورى از طاغوت به خاطر ترس از خدا
كن، وى با شتاب بيرون آمد و گفت: اى امير! اگر مرا خبر كرده بودى خود نزدت مىآمدم هارون جواب داد: ما براى امر مهمى نزد تو آمدهايم، ساعتى با وى به گفتگو نشست و سپس پرسيد: آيا تو به كسى بدهكارى؟ گفت: آرى، هارون گفت: عباسى بدهكارىهاى او را بپرداز.
سپس بيرون آمديم، هارون گفت: آشناى تو به هيچكار من نيامد! مردى را به من بنماى كه از او سؤالى كنم، گفتم: «فضيل بن عياض» اينجاست، گفت: ما را نزد او راهنمايى كن.
نزد او رفتيم، در جايى بلند ايستاده بود و عبادت مىكرد و آياتى از كتاب خدا را به تكرار مىخواند، من در كوفتم، پرسيد: كيست؟ گفتم: از امير اطاعت كن. در پاسخ گفت:
مرا با امير كارى نيست!! گفتم: الله اكبر آيا تو نبايد از او اطاعت كنى؟ جواب داد: آيا خبر ندارى كه پيامبر ٦ گفته است: مؤمن نبايد خوار شود، فضيل پايين آمد در گشود، سپس بالا رفت شمع را خاموش كرد و در گوشهاى نشست.
ما در جايى كه از تاريكى جايى را نمىديديم به جستجوى او پرداختيم، دست رشيد بر دست فضيل رسيد فضيل گفت: چه نرم دستى است؛ اما آيا فردا از عذاب الهى خلاصى مىيابد يا نه؟ راوى مىگويد: با خود گفتم امشب وى با او با زبانى پاك و قلبى صاف گفتگو خواهد كرد.
هارون گفت: ما براى امر مهمى نزد تو آمدهايم، رحمت خداى بر تو باد، فضيل لب به سخن گشود و گفت: آنچه تو را به اينجا كشانيد خلاف ميل تو بود و همراهانت نيز براى آمدن با تو رغبتى نداشتند و اگر پرده ميان تو و آنان را برگيرند و تو از آنان بخواهى كه اندكى از گناهان تو را بپذيرند، آنها گردن نخواهند نهاد و در واقع از اينان آن كس كه تو را بيشتر دوست دارد، بيشتر خواهد گريخت!!
اى هارون! همين كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، «سليم بن عبدالله» و «محمد بن كعب» و «رجاء بن حيات» را فرا خواند و به آنان گفت: من به زشتىهايى