عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٧٠ - ٥٥٦ - خدمت به مادر
نقل مىكند كه زكريا گفت:
من نصرانى بودم مسلمان شدم و به حج رفتم و خدمت امام صادق ٧ رسيدم و به آن حضرت گفتم: به حقيقت من به كيش ترسايان بودم و از روى صدق و راستى مسلمان شدم، فرمود: در اسلام چه خوبى ديدى و چه دليلى را در اسلام مشاهده كردى كه آن را بر آيين ترسا برگزيدى؟ گفتم: قول خداى عزوجل را:
[ما كنت تدري ما الكتاب و لا الإيمان و لكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء].
تو [پيش از اين] نمىدانستى كتاب و ايمان چيست؟ ولى آن [كتاب] را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگانمان را بخواهيم به وسيله آن هدايت مىكنيم؛ بىترديد تو [مردم را] به راهى راست هدايت مىنمايى.
امام صادق ٧ فرمود:
به راستى كه خدا تو را هدايت كرده است، سپس سه بار فرمود: خداوندا! او را هدايت فرما؟ آن گاه بدو گفت: اى پسر جانم! از هرچه خواهى بپرس.
گفتم: پدر و مادرم و فاميلم همه ترسا هستند و مادرم نابينا است، من با آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم؟
فرمود: آنها گوشت خوك مىخورند؟ گفتم: نه، بلكه به آن دست نمىزنند. فرمود:
باكى نيست به مادرت توجه كن و به او احسان كن و چون بميرد او را به ديگرى وامگذار و خودت به كارهاى او قيام كن و وسايل وى را فراهم آور و به كسى خبر مده كه مرا ديدهاى تا در منى به نزد من آيى ان شاء الله.
زكريا مىگويد: در منى نزد آن حضرت رفتم، مردم دورش جمع بودند. او هم به مانند يك معلم كودكان با آنان رفتار مىكرد، اين يك پرسش مىكرد و آن يك چيزى مىپرسيد، چون به كوفه برگشتم به مادرم مهربانى مىكردم و به دست خودم به او خوراك مىدادم و جامه و سر او را جستجو مىكردم و جانوران را دور مىنمودم و به او خدمت فوقالعاده