عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٩٢ - ٥٨٠ - داستانى عجيب از ملا مهدى نراقى در مسأله برزخ
سالى در نجف اشرف قحطى فوق العادهاى پيش آمد كه جمعى از مردم از گرسنگى تلف شدند. من داراى عايلهاى سنگين بودم و امر معاش بر من خيلى سخت شد، روزى از براى رفع هم و غم خود در وادى السلام به زيارت قبور مؤمنان رفتم، در اين اثنا ديدم جنازهاى را آوردند و در وادى دفن نمودند و رفتند. من مشغول گردش و زيارت قبور بودم كه ناگاه باغ با عظمتى كه وصف آن به زبان ممكن نيست به نظرم آمد در آن باغ مشغول گردش شدم از هر جهت آنرا آراسته ديدم و نهرهاى آب زلال در زير اشجار مثمره آن جارى بود.
در اين هنگام تختى مرصع به جواهرات ديدم و جوانى در كمال حسن صورت بر روى آن تخت مشاهده كردم، چون مرا ديد از من استقبال نمود و بسيار احترام كرد، به من گفت: مرا نمىشناسى؟ گفتم: نه. فرمود: من صاحب آن جنازه مىباشم كه الآن دفن كردند! از او گذشتم مشغول گردش بودم ناگاه شنيدم مرا به اسم صدا مىزنند چون نظر كردم ديدم پدر و مادرم با بعضى از اقوام و ارحامم كه از دنيا رفته بودند در كمال خشنودى و مسرت كنار هم نشستهاند، احوال مرا پرسيدند، گفتم: از فقر و بيچارگى به ما بسيار سخت مىگذرد، پدرم اشاره به اطاقى كرد و گفت: هرچه مىخواهى از آن برنجها بردار و براى عيالات خود ببر.
چون وارد اطاق شدم در آن برنجهاى خوب ديدم، عباى خود را پهن كردم و از برنج هرچه خواستم برداشتم و از شدت شوق از باغ بيرون آمدم خود را در وادىالسلام ديدم در حالتى كه عبايم پر برنج بود، آن را به خانه آوردم و مدت زيادى از آن استفاده مىكرديم و تمام نمىشد، تا اين كه همسر من اصرار كرد اين برنج را از كجا آوردى كه هرچه مصرف مىكنيم تمام نمىشود، پس از اصرار زياد قصه عجيب كشف شدن برزخ را براى خود