عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٥٥ - ٣٥٧ - از حجله عروسى تا بستر شهادت
چطور، هنوز از منزل بيرون نيامدهاى، همه حركت كرده و رفتهاند و من آخرين آنها هستم كه بايد به سرعت حركت كنم، مبادا عقب بمانم.
خدا تو را اجر دهد، من هم عازم آمدنم، ولى شب گذشته به اجازه رسول الله ٦ جريان زفاف خود را طى كردم و حالا از تو خواهش مىكنم وضع را برايم تشريح كنى، تا من هم به شما ملحق شوم.
به به! عجب همتى، بسيار خوب، حالا كه تو اين قدر مؤمن هستى به تو مىگويم و از خدا خواهانم تو را توفيق جهاد مرحمت كند.
ديشب، ارتش اسلام به سرپرستى حضرت رسول اكرم ٦ در حالى كه به سه دسته مهاجر و اوس و خزرجى قسمت شده بودند به شكل ستون به طرف شمال حومه شهر رفته، آنجا را دور زدهاند و چند نفرى كه عقب ماندهاند در ساعات مختلف شب به آنها پيوستهاند.
در موقع خروج از ديوارهاى شهر، عبدالله بن ابى سلول آن رئيس منافقان با ششصد نفر يهودى در حين خروج از شهر، خدمت رسول اسلام ٦ رسيد و پيشنهاد كرد به همراهى مسلمانان به جنگ بيايد، ولى حضرت از آنها تشكر كرد و فرمود: كمك خدا براى من كافى است.
عجب!! آرى، خداوند به رسول خود وحى كرده بود كه اينان به قصد تخريب و خيانت اين پيشنهاد را كردهاند و حضرت نيز خوب جلوى آنان را گرفت.
اما رئيس منافقان از اين مسئله كه آن را توهينى تلقى كرد، برآشفت و به طرف سربازان مسلمان رفته، در بين آنان تخم اضطراب و نگرانى پاشيد و گفت:
من به محمد گفتم كه از مدينه خارج مشو، ولى او به حرف اشخاص بىفكر و كم ظرفيت از مدينه بيرون شد، چرا شما خود را به دهان يك مرگ حتمى مىاندازيد و به اين ترتيب توانست يك ثلث از ارتش را از رفتن بازدارد و ارتش اسلام تقريبا به هفتصد تن